رابرت دویس و الکساندر اسپنسر

دریای خاکستری , درختی رادید که تنها ایستاده است

امواج دریا درساحل ماسه ای , درخت رالمس کرد

درخت ازخوشحالی فریاد زد

                                                                            رابرت دویس

 

اوبه دنبال زیبایی ها وعجایب است

اوبه مابرکت وخیر می دهد

خانه اش در دهکده عشق است

                                                                         الکساندر اسپنسر

 

گاهی ازاین عاشق بیدل خبربگیرید.نگاهی نامه ای ...

نذاریم این عادتای قشنگ،عادی بشه واسمون،

به یادهم بودن هیچوقت بوی کهنگی نمیگیره

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلبسته

من شما رو لینک می کنم[خداحافظ]

بهار نارنج

موفق باشی دوست من [گل]

ice man

قشنگ بود.موفق باشید[لبخند]

هوشنگ

سلام خیلی خوشحال شدم از اینکه خودتون خیلی از مطالبو نوشتین دمت گرم[دست] یاد جزیره های دورافتاده کارتونا افتادم یه درخت نخل مانند، خورشید در حال غروب، تا چشم کار میکنه آب و یه انسان تنها که زانوشو بغل کرده و در حال فکره[گل] که شاید خوشبخت ترین آدم روی زمینه و لی خودش خبر نداره.

حسن عاملی

سلام ممنون از حضور سبزتان پايدار باشيد [لبخند]

مژگان

[گل][گل][گل]سلام خيلي ممنون كه سر زدي [گل] راستي وبلاگ خيلي قشنگي داري [لبخند][گل] روز خوبي داشته باش[گل][گل] مرسي واسه كامنت قشنگت [گل][گل][گل][گل] باي

یه نمیه جون زخمی

سلام به دوست خوبم مرسی که اومدین پیشم واقعا ممنونم شعر خیلی زیبایی بود واقعا معرفت بهترین چیزیه که انسان میتونه داشته باشه... کاش اینقد زود آدمها همدیگه را فراموش نمیکردن راستی من به روزم دوست داشتین بیاین پیشم[لبخند]

سهراب

درود بر شما هم وطن نازنین وبلاگ زیبایی دارید پیروز و سرافراز باشید.درصورت تمایل به تبادل لینک بفرمایید شما را لینک کنم. "دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای، بی برگ و بار،زیر نفسهای آفتاب در التهاب، در انتظار قطره باران در آرزوی آب. ابری رسید، -چهره درخت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت:"ای ابر ،ای بشارت باران! آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟! غرید تیره ابر، برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!" چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش، خاکستر وجود مرا با خویش ، می برد باد، با بیابانگرد. ای داد، دیدم که گرد باد -حتی خاکستر وجود مرا، با خود نمی برد. شعری از روانشاد حمید مصدق

سهراب

اصلاح میکن ... خاکستر وجود مرا با خویش، می برد باد، باد بیابانگرد ....