سال 1388 سالی دیگرست

 

باسلام به عزیزدلم که ازش خیلی دورم وتمام دوستان گلم

یکساله دیگه هم آروم آروم میخوادخودشو به دفترخاطراتمون بسپاره ،ولیعهد جدیدش عدد تکراری دهه خودشو همراه داره ووقتی توالی دوعددرا میبینم ناگهان یک حس قشنگ تمام سروپامومیگیره ،حسی که پراز امید پراز عشقه وپرازترانه های لطیف فصلهای سبزدیگری اززندگی آینده من وشماعزیزان است. یادش بخیرقدیمترااون زمانی که این دنیای تجملاتی وکم عمق فعلی وجودنداشت. یادمه زمان سال تحویل که میشد. مادربزرگهاوپدربزرگها به مابچه هامیگفتندکه دنیا میخوادنوبشه وتمام کهنگی ها وبدیها جاشونوبه  خوبیهابدهند. شماهم باید نوبشین پس بروید وازهرکس که اذیتش کردید ،عذرخواهی کنیدوسعی کنید ازکسی بدتون نیایداونوقت عید میشه وسال جدیدمیاد.

یادم همیشه اولین کسی که برای عذزخواهی پیشش میرفتم مادرم بود:

مامان منومیبخشی اون روزبدون اجازت رفتم بابچه های محله فوتبال بازی کردم

مامان منومیبخشی که اون روزوقتی گفتی مشقاتوبنویس به حرفت گوش نکردم وشب بعدمهمونی تومجبورشدی تا آخرشب بنشینی کنارم تامن مشقهای اون روزم روبنویسم و...

وامابعد، عزیزان ازخدابرای همه شما بهترین آرزوهاراخواستارم وپیشایش  آغازسال 14087آهورایی،7031میترایی،3747 زرتشتی،2568 شاهنساهی ،1388شمسی و6759 آشوری را بهتون تبریک میگم .

میخواستم عکس سفره هفت سینی که مادرم چیده روبراتون بزارم ولی به قول مادرم خونه ایی که دخترنداره  داخلش دنبال سلیقه واحساس نگرد،البته بگم منکه ازاین سفره خودمون خوشم اومده ولی خب دیگه ...

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

مسیر پیشرفت

 

به نام تو

بچگی عالمی زیباست آن زمان امیال وآرزوها همه در عالم رویا رنگ تحقق را دارند . معنی سراب چیست ! آنطرف تمام نگاها، دریایست که باید رفت و دید .وقتی بزرگتر شدم ترسیدم تازه دریا را سراب میدیدم معنی آنرا فهمیده بود م. اولین قدمم را که بر میداشتم با خود میگفتم به جایی نخواهم رسید . تمام آنچه میبینم تقصیر چشمان من است . مدتی بود که به هیچ جا نرفتم ونرسیدم فقط بخاطر اینکه معنی آنچه را باید می آموختم خوب فهمیده بودم .

گاهی هم قدم کودکان میشدم تا آنها را شادنمایم . هرکدام چیزی را گفتند : و من یک جواب داشتم . پایان آنچه میگویی سراب است . اما تعجب آور بود بعضی آنها بسویم می آمدند و میگفتن : دیدی گفتم .

بچه ها هیچ وقت معنی سراب را از من نپرسیدن . اما زمانی که کودکی از مادرش سئوال میکرد : مامان سراب یعنی چه ؟ و مادر با لبخندی  میگفت : عزیزم باید بزرگتر شوی آنوقت میفهمی  . باز هم نمی دانستم مادر معنی سراب را نمی فهمد یا نمی خواهد بگوید.

همان دیدی گفتن ها ، مرا واداشت که  برکردم به عقب  ، حال ،هر چه را که میدیم دریا بود می رفتم بسویش عجب زندگیم شاد شده بود . دریا ها یی که یافته بودم . پراز معنی بودند هرچند گهگداری هم مقصدم سراب بود. ولی این زندگی بهتر از زندگی سراب بود. مدتی سرگرم بودم.

آنقدر اطرافم دریا بود . که وقت دیدن همه آنها را نداشتم . ویک حس جدید هم برایم بوجود آمده بود ، آخر رسیدن به ساحلی که عده ای قبل ازمن آنجا پا گذاشته بودند . و اغلب بهتر از من آنرا میدیند و تعریف میکردند. نمی توانست راضیم کند .

راه جدیدی را برای خودم پیدا کرده بودم . من میتوانستم بنشینم و حرفهای دیگران را بشنوم با اینکار دیگر زمانی را که در دیدن سرابها صرف میکردم را از دست نمیدادم و از طرفی با گویش های و بیان های ذهن انسانها هم آشنا میشدم . زندگیم شادتر شده بود .  اما یک نقطه منفی هم داشت و آن این بود که همه شنیدها آنچه که من می خواستم بشوم نبود . و بعضی از آنها بقول دوستانم موثق نبودن . باز گوی بعضی ازاین شنیده ها گاهی باعث درد سرهایی برایم می شد. آنقدر که در بعضی مواقع زیر سئوال میرفتم . با این مشکل تا اندازه ای کنار آمده بودم . سعی کردم شنیده هایم رابه عده ای محدود نمایم .

مدتی به این منوال گذشت در صحبتها یم با دیگران این بار از طرف دیگری مورد تهاجم قرار گرفتم . آنها اینبار مشتاقانه به حرفهایم گوش می کردند . اما من جوابی برای سئوال اینکه از چه دیدگاهی پیروی میکنم . نداشتم . آخر من آنچه از دیگران میشنیدم را به همان افراد نسبت می دادم . و این من بودم که آنها را مثبت یا منفی نمره گذاری میکردم. وهیچگاه دنبال بطن وسرآغاز شنیده هایم نبودم . من معتقدم هیچ چیز کامل نیست . ولی در هر چیزی میتوان  نکاتی را دید که مهم است .

سئوال اخیر مرا به این پرسش در ذهنم میرساند که آیا رفتن به سوی مقصد میتواند کامل کننده یک زندگی مثل زندگی من باشد ؟

در جواب باید بگویم البته که نه ودر ادامه پس باید دنبال چیزی باشم.آن چیست ؟

چگونه آن را باید پیدا کنم ؟

آیا مثل همان سراب است که مدتی مرا سرگرم خود کرده بود؟

آری همین است مدتی کودک شده ام به سوی هرچیز می روم . پس باید روشی نو را برای خود بسازم آن چیست ؟ که بسوی آن نروم و به منظور برسم .

سئوال سختی برایم بود منی که عمری به سوی آنچه میخواستم میرفتم حال پی حلقه ای گم کرده برای کامل کردن  زندگیم بودم .

یک روز تعطیل با خانواده ام رفته بودیم  خارج از شهر، خانه پرمرد کشاورزی که سالی یکی دوباربه او سر میزدیم . انسانهای بسیار خوبی بودن پیرمرد وپیرزن  چندین پسرداشتن نمی دانم چندتا چون هر وقت که می رفتیم یکی دونفر را میدیدم که پیر مرد از آنها انجام کاری را میخواست . آن روز پیر مرد از پسرش که هم سن سال من بود خواست که زمینشان را برود آبیاری کند. من هم خواهش کردم با اوبروم وکمکش کنم .

براه افتادیم حدود ده دقیقه پیاده از چند باغ و زمین بایر گذشتیم تا به زمینی  رسیدیم  آنگاه پسرک به کوشه ای

رفت درب  فلزی جلوی جوی آبی را برداشت و آب درو ن جویهای ساخته شده در آن زمین که حتی نمیتوانستی یک علف را هم ببینی جاری شد . پسرک با بیلش به داخل زمین پرید وچکمه های بلندش را داخل آب وگلها کرد به من گفت تو نمی توانی وارد زمین شوی کفشهایت حیف است خراب شوند من هم سریع کفشها و جوارابهایم را در آوردم شلوارم را بالا زدم و رفتم داخل آب و گلها پسرک با تمام نیرو بیل را داخل زمین میبرد و سدها ی جویها را که مانع وارد شدن آب به آنها می شد خراب میکرد و وقتی آن جوی لبریز آب میشد دوباره سدی میساخت و آب را به جوی دیگر راهنمایی میکرد از او پرسیدم چرا یکدفعه تمام سدها را خراب نمیکنی تا آب داخل کل زمین شود زحمتش کمتر است . پسرک خندید و گفت توکه کشاورزی یاد نداری  این کار من سبب میشود آب هدر نرود و به همه زمین آب برسد . با روش تو اول زمین آب بیشتر میخورد و به آخر زمین آب اصلا نمیرسد ومحصول خراب میشود . این را بدان نباید بیشتر از احتیاج به زمین آب بدهی و نباید کمتر از آن که احتیاج دارد هم آب بدهی اگر محصولی خوب میخواهی . پس مجبوریم سدها را خراب کنیم و دوباره بسازیم . ساختن این سدها زندگی ما را اداره میکند و سبب میشود زنده باشیم . پریدم وپسرک را بوسیدم . داخل زمین پایین و بالا می پریدم ومی گفتم ساختن ، ساختن ، ساختن است که زندگها را کامل می کند . پسرک هاوج وواج مرا نگاه میکرد حتی یکبار که بسویش دوید م دیدم میخواهد فرار کند .

شب که به خانه برگشتیم . زمان خواب از پا درد به خود می چرخیدم . همه اعضای خانواده ام روی سرم بودند کمی که آرامتر شدم . برادر کوچکم که کنارم نشسته بود . گفت چه شده ؟ گفتم هیچ، اشتباه کرده ام پا برهنه داخل آب رفتم تا زمین را آبیاری کنم فکر میکنم سرما خورده برای همین اذیتم میکند.

برادرم گفت تو اصلا نباید با آن پسرک احمق میرفتی . میدانی زمانی که برگشتید و تو رفتی دست و صورتت را بشویی در جواب سئوال مامان که پرسید چی خبرپسرم میتونه یک کشاورزخوب باشه چه گفت .

من پرسیدم : چی گفته که اینقدرتو ازاو ناراحت شده ای .

برادرم گفت : پسریه بی ادب گفت : ببخشید خانم پسرهای شهری همه دیوانه اندو سریع از اتاق رفت بیرون.

برادرم را صدا کردم وگفتم : داداشی شاید آن پسرک درست گفته باشد از او ناراحت نباش واقعا ما شاید دیوانه هستیم که آن آب و هوای خوب را رها کردیم و خود را محدود به چند دیوار تودرتوی بی احساس کردیم .مهم فهمیدن منظور پسرک است نه بی ادبی آن به من ، دفعه دیگر که برویم خانه اشان حتما بااو دوباره خواهم رفت . توصیح میکنم توهم بیایی آخر چیزهای زیادی است که می شود از او بیاموزیم . در دلم قبطه می خورد به پسرانی که قبل از من لقب دیوانه را گرفته بودند پس باید بیشتر سعی کنم تا به آنها برسم.

بله زندگی ساده است و آموختن سادهتر است اگر من وشما بخواهیم . این نظر من است و اصلا دوست ندارم با دیگران در اینباره مجادله کنم . هر چه شما بگویید درست است ولی بدانید آنچه من به دست می آورم به ساده ترین روش است نگاه به استعدادخود وتوانم در انجام کارها ، بیشتر از آن هم توقعی ندارم . اگر شما آموخته هایتان را باسختی به دست می آوردید یا زندگی را سخت میدانید. مرحبا به پشت کارتان  و همت تان . اما این را هم بگویم من ازتو بهترم وتو این را زمانی میتوانی نقذ کنی که چیزی را به من بیاموزی  که  به سویت بدوم و بخواهم ببوسمت و تو مرا دیوانه خطاب کنی .

آری هدف گمشده من همون ساختن است ، من عادت کرده بودم فقط مبارزه کنم ونتیجه رابخواهم اما آنروزیادگرفتم نتیجه خوب به غیرازدویدن ومبارزه  وخراب کردن هرآنچه که باعث پیشروی من است. به ساختن وتامل بیشتر دربازسازی  آنچه که برای پیشرفتم خراب کردم وابسته است.



 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

دیگر چشمهایم را نخواهم بست

 

به نام تو

دلم صدا میزند تو را

 در کوچه باغ های فراموشی
 دوباره گم شده ای
 مثل سال های کودکی

ازچشم به هم گذاشتن میترسیدم
 و آن روز نوبت من بود
 چشم هایم را بستم
 یک.دو..سه...و باز کردم
 تو گم شده بودی
 و من پی تو میدویدم

 هنوز من...بی تو هستم
 وقتی پیدایت کنم
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست.
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست 


 عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند...

این ها همه و همه از تجلیات عشق است...

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم...

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

زانوانم خسته اند. خسته. از راهی که پیموده ام. بی گمان می گویی از کجا. از کویر. از سراب. به دنبال سرزمین خود می گشتم. به دنبال مدینه. همان که وعده اش می دادند. گمان می کردم در این جاست. خامی کردم و آن را در زمین جستجو کردم.
زانوانم نا ندارند. طبیبم برایم داروهای زمینی داده است تا شفا یابم! گفته است کمتر راه برو بلکه خوبتر شوی! خنده ام می گیرد به طبابتش، اما درد من چیز دیگری است. گفتم خسته‌ ام، اما زانوانم از راه رفتن نیست که این گونه بی نوا شده اند، از خمودی است، از کم کاری است، از بی نفسی و بی عشقی است. خودم را درون ویرانه محبوس کرده بودم، و گمان می بردم همه دنیا مال من است، همه خوشبختی از آن من است. تا این که پرنده ای بر شانه ام نشست. گفتم که شاخه درخت لانه توست نه شانه های من.
گفت: آه می بخشی شانه ات را با شاخه های سرو اشتباه گرفتم. گاهی پیش می آید.
نگذاشت بر تعجبم افزوده شود.
گفت: گاهی مواقع شانه انسانها را با شاخه های درخت اشتباه می گیرم، آخر خیلی شبیه هم هستید.
و این را با اندوهی جانکاه گفت و خیلی زود از شانه هایم پر کشید.
بر گوشه پنجره اندکی تامل کرد و گفت: راستی بالهایت کو.
گفتم بالهایم؟
گفت: آری، مگر نگفتم گاهی مواقع شانه هایت را با شاخه ها اشتباه می گیرم. خیلی شبیه آسمانی، شبیه درختسرو و پرندگان.
و باز گفت: بالهایت؟ و رفت...
و من چون ... گمان کردم خوابدیدهام ...

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

جزیره عشق


 ازدورجزیره ای نمایان می شود. قایق چوبی ام رابه ساحل می کشانم. لحظه ای که پابرشن های گرمش می گذارم نسیم ملایمی که برگهای درختان رانوازش می کند روح مرانیز می نوازد.پیشتر می روم جزیره ای متروک می نماید. به آسمان که نگاه می کنم سرخی خورشید خبرازرسیدن شب داردخسته ودرمانده پیاده روی برساحل ادامه می دهم به امید یافتن سرپناهی.اینجا دیگر خبری ازبرجهای سربه فلک کشیده و بوی نامطبوع دود اتومبیل نیست. لحظه ای می ایستم تنها صدای مرغان دریایی بازیگوش و برهم خوردن موجها برساحل گوشم رامی نوازد. هیچ کدام آزاردهنده نیستند. به زیر درختی می روم , می نشینم تاخستگی سفرطولانی راازتن بدرکنم.چشمهایم را برهم می گذارم بی اختیار به دیارخود بازمی گردم .هرروز صبح که چشمانم را می گشودم باخودمی گفتم خداکند تاشب آرامش صبح راداشته باشم امامگر می شود من درمیان مردمان بسیارزندگی می کردم هرکدام دررنگی وسلیقه ای. دنیای آنها هرروززیباتر می شد با دورویی ؛ دروغ ؛ غیبت. روزی باخودتصمیم گرفتم مدتی برای آسودگی خیال سفری به جزیره ای نامعلوم داشته باشم شایدبتوانم ازهمه آشفتگیها رهاشوم تا بدین جارسیدم چشمانم راگشودم تمامی افکارسیاه وپوسیده دنیا رابه امواج ساحل سپردم . مست وسرخوش ازاین همه آرامش . انگار سبک شده بودم . ناگاه ازدور بادبان قایقی کوچک نمایان شدقایق نزدیک ونزدیکترشد.اوراشناختم .شادیم دوچندان شد سرآسیمه به سویش دویدم ودرآغوشش کشیدم.گفتم: تو اینجا چگونه مرایافتی ؟ گفت تورفتی اما فراموش کردی که دلت راباخودببری .آمده ام تاامانت رابه صاحبش بسپارم. اجازه ورودبه من می دهی؟من نیز می توانم درآرامش جزیره ات سهیم باشم. نگاهش کردم دانستم اونیز مانند من صدقانه درپی سکوتست


 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

دنیای هالو


یکی بود یکی نبود

قصه از اونجایی شروع شد که پسرک اسم لیلی رو فهمید . کسی چی میدونه شاید هم مجنون اما بگذارید برویم سالها قبل وقتی هالو پسرک قصه ما تازه فهمید این دنیا حکایتهایی داره و آدمها اجبارهایی ، هالو پسری بود به اندازه تمام همسن وسالهای خودش تازه میتوانست گوسفندانشان را بشمرد و این را مدیون آقمیرزا ولی بود آقمیرزا ولی، سرچوپون ایل بود .

یکروز که هالو گوسفندارو برگردوند آقمیرزا ولی  فریادی زد که اوف یکی از گوسفندا نیست حتما میون بیابون مونده وتا گرگ پارش نکرده  باید بریم وبه دادش برسیم .

هالو با آقمیرزا ولی به سمت بیابان حرکت کردند تازه اول غروب بود هوا می خواست کم کم تاریک بشه  هرچی دنبال گوسفند گشتند پیدایش نکردند پس به سمت مرتع های دامنه کوه رفتند آقمیرزا اعتقاداداشت حیونکی چون چند روز پیش توی اون مرتع چرا کرده وحتما علف به دهنش مزه کرده وبرای همین از کله جدا شده،

 نزدیکای دامنه کوه  صدای بــــــــــــــــع بـــــــــــــــع گوسفند آقمیرزا را از خود بدرکرد وناگهان شروع بدویدن به سوی صدا کرد در همین لحظه پایش به بوته ای گرفت و داخل گودالی که گوسفند درون آن اسیر شده بود افتاد . گودال بزرگی بود . حال آقمیرزا ولی و گوسفند هردو درون گودال بودن و آقمیرزا به خود از درد میپیچید و فریاد میزد پایم شکسته  ، هالو نمیدانست چه باید بکند .لب گودال آمد هوادیگر تاریک شده بود وبه آقمیرزا خیره شده بود . ناگهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد فریاد زد آقمیرزا من میروم به ایل کمک بیاورم . آقمیرزا که زیر لب بدوبی راه میگفت ناگهان با شنیدن صدای زوزه گرگها ساکت شدو گفت : نه فایده ای ندارد هوا تاریک شده اگربه سمت ایل بروی نرسیده به ایل چون تنهایی گرگها پاره ات میکنند . تازه اگر بتوانی فرار هم بکنی باز تابه کمک من بیاید گرگها مرا برده اند . تنها راهش این است که سریع کمی چوب وهیزم جمع کنی وآتش بزنی این کار سبب میشود دیگر گرگها نزدیکمان نیایند . مردهای ایل هم که  ببینند ما دیر کردیم  حتما پی مان خواهند آمد .

هالو شروع به جمع کردن هیزم و خاروخاشاک بیابان کرد و همه آنها را دور گودال انباشت بعد کمی از روغنی که آقمیرزا داخل یک کیسه چرمی داشت و همیشه به کنار غبایش بند بود را به روی  هیزمها ریخت وبا سنگ چخماقی که آقمیزا برایش بالا انداخته بود به جان هیزمها افتاد .دیری نگذشت که آتیش گرگرفت وآقمیرزا با فریاد آخ ،قربون پسر بشم نفس راحتی کشید . بعد هم درادامه گفت تازه کارتو الان شروع شده با این آتش هیچ حیونی دیگه جرات نزدیک شدن رونداره فقط باید نذاری تا موقعی که  مردای ایل بیان این آتش خاموش بشه .

هالو که از صبح زود برای چرای گوسفندها توی بیابون این طرف وآن طرف دویده بود دیگر رمقی برایش نمانده بود برای همین کم کم چهره خواب آلودش آقمیرزارا به وحشت می انداخت برای همین آقمیرزا شروع کرد بلند بلند با او صحبت کردن هالو میخواهی شمردن گوسفندهارا بهت یاد بدم . پس گوش کن براین کار نیاز به دوتا کیسه داری  که بشه تو ی آون چوبهایی به اندازه یک وجب بیندازی بعد بابد به اندازه تمام گوسفندهایت که داری ازاین چوبها ی کوچک بسازی  تمام  چوبها را داخل یک کیسه میریزی ووقتی گوسفندها را به طویله برمیگردانی برای هر گوسفندکه وارد طویله میشود یک چوب را داخل کیسه دیگر بیندازی اگر با ورود آخرین گوسفند چوبهایت هم تمام شود معلوم میشود تمام گوسفندهایت به  سلامت برگشته  امروز غروب یک چوب ماند پس من فهمیدم یک گوسفندرا جا گذاشتیم . ودیدی که توانستیم آن را پیدا کنیم . هالو از اینکه آقمیرزا شمردن را به او یاد داده خیلی خوشحال بود . وآقمیرزا هم برای اینکه او را از کسالت وخواب رها کند مکرر میگفت : تو تنها پسرتو ایل هستی که حال شمردن را بلدی .

ساعتها میگذشت وهالو دیگر نمیتوانست خودرا بیدار نگه دارد اینبار آقمیرزا از راه دیگری وارد شدو گفت : قصه لیلی ومجنون وشنیدی . هالو که گیج گیج بود لب گودال نشست و گفت : قصه ، قصه دیو و پری رونن جونم چندبار برام تعریف کرده خیلی دوست دارم لیلی ومجنون همونه دیگه .

آقمیرزا فریادی بلند کشید که نه بابا واز بلندی این فریاد هالو کمی اجیرتر شد. آقمیرزا گفت : آتش دارد خاموش می شود بلند شو وکمی چوب بیاور بعد بیا تا داستانش را برایت بگویم : هالو تمام خاروخاشاک اطرافش را جمع کرد و نزدیک آتش کوله کرد روهم آنقدر خوابش میآمد که دیگر اززوزه وبرق چشمان گرگهای اطرافش نمیترسید و راضی بود بخوابد وگرگها اورا پاره کنند . بر لب گودال نشست و آقمیرزا شروع کرد به تعریف قصه لیلی ومجنون برای هالوکرد انکار خواب را فراموش کرده بود داستان آنقدر برایش جذاب بود که  نفهمید چند ساعت گذشت آنقدر در قصه گم شده بود که وقتی مردان ایل رسیدن هیچ احساس خوشحالی نکرد وبرعکس دوست داشت ادامه قصه را ازآقمیرزا بشوند .

مردان ایل آقمیرزا ولی را ازگودال خارج کردند ویکی ازآنها هالو رابغل زد وبسمت ایل حرکت کردن هالو خوابش برد ووقتی چشم بازکرد روز شده بود سریع از چادرش بیرون پرید وبه سمت چادر آقمیرزا رفت .وارد چادر که شد دید چوب بزرگی رو آتیله به پای آقمیرزا بستاند و ناز گل خاتون زن آقمیرزا نگران برروی سر مردش نسشته  وزیر لب نجوا میخونه وگهگدار هم قطره اشکی از کوشه چشمانش راه گونه هاشو میگیره وبه چارقد گل گلیش ختم میشه . هالو تمام شب خواب لیلی و مجنون را دیده بود اما خوابش هم مثل داستان آقمیرزا ناتمام بود خیلی دوست داشت آقمیرزا بیدار شه وبقیه قصه رو برایش تعریف کنه .

هالو همونجا داخل چادر خوابش برد . که ناگهان باصدای  آقمیرزا که میگفت : پهلون بیدار شو یه چیزی بخور ازخواب پرید . آقمیرزا از ناز گل خاتون می خواست برای هالو شیر بیاورد هالو که بین خواب بیدار بود میدید نازگل خاتون برخلاف لیلی قصه با اشتیاق فراوان می خواهد حرفهای مردش را اجابت کند اصلا نازگل خاتون شبیه لیلی نبود اوخیلی مهربان بود ولی آقمیرزا در چشم هالو همچون مجنون بود او با آن سن کمش میتوانست بفهمد که تمام دنیای آقمیرزا ناز گل خاتون است .

هالو کاسه شیر را سرکشید وتکه نان را که آقمیرزا  درون خورش ( نوعی ماست پرچربی شبیه ماست چکیده ما که مقداری گیاه مطبوع ودارویی را با آن اعشایر مخلوط میکنند که خوش طعمتر شود) تلیت کرده بود برداشت و به نیش کشید . آقمیرزا رو به نازگل خاتون کرد و گفت : این مردکوچک که تو می بینی دیشب جان مرا نجات داد . و روبه هالو میکند و میگوید : هالو جان چه می خواهی هر چه بخواهی دریغ نمیکنم بوالله قسم که جانم را هم بخواهی می دهم .

هالو به آقمیرزا نگاه میکند و شکسته شکسته میگوید : آقمیرزا لیلی ومجنون و برام بگو میخواهم بدونم آخرش چی می شه ؟

آقمیرزا کمی فکر میکنه ومیگه : نمیشه چیزی دیگه ازم بخوای ؟ هلو دوباره همان درخواست را میکنه .

آقمیرزا از نازگل خاتون میخواد که کتابی که داخل صندوقچه هست را به اوبده . نازگل خاتون هم اززیر یک عالم دستپیچ وشال وپارچه کتابی را بیرون میاره وبه آقمیرزا میده

آقمیرزا کمی به کتاب نگاه میکنه وبعد به سمت هالومیگره . هالو کتاب را که میگره اولین چیزی که توجهش را جلب میکنه اشکال روی جلد کتاب است . آقمیرزا سرش را پایین میگیره و میگه : هالو جان همه اش همین است .

هالو نگاهی دوباره به کتاب میکند ومیگوید یعنی این عکس لیلی هست وکنارش هم مجنون ایستاده . آقمیرزا دوباره کتب را میگیره و میگه بله این لیلی وآن مرد هم مجنون ، آنچه دیشب برای تو گفتم ازاین کتاب است .سالها پیش وقتی هوا می خواست سرد شود وایل به قشلاق کوچ میکرد من مجبورشدم ازایل جدا شوم ودیرتر به قشلاقمان بروم یادم هست تمام منطقه برف باریده بود . ومن تنها وپیاده به سمت ایل حرکت کردم درمیان راه جوانی رادیدم که از سرما از هوش رفته بود سریع آتش روشن کردم واورا به هوش آوردم آنشب نمیگذاشتم آن جوان بخوابد  چون سرپناهی نداشتیم واوهم خود میدانست که اگربخوابد دیگر بیدار نمی شود برایهمین این کتاب را ازخورجین بیرون آورد وشروع کرد به بلند بلند خواندن آن ومنهم سعی میکردم درآن دل شب آتش همچنان روشن بماند وبه آنچه میخواند گوش میدادم این کار تا صبح ادامه پیدا کرد وصبح عده ای که پی او آمده بودند آمدند واورا بردند اما افسوس که قصه ناتمام باقی ماند . حال سالهای سال میگذر ومن هر روزاین کتاب را از صندوچه بیرون میآورم ونمیدانم سرانجام قصه چه شد . متاسفم فقط میتوانم این کتاب را به تو بدهم شاید تو سرانجام را بخوانی وروزی برای من یا دیگری تعریف کنی .

هرروز کارهالو شده بود برداشتن کتاب وبه کوشه ای رفتن و عکسهای آن را دیدن . آقمیرزا بهتر شده بود ومیتوانست به کمک یک عصای چوبی کمی راه برود . اما بادیدن هالو وکتاب آتیش میگرفت نمی توانست خود را کنترل کند .

یک روز به چادر هالو آمد وبه پدرو مادر هالو گفت : دوست دارم هالورابه شهر بفرستم تادرس بخواند میدانید که خواهرم منظروشوهرش در شهر زندگی میکنند ومیتواند پیش آنها برود ومکتب برود وخواندن ونوشتن بیاموزد . القصه آقمیرزا شیرفرهاد وبهارخانم ، پدرو مادر هالو را راضی کرد وهالو راهی شهر شد .

منظرخواهرکوچکتر آقمیرزا بود ومرادآقا شوهرش هردو خیلی به آقمیرزا احترام میگذاشتند و خود رادین دار آقمیرزا میدانستند . هالو چهارده سالش بود و منظرومراد ازتمام دنیا دختری داشتن بسیار زیبا که آقمیزا نام اورا درزمان تولد گل یاسمن گذاشته بود حال برای خودش خانمی شده بودو 15 سال داشت وهرروز برایش خواستگار می آمد دختری متین وباسود بود مکتب را به پایان رسانده بود وقران را بسیار روان میخواند ومعنی اش را تفسیر میکرد . شبها دیوان حافظ را برمیداشت وبرای پدرومادرش میخواند وآنها به چنین فرزندی افتخارمیکردند .

اما هالو کمی از مکتب رفتنش دیر شده بود برای همین با کسانی به مکتب میرفت که ازاو کوچکتر بودند . از طرفی دیوارهای بلند گلی شهر و دربهای بسته با قفل و لولا برایش کمی غریب بود خیلی احساس تنهایی میکرد دوست داست آنجا هم میتوانست همچون زندگی درایل هرروزبه دشت وکوه برود بلندبلند آواز بخواند .حتی برای چشمه دلش یک زره شده بود تنها دلخوشی هالو یادگرفتن خواندن ونوشتن بود ورسیدن به آرزویش تا بتواند کتاب لیلی ومجنون را بخواند وسرانجامش رابه آقمیرزاهم بگوید . روزی که آقمیرزا هالو را پیش خواهر گذاشت ورفت . منظر خانم هالو را به بغل گرفت که احساس دلتنگی نکند و بعد به هالو گفت من نازنین هستم شوهرم هم آقا مراد هست ازامروزتو مثل پسرماهستی دخترم یاسی هم مثل خواهرت هست . باید مواظب همدیگر باشید ومثل یک خواهروبرادر خوب همدیگررا دوست بدارید.

هالو گیج شده بود چرا آقمیرزا خواهرش را منظر صدا میکرد واوخودرا نازنین معرفی میکرد وچرا آقمیرزا دخترخواهرش را گل یاسمن صدا میکرد وهمه به او یاسی میگفتند . اونمیفهمید جریان چیست . گهگاه یاسی وهالو باهم بیرون میرفتن و هالو ازنگاهای جوانهایی که به یاسی خیره میشدند عصبانی میشد وچندبارهم تا دعوا پیش رفت . رفتار یاسی ، کتاب خواندنهایش و همه چیزاو هالو را شیفته خود کرده بود . یاسی شده بود هرآنچه که ازهالو گرفته شده بود آن آزادی آن هوای تمیز آنهمه شورونشاط که همه پشت این دیوارها گم شده بود .هالو حتی یک نفر را نمی دید مثل آقمیرزا سینه ای ستبر داشته باشد وبه دیگران کمک کند درشهر همه سرهم کلاه میگذاشتن چون تولیدی نبود آنجا ازگوسفند و ... خبری نبود بیشتر مردم وسایلشان را دائم به هم میفروختن و این برای هالو معنی نداشت . تازه هرکه قوی تر بود به دیگری ظلم میکرد . تمام اینها هالو را به سر درگمی برده بود که حتی خواسته هایش را فراموش کرده بود دراین میان تنها چیزی که هنوز اورا امیدوار میکرد وسبب میشد همه آنها فراموش شود یاسی بود دختری که برایش خواهری شده بود که نداشت فرشته ای که برایش پاک بود از تمام آن بدی ها  مستثناء اما از یاسی خانم هم بشنوید با تمام پاکیش درون شهربزرگ شده بود همه آنچیزیهایی که هالو برایش غریب بود برای او ساده وعادی بود دوست نداشت دوست نداشت با هالو بیرون برود چون هالو رفتاری داشت که برای او قابل فهم نبود نمی دانم غیرت و شرف مردها را درک نمیکرد یا هالورا بیش از اندازه متعصب میدانست گهگاه که دوستانش هالو را بخاطراسمش و رفتارش مسخره میکردند اوهم با آنها یکدست میشد چون هالو هم مرد بود . اما هالو هیچگاه مثل پسران وجوانهای دیگربه یاسی نگاه نمی کرد وبرایش سخت بود باچشمی به او نگاه کنند که به هر عابری نگاه میکردند هالو دیگر سرخورده بود دیگر به انتها وسرانجام لیلی ومجنون فکر نمیکرد حال خودرا دستمسه دیگران میدید نمی دانست چه بکند یا باید همان هالو باتمام یکرنگی ها و سادگیها باقی می ماند تا شاید یاسی بفهمد گل یاسمن هم اسم قشنگی است وبرادری دارد که اندازه دنیا دوستش دارد یا اسمش را عوض کند و همچون پسرکهای کنار خیابان شود که خیره خیره اورا می پایدن و....

دوست ندارم داستان را به پایان برسانم برای همین انتخاب هالو را به شما واگذار میکنم اما اگر هالو بودم نمیگذاشتم هیچ چیزسادگیهایم را ازمن بگیرد عشق درون همین سادگیهاست که خانه دارد پس چرا بزرگترین نعمت را از خود دریغ کنیم هرچند دراین دوره  نویسندگان ازهالو یک انسان مدرن میسازند و زندگی با بیان دیدی نو وروشنفگری برای او میسازند آخرآنها نوشته خود را مینویسند و من داستان هالوی خود را ادامه خواهم داد.

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

اشک

 

اونوقتا که کوچیکتربودم , نه به اندازه یه بند انگشت آره یه کمی بزرگتر , یادم می آد هربارکه خواسته ای ازمامان وبابا داشتم , اصلا یه ریزه هم تحمل انتظاررو نداشتم اونقدر اشک می ریختم و داد می زدم که خیلی زودبه آرزوم برسم , اونوقت آروم می شدم تایه مدت سرگرم بودم , شاد ازخریدن یه عروسک آوازخون , یه کفش پاشنه فلزی و. .... اینا همه شده بودن دنیای من . اون وقتا چقدر راحت اشک می ریختم بی هیچ رودربایستی ازدیگران . اصلا برای اشکام ارزشی قائل نبودم اشکا شده بودن وسیله ای برای رسوندن من به خواسته هام . یادم داده بودن که اگه گرسنه شدم یاکه تشنه , بایکمی تغییر درحالت صورتم و پرازاشک کردن چشمام , گرسنگی و تشنگی مو برطرف کنم . خدای من چقدر سریع همه چی روبراه می شد.

روزا می گذشت و بزرگتر می شدم , دیگه حالا خواسته هام باگذشته فرق داشت , آدمای اطرافم هم عوض شده بودن , دیگه نمی تونستم راحت برای رسیدن به هرخواسته ای گریه کنم .می گفتن بزرگ شدی زشته که گریه کنی . یا می شنیدم که می گن : خیلی به اشکاش اهمیت ندین این طوری لوس می شه , عادت می کنه باگریه کارش رو راه بندازه .با این حرفا بزرگ شدم دیگه دوست نداشتم روبروی کسی گریه کنم . باخودم فکر می کردم که دیگه اون دونه های زلال آبی دیگه هیچ ارزشی ندارن .

اگه یه روزی دلتنگ می شدم پنهونی یه گوشه ای می رفتم و های های گریه می کردم

حالا که به اندازه عمرم ازسرزمین کودکی فا صله گرفتم , هنوزهم دوست ندارم کسی اشکمو ببینه . از این دنیای بزرگ تنها یه اتاق برام مونده که ازاونجا شبا می تونم پل بزنم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آسمون .دروازه ورودیش یه پنجره س . وقتی که دلتنگ می شم می آم اول جاده شب , تنها مسافر این جاده خودمم . کمی که منتظر می شم یه ستاره پر ازنور می آدو منو باخودش می بره اون بالاها . اون جا دیگه هیچکی نیست که منو واسه اشکام سرزنش کنه . اونجا هردونه اشکم قیمتی گزاف داره اون بالا یه پادشاه داره که همیشه ستاره منو تا قصر اون می رسونه . پادشاه سرزمین شب بابقیه پادشاها و آدمای دیگه فرق داره . خیلی وقتا به یاد کودکی راحت وآسوده اشک می ریزم . اما تنها فرق این اشکا و اون اشکا یه چیزه .این که خیلی دیر منو به خواسته هام می رسونه .اونقدرگاهی اوقات سرروی زانوی پادشاه آسمون می ذارم و ناله می کنم که گاهی همون جا توی قصرش شب رو صبح می کنم . صبح که می شه باصدای بازی فرشته ها توی باغ قصر بیدارمی شم .بااینکه به اون آرزوی دلخواهم نرسیدم اما آرامش وسکوت قصر آسمون آرومم می کنه .

یه شب که با پادشاه آسمونی درددل می کردم ازش پرسیدم آخه توکه اینقدر برای اشکای من دل می سوزونی .چرامی ذاری من برای هرآرزویی این قدر التماست کنم البته دیگه به آویزون آسمون شب شدن برام یه عادت شده . دیگه اگه یه شب بدون حتی چشم انداختن به بالا بخوام راحت بخوابم نمی تونم .

پادشاه آسمون که شده حالا خدای من , به آرومی گفت منم دیگه به اشکای توعادت کردم , اگه من تورو راحت به خواسته ات برسونم ازکجامطمئن باشم که فردا مثل امروز به خونه من می آی . می ترسم اون موقع منو فراموش کنی .

حالاکه بزرگترشدم همه حرفاو دلتنگیهامو جمع می کنم یه گوشه دلم , شب که می شه اونا رو بااونی که اون بالا خونه داره درمیون می ذارم . همونی که به من یاد داد که هرزمان اشکای خیسمون چه هدفی دارن .می دونم که دیگه باسرعت کودکی نمی تونم به خواسته هام برسم اما منتظر می شم .می دونم اگه آدمای این پایین زبون اشکای منو نمی دونن اما یه نفر هست که هنوز حرف چشمای خیسم رو می فهمه .

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

هم صحبت خدا

 

بایاداو که تنها مونس شبهای تنهایی منست

یک شب خدا مثل همیشه سبدچوبیش رو برداشت تامثل هرشب دامن آسمون رو پرکنه ازستاره های کوچیک وبزرگ .همه دشت پرازسکوت بود.

اما اون شب انگارباشبای دیگه یه فرقی داشت. خدا سبد چوبیشوروزمین گذاشت و یکی ازفرشتهای آبی که داشتن باهم اونطرفترتوی باغ بازی می کردن صدازد . همشون دست ازبازی کشیدن و اومدند سمت خدا . خداگفت :کدومتون دوست داره یه سفر دور بره . فرشته ها بهم نگاهی کردن .وگفتن: دوباره آدما ناراحتت کردن . خدابامهربونی همیشگیش گفت : نه اونا هیچ وقت منو دلگیر نمی کنن . خودشونن که گاهی یادشون می ره من این بالا منتظرم که هرزمان که  صدام کردن جوابشونو بدم .من همیشه اونا رو دوست دارم حتی اگه شما ناراحت نشید بیشتر ازشما . فرشتها چشماشون پرازاشک شد .

لطفیترین فرشته نزدیک شد وسرشو روزانو ی خداگذاشت وگفت : اگه این سفر زمینی تورو خوشحال می کنه من حاضرم . خدابامهربونی سرزیبای فرشته رو نوازش کرد وبا سرانگشتان ظریفش به زمین اشاره کردو گفت : اون پایین , پشت پنجره اون اتاق

خداگفت یکی ازمهربون ترین بنده های من هرشب آوای دلانگیزش منو تا این طرف آسمون می کشونه . خیلی قشنگ  صدام می زنه . اما یه مدتیه دیگه فراموشم کرده . اون همیشه شبا پشت همین پنجره می نشست .مامدتها باهم حرف می زدیم درد دل می کردیم .تا اینکه توی آغوش من به خواب می رفت .همینکه می خواستم آروم بذارمش روی رختخوابش چشمای قشنگشو بازمی کرد وباشیطنت بوسه ای به گونه من میزد وآروم به خواب می رفت . من هربارکه اونو می دیدم به خودم برای داشتن اینچنین فرزندی احسنت می گفتم . انگاراون ازهمون لحظه تولد می دونست که نیمی ازوجود منه . می دونست که من یکی ازبهترین ستاره های آسمونم رو توی قلب مهربونش کاشتم . دخترکم عاشق قصه های شبانه من بود.قصه یوسف وزلیخا , یونس , ایوب و.... .خوب خاطرم هست که هروقت به داستان تعظیم نکردن اون فرشته شیطون می رسید م چشماش پرازاشک می شدو می گفت آخه چرا مگه می شه کسی تورو دوست نداشته باشه . بعد منم قصه دخترکی که عاشق عطر یاس بود وپدری داشت به مهربونی آسمون براش می گفتم .

تااینکه چند شبه که دیگه دخترکم ترانه برام نمی خونه .اومدم زمین رفتم پشت پنجره , آه دخترکم , دخترکم این همه اشک , این همه بی تابی . دخترکم انگار اصلا منو نمی دید .نزدیکتر شدم ,صداش کردم,خواستم پناهش بشم.اما حتی حاضر نشد به من لبخند بزنه .

دخترکم اسیر یک عشق زمینی شده بود و دیگه ترانه خوندن برای منو فراموش کرده بود . مدتها گذشت دخترکم دیگه حتی یادی ازمن نمی کرد.اما من هرشب می آمدم تا دروازه آسمون و ازاونجا دخترکم روصدامی زدم . می دانستم قلب دخترکم زخمی عشق زمینی شده , می دونستم اون الان بیشتر ازهرزمان دیگه به من احتیاج داره و این رو هم خوب می دونستم که دخترکم این همه رنج رو ازطرف من می دونه .

حالا عزیزکم به سمت زمین برو ودخترکم رو تنهانذار . کمکش کن

فرشته بارسفررو می بنده و راهی می شه . باخودش می گه آسمونی کردن دلای زمینی خیلی سخته . اما باشه بخاطرخدامی رم .

شب بود که فرشته به خونه دخترک می رسه . قدری تامل می کنه نفسی می کشه ودرمی زنه . دربازمی شه بدون هیچ حرفی . فرشته به آرومی داخل اتاق می شه و سلام می کنه دخترک سرشو برمی گردنه , نگاه خیسشو به فرشته میاندازه و جواب می ده سلام توکی هستی , من حوصله هیچ کس رو ندارم .من باهمه قهر هستم برو و منو راحت بذار . فرشته بدون توجه به حرفای دخترک همون جا کنار ش می شینه . خودش سرصحبت رو بازمی کنه . می گه ازراه دوری اومدم مسافرم .یه نفر نشونی خونه تورو به من دادوگفت که می تونم امشب رو اینجابگذرونم . دخترک لبخندی که انگارسالهاست ازاون استفاده نکرده روی لباش می شینه  بازم سکوت می کنه . فرشته نزدیک می شه و می گه چه اتفاقی افتاده . مثل اینه که خیلی وقته که با کسی عاشقونه نگفتی . این همه بی قراری آخه چرا؟ بالاخره یه نفر توی این دنیاهست که حرفتو بفهمه ...دخترک حرف فرشته رو قطع می کنه , می گه اینجا نه اون بالا توآسمون آره یکی بود خیلی بهش نزدیک بودم , دلی داشت به مهربونی یه عاشق , اما اونم منو توغصه ها جاگذاشت و رفت  .

فرشته می گه ازکجا مطمئنی اون توروفراموش کرده , شاید این تویی که دیگه نمی خوای صدای اونو بشنوی .

فرشته به یاد حرف خدامی افته که می گه دخترکم عاشق دختریاس آسمونه .

اینبارباآهنگی آسمانیتر ادامه می ده: می خوام برات قصه یه مردی ازجنس نور رو بگم که سالها ی خیلی دور بادخترکش که به سپیدی یاس بودزندگی می کرد .    

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

به نام خالق یک دره سیب

 

((  به نام خالق یک دره سیب  ))

 

دل کوچک دخترک را اندوهی به اندازه یک دشت آسمان پر کرده

تنش زخمی دستها ی ویرانگر

چشمان دریا ییش ، سرخی دارد به اندازه تمام غروب

اومدتها ست چشم به راه مسافر بهشتی ست

باتاجی از یاس سپید در دست عطر، نرگس برتن

نشسته به انتظار بردروازه آسمان

شاید امروز دیگر او بیاید

با خود می اندیشد:

آن لحظه که اوراببینم هرگز رهایش نخواهم کرد

می خواهم بنشیند تابتوانم اندکی سربرزانوانش نهم و

کودک آزاده من ، اندکی آرام گیرد

می دانم

عاشقانه های اوست که فقط می تواند غبار از قلب یخزده من بگیرد

ازاو خواهم خواست ازبانوی بهشت اجازه ورود مرا به باغ آبی آسمان بگیرد

من نیز به شکرانه حضورش ، شاخه گلی به رنگ خدا سنگفرش راهش خواهم نمود

 

به امید رسیدن به دشت رویاهاتان

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

خواستگاری

 

به نام تو

اول امسال یک شرط برای خودم گذاشتم . باید امسال شاد زندگی کنم . تمام انحرافات و عذابهای روحی تعطیل من هستم ویک دنیا که هرچی بخوام توی اون هست . من هستم و یک خدا که هرچی ازش بخوام بهم می ده  و اون چیزیهایی رو هم که نمی دهد صلاحی در کار است که من ازآن بیخبرم .

چند روز پیش به یک چیز شادفکر میکردم . خواستگاری رفتن . نمی دانید چه سخت است حقیقتا در بعضی از زمانها انسان می ماند که آن لحظه را چگونه باید پر کند . اما در ادامه آن مطلب می خواهم امروزدرباره بعد از خواستگاری پیش بروم . وبه سوالاتم پاسخ دهم .

حال در ذهن خود تمام یک مجلس خواستگاری را تجسم میکنم . به فرض اینکه خودم و خانواده ام از این دختر خانم و خانواده اش خوشمان آمده چه باید کرد.

از آنجایی که شاهد خواستگاری و ازدواج اعضاء دیگر خانواده ام بودم . میدانم که تا چند لحظه دیگر که به خانه امان برسیم همه به گردم جمع می شوند از من نظرم را می خواهند.و من فرصت کمی دارم چه باید بگویم ؟

خودم را می شناسم می دانم که نتوانستم در آن یک ساعت که روبروی دختر خانم نشسته بودم صورت او را ببینم حال اگر بپرسند چشمهایش چه رنگی بود یا نقش صورتش دلنشین بود واقعا نمی دانم چه بگویم . کسانی که اطرافم هستند همه تعریف می کنند که قشنگ بوده واین به وجود من هم انتقال پیدا می کنه پس دختر خانم قشنگ است . پس دراین باره دیگر نباید فکرکنم یا صحبتی باشد .

به خانه میرسیم حال جمعیت بیشتر شده عده ای که همراه من بودند ماوقع را برای آنهایی که نبودن تعریف میکنند همیشه یک نفر هست که به طرف پسر بیاد وبگه خب آقا دوماد از عروس خانم خوشت آمد. و ما پسره ها هم یک ادایی در می آوریم واز جواب دادن تفره می رویم .

 همه شادند ولبخند بر لب می خواهند شادی خود را به دیگری انتقال دهند . من مثل مجسمه نشسته ام و لبخندی نمادین به لبم گذاشتم و نمی دانم میان آن همه سر وصدا باید حرف چه کسی را گوش کنم . ذهنم خالی خالی است انکار توان دریافت و تعریف آنچه دیگران میگویند را برایم ندارد و به اجبار باید هر چند لحظه سرم را تکان دهم تا دیگران فکر کنند که حرفهایشان را گوش می دهم . آن طرف اتاق خواهر کوچکترم خیره به من نگاه میکند حالت غریبی دارد انکار نگران، لواپس ، .یا یک حالی مثل این باید با یک لبخند به او نشان بدهم همه چیز را کنترل میکنم و با اینکار کمی تغییر میکند . در پایان همیشه مامانها هستند که وقتی صحبت میکنند جو تغییر میکنه .

مامان رو به سمت من میکنه و میگه: خب دختر را دیدی حال باید بگی چه کار کنیم . من باید فردا به خانواده دختر تلفن بزنم وتشکر کنم . چه باید بگم !

نمیدانم چی باید بگم . فقط می دانم که سختترین سوال عمرم راباید جواب دهم . من همیشه عجول بودم ولی به این سوال نمی توانم جواب بدهم . اینبار هم جواب سوال از من یک لبخند است . مادرم میفهمد و میگوید که پس تا فردا روی این موضوع فکر کن .

همه رفته اند و من تنها داخل اتاقم نشسته ام وبه این فکر میکنم که چه باید کرد . جالب هست بدانید به تنها چیزی که فکر نمی کنم چهره و زیبایی و خود دختر است . آنچه که تمام لحظات ما قبل مرا تا این زمان پر میکرد تا امروز دخترایدهالم دختری زیبا بود که برای هرنقش صورتش فاکتوری در ذهنم نوشته بودم . چشم ، پوست ، بینی و ... حال دیگر مشکلم رویاهای شبهای گذشته نیست بلکه انتخاب آینده ای  است که حقیقی است .

یک چیز آزارم میدهد نگاه آن دختر یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد وسریع از هم فرار کردیم . فکر میکنم با آن نگاه می خواست مرا بیشتر بشناسد یا باور کند . حال من چند ساعت وقت داشتم که به او جواب دهم . باید در این چند ساعت آینده ام را بسازم . آینده ای که حتی نمی دانم فردایش چه خواهد شد.

نظرم در باره دختر را از خود می پرسم ؟

خوب بود ، همه میگویند خوب هست و راضی هستند پس مشکلی نداره از طرفی این دختر مورد تائید مامان هست که مرا به خواستگاریش برده . پس قبلا کلی درباره او تحقیق کرده و می دانم تمام خصلتهای خوب یک دختر ایرانی نجیب و باعفت را دارد.

همه به نحوی خواسته اند مرا خوشبخت کنند . بهترین کسی را که میشناختن به من معرفی کردن و.... حال می بینم دختری نجیب و خانواده دار مقابلم است . آنچه که همیشه آرزویش را داشتم . پس چرا مرددم ؟ چرا نمی توانم تصمیم بگیرم ؟ چرا نگرانم و نمی توانم به این موضوع متمرکز شوم ؟

تمام سوالات بالا این سوال را برایم بوجود می آورد که آیا فقط خوب بودن کافی است ؟ آیا می توان صرف اینکه دختری هست که نجیب است و.... به او بگویی دوستش داری و عشق را از او ببینی ؟ آیا روزی نخواهد رسید که کنارت انسانی بیتقصیری که باید تحملش کنی را ببینی و آرزوکنی به جای این فرشته پاک همسری زمینی که درکت کند . کنارت داشته باشی .

درونم پر است از خواستها و امیالی که نتوانسته ام تا امروز داشته باشم . حال باید کسی را انتخاب کنم که نمی دانم چقدر به این خواستهایم نزدیک است . با کمی اشتباه باید با تمام آنها خدا حافظی کنم .

توی ذهنم همیشه دختری شیطان وبازیگوش را برای خودم می ساختم . دختری که همیشه شاداب و دور از هر غم وغصه باشد آنقدر شیطان که دائم از من بخواهد دنبالش بدوم . آنقدر بازیگوش که هرروز یک چیز جدید از او یاد بگیرم . دختری با محبوبیت مطلق برای اطرافیانش ، دختری که برای همه شکفت انگیز باشد . شاید عده ای از انسانها را دیده باشید که پیک شادی جمعیتی هستند و هر گاه وارد یک محیط می شوند آنجا را متحول میکنند . وبا تمام این محسنات آنقدر زرنگ باشد که بتواند در حرکاتش این شادابی را به من منتقل کند . آنگونه باشد که بتوانم او را مستقل بدانم . کسی که صاحب همه چیز من باشد . صاحب جسم ، فکر ، روح ، شرف ، غیرت و.... آنقدر مرا در خود گم کند که هر لحظه دنبالش بدوم وسعی کنم نزدیکتر با او باشم .

آیا همچین دختری هست ؟

متاسفانه امروزه ما انسانها اصلا به فکر خود نیستیم . نمی دانم فکر نمیکنیم یا ....

همه به نحوی بازیچه پول شده ایم هرچه پول دار تر بهتر ، اگر از یک آقاپسر تحصیل کرده بخواهید صمیمانه اولین معیارانتخاب همسرش را بگوید : مطمئن باشید میگوید خانواده دختر ، یعنی پول وثروت .

همیشه برایم این سوال.؟؟؟.. ..


 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

زمان نزدیک است

 

 

شتاب مکن

به راستی ایمان دارم به نشانه های کائنات

می دانم روزی

درون من بازخواهدیافت عاشقانه های به یک سو فکنده خودرا

اگربتوانم

دل وگوش وچشمان فرورفته تاعمق سیاهی دنیاراهشیارسازم

خوب می دانم

گوشه ای آسمانی ازدنیا

تونیز بمانند من , به انتظار نشانه ها ستاره می شماری

آه

می لرزددلم , مبادا لحظه ای غفلت توراتاهمیشه ازمن جداسازد

نمی توانم لحظه ای چشم بردارم ازآسمان

شاید نوری که اینک به سویم می آید هدیه ای باشد ازجانب تو

توکه پشت پرچین شب ماوا داری

کبوترهای سپید راهرشب به سویت روانه می کنم

چراکه یگانه همراز میان من وتوهستند

می دانم پرشده چوب خط رهایی من از تنهایی شب

اما شتاب مکن

زمان نزدیکست

 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

کاتالیزور عاشقانه

 

 

با خودتون خلوت کنید ببینید چقدر از عمرتونو غوطه ور در غم سپری کردید؟چند بار تا حالا شده از ته دل ضجه بزنید که ای کاش کسی رو داشتید که از فرط دلتنگی تو آغوش گرمش رها شید و پناه گاه مهربانتون گونه های ترتونو ببوسه؟چند بار تا حالا دوست داشتید سرتونو روسینه کسی بگذارید و از ته دل آه و فغان سر کنید؟

حالا دور رو بگردونید! چند بار تا حالا خودتون مامن یک آشفته بودید؟ چند بار تا حالا خودتون اشکای کسی رو با دست مهر پاک کردید؟چند بار تاحالا خودتون لبخند رو به چهره عزیزتون برگردوندید؟

همیشه از بچگی به شخصیت هایی که یه سنگ صبور مرموز و پنهانی داشتن وخیلی راحت باهاش دردودل می کردن و چون طرفو نمی شناختند نگران چیزی نبودن حسرت می خوردم ...... اولین کسی که همیشه بهش حسودیم می شد جودی ابوت بود.....)مسخره نمی کنم خیلی جدی هستم )اون دختر شاد وسرزنده سرراهی که هر شب به کسی که زندگیشو مدیونش بود نامه می نوشت و دردودل می کرد و برای خودش تصویری زیبا و تا حدی عجیب غریب مثل شخصیت خودش ساخته بودو اسمشم گذاشته بود بابا لنگ دراز فارغ از اینکه اون یه پسر جوان ودوست داشتنی ایه که .........بگذریم بقیه داستانو خودتون می دونید ...... بعد از اونا خیلی دیگه از شخصیت های واقعی و غیرواقعیه دیگه بودن که بهشون حسودیم می شد همیشه دلم می خواست سنگ صبورم فقط یه کاغذ سرد وبی روح واحساس دفترچه خا طراتم نباشه .......می خواستم مخاطب داشته باشم .....البته الان دارم ..... ( فکر بد نکنید که اشتباه کرده اید)اصلا بحثم این نبود  از موضوع دور شدم ....بگذریم....... ولی وقتی یه خورده فکر کردم دیدم خوب من خودم تاحالا چه قدر سنگ صبور یکی شدم؟خودم تاحالا چند دفعه دوستامو تو بدترین شرایط روحی درک کردم .....داستانیکه صبح برایتان نوشتم را خواندید با یه شاخه گل با یه دروغ مصلحت آمیز چه جوری می تونید به عزیزانتون کمک کنید.....وقتی دل دوستتون رو نامردی شکونده منتظره حتی یه تک زنگ مزاحمه که شاید فکر کنه خودشه..............نمی دونم نظر شما چیه ....... شاید بگید این کار اشتباهه ولی من نتیجه خوبشو دیدم ......شاید دوست من اصلا انتظاره دو باره آغاز شدنو نداشته باشه فقط بخواهد اطمینان حاصل کنه که هنوزبرای کسی که داره براش اشک می ریزه نمرده ........ التیام زخمای عشقی که البته به نظر من کسی که ضربه می خوره خود احمقش( چه دختر چه پسر! ) بیشترمقصره..... زمان می خواهد ....... زمان می خواهد تا تو خاطرات حل بشه ولی کاتالیزور می خواهد .....تو بشو کاتالیزور چی میشه؟ این عمل به تو شادی خواهد داد که از زندگی ات راضی میشوی ودر عین حال همیشه دیگران را شاد خواهی دید ومالک شادی آنها خود تو هستی حس قشنگی مثل حس آفرینش بعضی وقتها خداوند دوست دارد جای خود را برای لحظاتی به دیگری بدهد و تفاوت ما انسانها وبقیه موجودات هم در این است که به جای او مینشینیم واو به خود برای خلقت این بنده اش تبارک ا... می گوید

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

نامه خصوصی

 

سلام، حال من خوب نیست، اما همیشه برای سلامتی شما شمع روشن می‌کنم. مدتی است که همه را از خود بی‌خبر گذاشته‌اید. حتماً می‌دانید که مادر بزرگ مرد. برای مادر هم نفسی بیش نمانده است. جمعه پیش سخت بیمار بود. از بستر بر نمی‌خاست. چشمهایش پشت پنجره افتاده بود، قلبش تا لبها بالا آمده بود وهمان‌جا می‌تپید. زمزمه می‌کرد و می‌گفت:"دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو برآن خوش که هنوزش نفسی می‌آید"

همه وهمه برادرهایم، خواهرهایم خیلی بی‌تابی می‌کنند. هرسال که نرگس باغ، شکوفه می‌دهد آنها هم به خود وعده می‌دهند که امسال دیگر می‌آیی، "مادر" دیگر خانه داری نمی‌کند. "معلم" شده است. "دعای عهد" درس می‌دهد به ماهی‌های توی تنگ. زنگهای تفریح، سماور را روشن می‌کند و "حافظ" می‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد. به من گفت: حافظ مگر همین یک غزل را دارد و بعد می‌خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید..

این از خانه، دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برایت بنویسم.سربازیم تمام شده داخل یک کارخانه استخدام شدم به قول دوستان ... میسازیم وخود بی بهره ایم نمیدانم چرا "آسمان" بخیل شده و دیگر نمی‌بارد. "زمین" سنگدلی می‌کند؛ نمی‌رویاند. "ماه و خورشید" چشم دیدن یکدیگر را ندارند. خیابانهایمان پر از غولهای آهنی شده است. کوچه‌ها امن نیستند. مردم جمعه‌ها خودشان را به چند خنده تلخ می‌فروشند. هیچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغییر نمی‌دهد. مثل این که همه سنگ و چوب شده‌ایم. عجیب روزگاری است! عرو‌سیها را در کوچه بن‌بست می‌گیرند. "اذان"، رنگ پریده به خانه‌ها می‌آید، "نماز" زمین‌گیر شده است، "رمضان" مهمان ناخوانده را می‌ماند که سر زده بزم سیران را بر هم می‌زند. از "روزه" در شگفتم که چرا "افطار" را خوش نمی‌دارد. "حج"، هزار زخم از خار مغیلان بر تن دارد. "جهاد" بهانه‌گیر شده است. آدمها کیسه‌هایی پر از "خمس و زکات"، به دیوارهای گورشان آویخته‌اند. نپرس موریانه‌ها چه به روزگار "مسجد" آورده‌اند. از همه تلخ‌تر این که عصرهای "جمعه" دلم نمی‌گیرد.

شنیده‌ای دیگر کسی پای شعرهایش تخلص نمی‌گذارد؟ و شاعران یعنی زمین خوردگان وزن و قافیه؟!نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانید کجا ایستاده‌اید؟ هرجا که هستید زودتر خودتان را برسانید. از بس شما را ندیده‌ایم چشمانمان "هرزه" شده است. بیم دارم اگر چند دیگر بگذرد "ندبه" خوانان مسجد، کمتر شوند. آدمها همه دیرباور شده‌اند و زودرنج. بهانه می‌گیرند، می‌گویند "او" نیز ما را فراموش کرده است. اما من می‌دانم که شما همه را به "اسم" و "رسم" و "نیت" به یاد دارید

دوست دارم باز هم برایتان بنویسم. اما یادم آمد که باید به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است که اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم آنها برای آمدن شما دعا می‌کنند. راست هم می گوید. از وقتی که مرتب آبشان می‌دهم، دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفته‌اند. هنوز هم تفأل می‌زنم. پیش از نوشتن این نامه تفأل زدم:دیری است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکـی ندوانید و سلامی نفرستاد.

 

 

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧

سنگ صبور

 

 

برای خدایی که حرفای دل همه رو می شنوه وسنگ صبوره همست

یکی بودیکی نبود. دخترکوچولویی بود که باپدرو مادرش وچندتاخواهر وبرادر کوچیک وبزرگ توی یک دهکده قشنگ وسط یک دشت سرسبززندگی می کرد.

بین اون همه آدمای جورواجور دوروبر خانم کوچولو هیچکی نبود تااون بتونه حرفاشو بهش بگه یا باهم بازی کنن .اون دوست داشت بچه های دهکده یه روز بیان باهم برن پای کوه اون طرف دشت چون شنیده بود اونجا گلای خیلی قشنگی داره که مادرش همیشه آرزوی چیدنشون وداشته .آخه دخترک  پیش خودش فکر می کرد آروزی همه رابراورده کردم پس مامانم چی؟

دخترک خیلی مهربون بود .همه اونو دوست داشتن البته خودش فکر می کرد دوست داشتنای اونا فقط برای رسیدن به آرزوهاشونه.

دل کوچولوی اون پرشده بود ازحرفای بچه هایی که می اومدن باهاش درددل می کردن. یکی می گفت دیشب کلی ازدست بابام ناراحت شدم اما توروخداپیش خودت بمونه .یا اون یکی می گفت اون دختره پرو دیدی چه حرفایی بمن زد.

یا یکی می گفت خانم کوچولو بیا باهم بریم تاکلبه اون طرف باغ شاید بتونم اونو ببینم .دخترک بازم ساکت بود همه کاربراشون می کرد اما هیچی نمی گفت .

تااین که یه روز دخترک دید دل کوچولوی اون دیگه پرشده ازیه عالمه حرف نگفته.باخودش گفت می رم پیش خانم حنا (خانم مرغ توی حیاط رامی گفت ) بااون حرف می زنم . می دونم اونم مثل من می تونه غصه ها رو توی دلش نگه داره .اومد توی حیاط .دید خانم حنا مثل همیشه سرش به جوجهاش بنده .باخودش گفت طفلکی .دل اون که ازدل من کوچیکتر ه . عیبی نداره می رم پیش مامانم به اون می گم هرچی باشه اون ازمنم بزرگتره . اومد توی اتاق .دید مامان جونش هم مثل همیشه داره باخانم همسایه دردل می کنه .باخودش گفت : آخیش مامان طفلی منم که دلش کوچیکه . دخترک آهی می کشه وبرمی گرده باخودش می گه می رم باغ پشت کلبمون شاید یکی بتونه حرفای منوگوش کنه .یهو احساس کرد یه چیزی توی دلش تکون می خوره .دردداشت اما باخودش گفت عیب نداره خوب می شه اومد توی باغ چشمش به یه پروانه رنگارنگ افتاد گفت پیداکردم می رم پیش اون بااین که کوچولوی اما می تونه پروازکنه وحرفامو ببره یه مزرعه دیگه پیش یه دخترکوچولوی دیگه . اما همینکه اومدجلو دید پروانه خانم نشست روی یه گل آبی .نزدیک که شد تازه فهمید که اونم داره با گله دردل می کنه .

دخترک غمگین شده بود اونم ازاینکه چرا همه آدماو حتی حیونا هم دردل دارن .همه اونا حرفاشونو , غصه هاشونو به هم می گن بدون اینکه فکرکن آیا بقیه ازحرفاشون خوشحال می شن یا ناراحت .

همین طور که نشسته بود روی سنگفرشای باغ یهو دید پسر کوچولوی صاحب باغ داره می آد نزدیک که شد گفت خانم کوچولو ترو بخدا می خوام یه چیزی بهت بگم اما قول بده به کسی نگی .دخترک تاخواست حرفی بزنه که دل من دیگه جانداره .که پسرکوچولو شروع کرد به حرف زدن ازدوستش.

دخترک دید دیگه هیچ جایی برای حرفای خودش نمونده .یه دفعه فکری کرد ورفت پای کوه اون طرف دهکده باسختی شروع کردبه بالا رفتن ازکوه .یه جایی که می تونست همه دشت ودهکده رو ببینه وایستاد . باهمه نیرویی که داشت فریادزد :آهای می خوام برات دردل کنم .ازدوستای بد , ازآدمای بد , ازهمه اونایی که فکرمی کنن بهشون ظلم شده ,ازخانم حنا , مامانم,خانم همسایه , پروانه خانم .

ساکت شد یه دفعه دید یکی داره فریادمی کشه : می خوام برات دردل کنم از........

دخترک چشماش پرازاشک شدباخودش گفت باشه عیبی نداره دردل کن .حرفای دل خودمو می ریزم دور شایدبتونم یه جایی واسه توپیداکنم .

سرشو گذاشت روی زانوهاشو همون جا نشست .چون فکر می کرد اونی که می خواد باهاش حرف بزنه خیلی غصه داره.اما اون نمی دونست که اون یه نفرخودشه.

بعد ازاون دیگه هیچکی دخترک رو توی دهکده ندید .

تااینکه یه روز پروانه خانم خبرآورد که دخترک رو بالای کوه دیده .اون شده بود مثل یه سنگ .ساکت وبی حرکت . مردم دهکده رفتن و اونو آوردن پایین توی دهکده .بعد ازاون تصمیم گرفتن یه میدون بسازن و خانم کوچولو که حالا شده بود خانم سنگی , بذارنش وسط میدون .

دیگه بعد اون مردم حرفاشون و میاومدن بامجسمه میزدن .حالا دیگه دخترک مهربون دهکده همه اونو سنگ صبور صدامی کردن .چون بعد ازاون اتفاق هرروز دخترک ساکت وسط میدون نشسته بود وگوش می داد .

 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧

نیازمندهمیشگی

به نام تو

خداوندا این چه سرنوشتی است و چه آغاز وپایانی مگر چه کرده ام که باید جبران آن را جوابگو باشم . جزاینکه خواستم فریادت بزنم ودر هر فریاد کنارم باشی پس هر آغازی را(( به نام تو)) شروع کردم . اززمانی که ((تو)) برلب ودل نشست. غریبه شدم باهرکسی چون تورا داشتم وتو را خواستم . گناه را در سایه بخششت یاد گرفتم.ودل را در حضورت معنا کردم . خواستم گناه نکنم وحضورت را درک کنم دل سپردم .حال من گنهکار بی دلی چرا باید مورد آزمایشت قرار گیرم .

تو برای اینکه دیگری جایت را نگیرد من مرا میخواهی . خوب میدانی چقدر سخت است برایم دلکندن

چه میکنی با من واو ، خوب می دانی که در فریاد هر دویمان این توهستی که مقدمی ، نمی دانم این چه آزمایشی است ولی اگرکتابت را به رویمان اینگونه باز میکنی  این را هم رحمتی از تو می دانم . خوب می دانی با این جمله دنیایی از قصه های دلتنگی درون سینه ام مینشیند . شاید رنجیده باشی از نگاه هایم که به او دارم . دلتنگم از این همه دوری وتنهایی چرا تومارا همچون خود می دانی .

زیرلب اسمش را میخوانم ودر این لحظه که لحظه تولد اوست عاشقانه آرزویش می کنم . تورا همیشه پل میان روح خود با او می دیدم . حال که دوست داری آزمایشمان کنی بار دیگر فریاد میزنم عاشقاش هستم و هر لحظه اورا از تو میخواهم . همانی که دربهترین لحظه عمرم خواستم وجودم را به نامش کنم بی هیچ چشم داشتی همانی که همچون حوا دیدمش و حال تو مرا به زیر درخت سیب نظاره گر نشستی . قصه همان قصه قدیمی است کتابت اینگونه میگوید . می دانی که چقدر دوست دارم دستم را دراز کنم وسیب را بچینم این سیب می تواند اورا برایم به ارمغان بیاورد ولی بعدش چه هر دویمان را به کدام کره دور افتاده تبعید میکنی . نمی خواهم اورا از بهشتش دورکنم ولی چه باید کرد .  

شب قدرسال گذشته گفتم که آرزویی ندارم وهیچکس جای تورا نخواهد گرفت ولی ازهمان لحظه خواستی به من نشان دهی که حتی در خلوت هم با تو نمی توانم حرفی بزنم وخود را بی نیاز بدانم برای همین صبح رابه رنگی دیگر برایم آفریدی . آن صبح چهره او زرد رنگ تر از هر روز دیگر بود ضعف روزه ماه رمضان آنچنان درونش رخنه کرده بود که مجبور شدم برای دیدنش اینبار نگاهم را مستقیم به مردمکهای چشمانش بدوزم وتو خود میدانستی برای همین شب قدر را نگفتی کدام شب است و من ماندم ویک شب ،شبی که فاصله اش با حرفهای گذشته ام فقط یک شب بود و تا صبح فقط یک آرزو آن شب می دانم کلی از بی قراریم شادمانی کردی چون بار دیگر مرا نیازمند می دیدی .

هر لحظه آرزویش میکنم وخود را نیازمند تو می دانم . آخر من کجا وتو کجا . راستش را بخواهی آنچه مرا به طرف زیبایی های او کشاند زیبایی تو بود که در دلش نشسته بود واین را خوب میدانم که که لایق نشستن در جای تو نیستم اورا برای همین دوست دارم که تورا باهیچ چیز عوض نمی کند . دلم را به خودت میسپارم که همیشه جوان بماند وعاشق ، مطمین باش سیب را نمی چینم ولی آنقدر درب خانه ات را میکوبم وبه سجده خواهم افتاد که خود اجازه چیدن سیب آرزوهایم را بدهی . از تودر دراین روز که روز تولدش هست میخواهم که قلبش را نورانی کنی ووجودش را مقدس ، مهرت را در دلش پایدارو لطفت را نسبت به او همیشگی نمایی.

توبه میکنم از تمام گناهانم گناهانی که ندانسته ونخواسته انجام داده ام از بی محبتی هایی که به دیگران کردم  وحال مجبورم در این روز جوابگو آنها باشم خداوندا به بزرگی وجلالت قسمت می دهم وجود آسمانی اش را از من نگیری . می خواهم دوباره بندگیت را کنم ولی اینبار عاشقانه با استمداد از یک عشق ، عشق به یک آفریده آسمانی ات که در تارو پود جانش تورا فریاد میزند از او میخواهم باز هم کتابت را بگشاید شاید نظر لطفت اینبار شامل این بنده سراپا تقصیر گردد . قول میدهم تا انتها عاشقش باشم ودر کنار تو ولطف تو آرزوهایش را جستجو کنم .

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

سخنی بابانوی آسمانها

 

روزگارم به کندی سپری می شد. گویی عقربه های زمان سالها به خوابی سنگین فرورفته بودند.لحظه ها به تمامی پشت درگاهی پنجره شب به صبح می رسید.گویی سواراندیشه هایم برای همیشه قصدداشت مراباخودبه سرزمین حسرتهای مانده ازدیروز بکشاند. من بمانند پرنده ای سبکبال خودرادرآغوشش رهاکرده و به هرسو که اراده می نمود به شتاب پر می گشودم.بی هیچ رویایی درسر , هرروز بیشتر به درون خاکستر به جامانده ازدیروز فرومی رفتم  اما شبی که دامان آسمان زیباترازهمیشه شده بود ستاره ای بادنباله ای ازنور دربرابرچشمانم ظاهرشدکه تابه امروز تلالوی بیحدش مرا درخودفروبرده . آن ستاره راهدیه ای ازجانب بانوی نشسته براریکه باغ بهشت دانستم . عطر دلانگیزش مرابرای همیشه ازمن دیروز جدانمود .حال من مانده ام و یک سبد نور و یک باغ پرازشکوفه های آرزو . آرزویی به بلندای رسیدن تااوج .

آه ای زیبای آسمانی اینک دریچه ای ازنوربهشتی ات درقلبم می گشایم وبدان هرشب وهرلحظه درانتظار رسین مژده دوباره ات هستم . باشد که مرا تاهمیشه باخودهم آغوش کنی.

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧

(پلنگ)

به نام تو

دالان ها هم خالی و بی حوصله اند. دیگر حوصله هیچ عابری را ندارند. انکار هیچ حسی ندارند. آنچه مرا سر پا نگاه داشته پمپاژ جزئی از بدنم است که تورا فریاد میزند.

نقطه آخر بیحوصله گیها ، امید دست یافتن به سرفصل پایان تمام سرگشته گی ها ، هیچ کس مثل تونشد. میخواهم بگویم شعار عشق، معنویت ، احترام ، اصل نبود. تنها ساخته فکرم بودند برای مقابله با آنچه تو میساختی ، عشق آنچنانکه دالان بزرگ میگفت صاحب اعتماد نبود.حتی صداقت هم ...

اتاقهای کوچک حافظه از صداقت فقط برایم صندوقچه های دروغ شده اند. نترس تو هنوز با منی وتا توباشی من زنده ام و عاشق ولی مرا دیگر امتحان نکن چون تو تنها کسی هستی که هیچگاه نتواستم بگویم تحملت میکنم .

پلنگ خسته از چنگ زدن به آسمان سرش را به پایین می اندازد و گریه کنان با صخره ها آشتی میکند .به آنها میگوید از شما دلگیرنیستم که تمام بدنم را زخمی کرده اید . حتی ای کوه توهم مرا تحمل کرده ای ، هر چهارده شب میآمدم بالا و هر شب میگفتم که دیگر امشب شب آخر است . چهارده روز تمرین پرش میکردم . به شکار بهترین حیوانها میرفتم . خودم را نیرو مندترین  موجود جنگل صدا میزدم تا روز چهاردهم با اراده تر ومصمم تر از تو بالا بیایم . وهرشب صخره هایت را رنگ خون میزدم . نمی فهمیدم چگونه صبح که خسته ازخواب برمی خواستم وتورا ای کوه با تمام بزرگیت روبروی خود میدیدم  نمیدانستم چگونه آنهمه  راه را تا پایین آمده بودم . تنها دلگیریم این بودکه با خود میگفتم تقصر ازمن نیست بلکه ازاین کوه است که به اندازه کافی بلند نیست .ولی ولی امشب که سراسر قله ات قرمز رنگ است . فهمیدم که نقص از من است نه از تو در آخرین پرش وقتی میخواستم تورا به سوال بگیرم . حشره ای را دیدم که چند قدم بالاتر از من بسوی مهتاب میرفت دیگری که پس او خط شعاع نور مهتاب را گرفته بود صدا کردم در همین لحظه صخره ها مرا به سوی خود کشاندن و چنان به یکی از آنها خوردم که دیگر نای بلند شدن را نداشتم . حشره کمی دورتر از من برروی تکه سنگی نشست . وگفت چرا این کار را با خود میکنی .

من با سختی پرسیدم آن یکی کجا رفت ،حشره در جواب گفت :خب معلومه پیش مهتاب  

من گفتم : چگونه ؟

حشره گفت : خب معلوم است مگر ندیدی پرواز میکرد

من گفتم: آخر مهتاب عشق من است

حشره گفت : مهتاب عشق من هم هست

من گفتم: چگونه من به این قدرتمندی را میبینی و باز ادای عاشقی میکنی

حشره لبخندی زد وگفت : آقای قدرتمند اگر راست میگویی  تو هم مثل من پرواز کن و خودت را به مهتاب برسان آخر نمی دانی چقدر مهربان است . هرکدام از دوستانم که پیش اورفته اند دیگر برنگشته اندوبرای همیشه پیش او مانده اند. حشره این را گفت ورفت

حال ای کوه از تو بخاطر آنهمه صبرت در مقابل  حرفهای من  وسرزنشتهایم عذر می خوا هم من نمی توانم پرواز کنم پس به عشقم نخواهم رسید. زمانی که وارد این قلمرو شدم چند پلنگ را دیدم که در پستیهای  دامنه ات  مرده بودند . بدنشان تکه تکه شده بود حال میفهمم چرا؟

 آنهاهم به نتیجه الان من رسیده اندو برای رهایی ازاین بیماری، خود را به سقوط از توراضی کرده اند . منهم همین قصد را دارم ولی قبلش گفتم تواز من دلیگر نباشی .

کوه که تا آن لحظه  همیشه ساکت بود . لب گشود وگفت : نپرسیدی آنهمه شب چگونه سالم به پایین  رسیدی و سرنوشتی همچون دیگر پلنگان را به خود ندیدی، بیا بنشین و حرف مرا هم بشنو

از روزی که یاد دارم بزرگترین وبلندترین نقطه این سرزمین هستم . اگر راستش را بخواهی من هم عاشق مهتاب بودم وآرزو داشتم آنقدر دستانم بلند بود که بتوانم خود را به آن برسانم . در تمامی این سالها حسرت میخوردم .ووقتی پلنگی به قله من می آمدو او را میدیم که بسوی عشقم مپرد سرا پا ی وجودم آزرده میشد ولی بعدها فهمیدم هیچ پلنگی نمی تواند به مهتاب من خودش را برساند . دیگر پرش پلنگها تمام وجودم را در خود اسیر نمیکرد . این کار پلنگها برایم شده بود مسخره وخنده دار هر شب به آنها میخندیدم . تا اینکه نوبت به تورسید . تو فرق داشتی حرفهایت را که به مهتاب میگفتی همه را میشنیدم آنقدر عاشقانه وخالصانه بود که آنشبها هرگاه خواستی سقوط کنی تورا با تمام وجود در خود حفظ کردم . حتی سرزنشتهای توبرایم شنیدنی بود نمیدانم ولی دیگر منتظر شب چهاردهم برای مهتاب نبودم ، چون تورا میخواستم ببینم تو را درک کنم وزمزمه هایت را بشنوم .پلنگ مغرور من مدتهاست که میخواهم با توصحبت کنم ولی میترسم ، میترسم تورا از دست بدهم . ولی حالا لازم است آنچه را که میخواستم به تو بگویم .

 دیگر تحمل رنج کشیدن تورا ندارم .تو آنقدر سرگرم نگاه کردن به آسمان بودی که هیچگاه آنطرف بیشه را نگاه نکردی شبهایی که تو به اینجا میآمدی وبه آسمان چنگ میزدی و از خستگی بیهوش میشدی چند دقیقه بعد مهتاب درپشت آن درختهای بلند پایین میرفت و برروی زمین مینشست حال از تو میخواهم به آنجا بروی واگربه مهتاب رسیدی مرا هم ازیاد نبری من تمام قصه هایی که تو برای مهتاب میگفتی را  حفظ کرده ام الخصوص آن قصه هایی که تو در آنشبهایی میگفتی که مهتاب پشت غبار وابرها بود .

پلنگ با کوه حداحافظی میکند وراهی بیشه میشود وبه درختان بلند آنطرف بیشه نگاه میکند چه راه طولانی باید طی کند تا به مقصد برسد . پلنگ از کوه شنیده بود که مهتاب هر چهارده شب یک بار به زمین می آید و چهارده روز فرصت داشت که خود را به آنطرف بیشه برساند واین فرصت زیادی بود پس تصمیم گرفت به شکار برود وخود را برای مواجه با آنشب آماده نماید که اگر نیازبود مبارزه ای برای تصاحب مهتاب نماید بازنده نباشد چهارده روز هرروز از خواب بیدار میشد به شکار میرفت وورزش میکرد . در زمان شکار بهترین اعضای شکار را میخورد و بقیه را رها میکرد از این رو دوستانی پیدا کرد ه بود که بعد صید او بقیه لاشه شکار را میخوردند . حیواناتی دیگر هم مثل چند تا سنجاب که خیالشان ازپلنک آسوده بود ومی دانستند که اوآنها را شکار نمی کند وبقیه غدایش را هم دیگران میخورند وسیر هستند ودیگربا آنها کاری ندارند پلنگ را حفاظی مطمین برای خود پیدا کرده بودند .و بعد ازهرشکار که پلنگ به کوشه ای میرفت تا استراحت نماید به گرد او جمع میشدند و بااوصحبت میکردند روزهای بعد پرنده ها هم به جمع آنها اضافه شدند پرنده ها که دوستان سنجابها بودند ازاینکه دوستی قدرتمند پیدا کردند خوشحال بودند.

روز چهاردهم بود و پلنگ میدانست امشب شب موعود است حال غریبی داشت چون بعد از مدتها اولین زمانی بود که شب چهاردهم به سمت کوه نمی رفت ولی سعی میکرد به خود مسلط باشد برای همین سینه اش را جلو گرفت وبه سمت درختان رفت  مهتاب درون آسمان خود نمایی می کرد وپلنگ با خود میگفت که چگونه میخواهد امشب پایین بیاید . ناگهان چشمش به آنطرف  درختان به مهتاب که میان برکه ای زیبا نشسته بود افتاد دیگر حال خود را نفهمید غرشی کرد و سریع به سمت آن دوید وخود را میان برکه انداخت .

انکار زلزله آمده بود تمام حیوانات دور برکه پا به فرار گذاشتند گرد وغبار همه فضا را پر کرده بود و آنجا به هیچ وجه شباهتی به چند لحظه پیش که یک کله آهو همراه حیوانات دیگر برای خوردن آب ودیدن مهتاب آنجا جمع شده بودند نداشت . سنجابها وچند پرنده هر چه کردند نتوانستند محیط را آرام نمایند . همه از پلنگ میترسیدند و بنحوی میخواستند فرار کنند . پلنگ که تلاش دوستانش را میدید فریادی زد و گفت : ولشان کنید مهم این است که من مهتاب را بدست آوردم او از این به بعد تنها مال من است . ناگهان ابرها ی سیاهی که در آسمان بود ند جلوی مهتاب را گرفتند و پلنگ که  گمان میکرد مهتاب را از آن خود کرده به ناگه دستش را خالی دید .

همه حیوانات فرار کرده بودند حتی سنجاب ها وپرنده ها هم بعد از دیدن کار پلنگ بااعتراض از آنجا رفتن پلنگ دوباره تنها شده بود و غریبانه گریه میکرد اینبار به مهتاب رسیده بود ولی نمی دانست چرا مهتاب را از دست داده ازبرکه بیرون آمد وباخود صحبت میکرد .

برکه که تا آن روز هیچگاه چنین  صحنه ای را ندیده بود .برای اولین بار بود که نمیتوانست ساکت باشد برای همین لب به سخن گشود واز پلنگ خواست که خودش را به اوبسپارد تا خنکای او دوباره پلنگ را آرام کند . پلنگ بیقرار همان کار راکرد صورتش را شست وکنار برکه نشست .

برکه گفت : توهم درددل دارای سالهاست که خمخوار حیوانات این بیشه هستم اما تابحال توراندیده ام ، هیچگاه لازم ندیدم با کسی صحبت کنم همیشه شوری اشکانشان را با شیرینی خود شسته ام ولی تو با دیگران خیلی فرق داری همه از ظلم دیگران و ناتوانی خود نسبت به ظالم شکایت می کردند . همین امروز آهویی آمده بود از دست پلنگی که همسرش را ازاو جدا کرده بود شکایت می کرد. چه کسی به تو ظلم کرده تو که تا آنجایی که من میبینم قدرتمندی وکسی نمی تواند به توظلم کند.

پلنگ سرگذشت خود را برای برکه تعریف کرد و ازاوخواست اگر سراغی از مهتاب دارد به اوبدهد تا از آنحال آشفته رها شود.

برکه چند دقیقه ای سکوت کرد وبعد گفت : حکایت غریبی است . تا به حال در تنهایی خود با کسی صحبت کردی . پلنگ گفت : هر لحظه چون حس میکنم مهتاب در کنارم هست  همیشه در تنهایی با او صحبت میکنم از او میخواهم هر لحظه با من باشد . بخاطر اوست که زنده ام حتی وقتی به شکار می روم از اوکمک میخواهم . وقتی به سختی دچار میشوم می دانم که اوست به فریادم میرسد ونجاتم میدهد.

برکه کمی از آب خود را به سمت پلنگ جاری کرد و دستان پلنگ که در کنار برکه بود خس شدند . برکه پرسید : چه حالی داری ؟

پلنگ گفت : چقدر توبا صفا هستی خنکای تو جان دوباره میدهد.

برکه پرسید این حال خوش الان را هم فکر میکنی از مهتاب داری؟

پلنگ گفت: شاید ،چون مهتاب درون توبود شاید هدیِه ای از آن اوبوده که برایم بجای گذاشته

برکه گفت دوست دارم با تو صحبت کنم . چیزهایی است که باید انجام دهی تا بتوانی مهتاب را دوباره اینجا ببینی . اما حال تو هم سرگذشت مرا بشنو زمانی در اوج آسمانها بودم از آن بالا همه چیز را میدیدم واعمال هم جلوی نظرم بودعاشق یک رنگ شده بودم رنگ سبز آرزو میکردم به آن برسم از آن بالا که به این پایین نگاه میکردم هر لحظه آه میکشیدم وبی تابی میکردم . جایی که من بودم چون در فراز بود هرشب مهتاب را میدیدم وبا او دوست شده بودم آنقدر صمیمی که با هم درد دل میکردیم وحال هم هر چهارده شب برای دیدنم به زمین می آید روزی آنقدر بیتاب بودم که خودم را فراموش کردم وبه زمین باریدم ابتدا برروی همان کوهی که تو از آن سخن می گویی او هم سراغ مهتاب را از من میگرفت روی آن کوه جاری شدم و به آرزویم رسیدم اما برای تحقق این آرزو در پستترین نقطه زمین سکنا گرفتم . وحال غمخوار تمام این حیوانات شده ام به آرزویم رسیدم هرچند که حال که به آسمان نگاه می کنم میبینم گاهی دوست دارم در آبیش جاری باشم تا در این نقطه ساکن اما اولین درس اینکه تو باید از آنچه که داری دل کنده وحاضر باشی آنرا فدا کنی . امشب دیدم دوستانت را از خودرنجاندی پس بدون غرور بسوی آنها برو وبدان اینکه احساس کنی از آنها قویتری دلشان را دوباره بدست آور بعد پیش من بیا تا درس دوم را به تو بیاموزم .

پلنگ تمام آنشب وصبح آن روز را بدنبال سنجابها وپرندها میگشت در حالی که خسته و ناامید شده بود کناردرختی نشست که ناگه یکی از پرندگان را روی سرخود بالای درخت دید از اوخواست که بقیه دوستانش را هم آنجا بیاورد چون با آنها صحبتی دارد .

دیری نگذشت که سنجابها و پرنده ها به گرد اوجمع شدند . یکی از سنجابها شروع کرد به اعتراض به پلنگ که تو سبب شدی شب به آن قشنگی خراب شود تو قاتل هستی وهمه حیوانات از تو میترسند پس آرامشی در کنار تو نیست . دوستی با تو هیچ فایده ای ندارد . بقیه حیوانات هم همین را گفتند . پلنگ ازآنها خواست که بگویند باید چه کارکند تا این اتفاق نیفتد وآنها همچنان باهم دوست باقی بمانند. همه باتفاق از او خواستند که دیگر بشکار نرود وهیچ حیوانی را نکشد . پلنگ هم قول دادکه این کار را دیگر انجام ندهد .باهم قرار گذاشتن که اینچنین شود. و به نمایندگی از طرف حیوانات یک گوزن با اودست داد. قرار شد همگی شب دور برکه جمع شوند وجشن بگیرند . هرحیوانی بسویی رفت تا تدارکات میهمانی شب را فراهم کنند.

روز از نیمه گذشته  بود و پلنگ که مدت زیادی بود به شکار نرفته بود دیگر تحمل گرسنگی را نداشت برای همین دوبار به بیشه رفت و وقتی دیددوآهوی جوان با هم چرا میکنند دیگر تحمل نیاورد ویکی از آنها را گرفت ود یگری فرار کرد همانجا آهورا خورد ودر زیرسایه درختی استراحت کرد تا شب برای جشن به دوستانش بپیوندد.

شب شده بود وبسوی برکه رفت وقتی به برکه رسید باکمال تعجب هیچ نشانی از جشن وسنجابها وپرنده ها وبقیه حیوانات ندید . از برکه پرسید چه شده هیچ حیوانی نیامده من همان کردم که تو خواستی برکه گفت : آری میدانم همه چیزرا شنیدم اما تو درس دوم را هنوز یاد نگرفته ای برای همین دوباره دوستانت را از دست دادی .

پلنگ گفت : مگر چه شده؟

برکه گفت : تو امروز با اینکه دل آنها را بدست آوردی ولی نسبت به قول وحرفت به آنها صادق نبودی .آهویی امروز به دادخواهی از تو به پیش من آمده بود واین را همه حیوانات میدانند.تو نسبت به آنها صداقت نداشتی . من اگر شفاف وزلال نباشم هیچ گاه نمیتوانی مهتاب را درون من ببینی . این درس دوم تو برای رسیدن به مهتاب است .

پلنگ با قبول کردن حرف برکه به او هم قول دادکه دیگر به شکارنرودودرعوض او با حیوانات صحبت کند واعتماد آنها را دوباره جلب کند.

سیزده روز بود که پلنگ فقط میوه وگیاه میخورد پلنگ دیگر آن پلنگ قبلی نبود به سختی راه میرفت  استخوانهایش از پشتش بیرون زده بودند و حتی نای صحبت کردن هم نداشت . همه حیوانات جمع شده بودن تا آن شب مهتاب و پلنگ را به هم  برسانند. شب شد ومهتاب نقشش در میان آب افتاد. همه بسوی پلنگ رفتن تا آمدن مهتاب را به او تبریک بگویند که دیدن پلنگ از فرت گرسنگی از هوش رفته . همه حیوانات رو به برکه کردند واز او کمک خواستند . برکه گفت : مگر شما پلنگ را همینطور نمی خواستید خب پلنگی که شکار نرود آخر میمیرد . همه حیوانها از برکه دوباره خواستند به آنها کمک کند حتی تعدادی از آنها داوطلب شدندکه طعمه پلنگ شوند تااو دوباره زنده شود. برکه گفت حال که اینطور همیخواهید باشد . امروز شنیدم که بزی ازکوه پرت شده وجسدش پای کوه است بروید وآن لاشه را بیاورید من او را بهوش میآورم واگر خون آن بزرا به آن بخورانید دوباره سرحال می شود. حیوانها همان کردندو برکه هم کمی جاری شده  وپلنگ بهوش آمد لاشه بز را به نیش کشید و جان دوباره ای  گرفت با دیدن مهتاب از خود بیخود شدوبه برکه پرید برکه متلاطم شد ومهتاب دیگرنبود پلنگ به فریاد آمد نکند چون من آن لاشه را خوردم مهتاب از من قهره کرده که برکه گفت کمی صبرکن وتکان نخور تا من دوباره بتوانم خودم را جمع وجورکنم بعد از چند لحظه نقش مهتاب بربرکه افتاد وپلنگ با دستانش می خواست آن را لمس کن وکمی که با آن بازی کرد گفت اینکه تنها خنکای توست که همیشه داشته ام ومقداری نور هست یعنی من آنهمه عذاب را فقط برای همین تحمل کرده ام .

برکه گفت تونه تمام آنهایی که فقط خواستن را یاد گرفته اند عذاب میگشند آنها حتی نمی دانستند چه می خواهند تو خوشبخت بودی که هنوز زنده ای توهم می توانستی مثل یکی از آنهمه پلنگ از کوه سقوط کنی ولی یکی خواستار این موضوع نبود یا حتی اگر بال هم داشتی وبه آسمان پرواز میکردی  با آن بینش عاقبتی جز مرگ برایت نبود همچنان که در شبهای مهتابی هزاران هزار حشره وقتی ریسمان نور مهتاب را میگرند وبه بالا پرواز میکنند با طوفانها مواجه میشوند وجان خود را از دست میدهند .

پلنگ گفت : یعنی آن حشره هم مرده ، یعنی من تا بحال با کسی دیگر صحبت میکردم و کسی دیگر شنوای حرفهایی بوده که من به مهتاب میزدم

برکه گفت : آری، وبدانکه آنچه که به تو گفتم آنچه بود که آن بالا یادگرفته ام . حال میخواهم نصیحتی برایت داشته باشم. همیشه خودت باش که تو کامل آفریده شده ای آنچه تفاوت تو با دیگران بود آن بود که تو عاشق بودی و خالصانه عشق می ورزیدی اما راه را بلد نبودی که همان عشق به تو نشان دادپس پرورگارت را فراموش نکن  واحترام به خود ومخلوقات را .

پلنگ از برکه بیرون آمد وبه سوی بیشه راه افتاد.

برکه فریاد زد: کجا میروی

پلنگ گفت : می خواهم کسی را که سالها با او صحبت میکردم را بهتر بشناسم می خواهم کمی به پروردگارم فکر کنم . راستی برکه چرا پروردگارم را مثل تو مثل مهتاب نمی توانم ببینم

برکه گفت : برای دانستن آن باید درسهای زیادی یادبگیری ولی برای اینکه درباره آن بتوانی فکرکنی زمانی را بیاد آر که توو حشره هر دو مهتاب را می دیدید و او را فقط برای خود میخواستید . خداوند به همه چیز آگاه است و عادل است .

پلنگ در حالی که میرفت گفت : با کوه کاری نداری فردا میروم پیش او درسهای مهتاب برای او هم لازم است دوست دارم فرزندانم زنده بمانند وعشق را درک کنند%

 

داستان تمام شد من هم تغییر کرده ام ، فکرش را که میکنم میبینم . اصولی را که انتخاب کرده بودم واقعا اصل هستند . حال که دالانهای مغزم دوباره فعال شده میخواهم عشق ، معنویت و احترام را همچنان برای خود نگاه دارم من وابسته به آنها هستم ونباید از خود جداشوم همین اصول میتواند مرا در ارتباط با دیگران موفق گرداند فقط نباید ناامید شوم من هم مثل هر انسان دیگرپروردگاری دارم که عادل هست و به او ایمان دارم

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧