ْیک آغوش دلواپسی

 

درانبوهی دشتستان وفا

غرق شده بودم درزیبایی تولد گل سرخ درآغوش باد

دستانم راگشودم به انتظارباران

ناگاه گویی صدایی ازدوردست مرافرامی خواند

اشک شوق لب های لرزانم راخیساند

انگارکبوتران قاصد به تمامی عاشقانه هایم رابه سویش پروازداده بودند

اینک ازآن سوی دشت مه آلود قامت برافراشته اوپیدامی شود

به یکباره آسمان, ستاره هایش راپیش کش گامهایش می نماید

گرمی دستانش را برشانه ام حس می کنم

نگاهش مهر بارانم می کند

نامم برنازکای لبش نقش می شود

بهارازراه رسیده

دستانم رامی فشارد

وچیزی به لطافت روح فرشته مرادرآغوش می کشد

زیرسایه بید می نشینیم وبه شکرانه بازیافتن خود به سراغ حافظ می رود

وعاشقانه ای سرمی دهد :

                         «  زهی خجسته زمانی که یاربازآید »

آه چه نازیباست

آن لحظه ای که چشم می گشایم وبی هیچ بهانه ای اوراگم می کنم به سادگی یکخیال

بازمن می مانم ویک دشت سکوت وتنهایی

وپروانه هایی که غریب می میرند

گل ها جامه درهم می کشند

ازآن همه شکوه , من می مانم ویک آغوش دلواپسی

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :