مسیر پیشرفت

 

به نام تو

بچگی عالمی زیباست آن زمان امیال وآرزوها همه در عالم رویا رنگ تحقق را دارند . معنی سراب چیست ! آنطرف تمام نگاها، دریایست که باید رفت و دید .وقتی بزرگتر شدم ترسیدم تازه دریا را سراب میدیدم معنی آنرا فهمیده بود م. اولین قدمم را که بر میداشتم با خود میگفتم به جایی نخواهم رسید . تمام آنچه میبینم تقصیر چشمان من است . مدتی بود که به هیچ جا نرفتم ونرسیدم فقط بخاطر اینکه معنی آنچه را باید می آموختم خوب فهمیده بودم .

گاهی هم قدم کودکان میشدم تا آنها را شادنمایم . هرکدام چیزی را گفتند : و من یک جواب داشتم . پایان آنچه میگویی سراب است . اما تعجب آور بود بعضی آنها بسویم می آمدند و میگفتن : دیدی گفتم .

بچه ها هیچ وقت معنی سراب را از من نپرسیدن . اما زمانی که کودکی از مادرش سئوال میکرد : مامان سراب یعنی چه ؟ و مادر با لبخندی  میگفت : عزیزم باید بزرگتر شوی آنوقت میفهمی  . باز هم نمی دانستم مادر معنی سراب را نمی فهمد یا نمی خواهد بگوید.

همان دیدی گفتن ها ، مرا واداشت که  برکردم به عقب  ، حال ،هر چه را که میدیم دریا بود می رفتم بسویش عجب زندگیم شاد شده بود . دریا ها یی که یافته بودم . پراز معنی بودند هرچند گهگداری هم مقصدم سراب بود. ولی این زندگی بهتر از زندگی سراب بود. مدتی سرگرم بودم.

آنقدر اطرافم دریا بود . که وقت دیدن همه آنها را نداشتم . ویک حس جدید هم برایم بوجود آمده بود ، آخر رسیدن به ساحلی که عده ای قبل ازمن آنجا پا گذاشته بودند . و اغلب بهتر از من آنرا میدیند و تعریف میکردند. نمی توانست راضیم کند .

راه جدیدی را برای خودم پیدا کرده بودم . من میتوانستم بنشینم و حرفهای دیگران را بشنوم با اینکار دیگر زمانی را که در دیدن سرابها صرف میکردم را از دست نمیدادم و از طرفی با گویش های و بیان های ذهن انسانها هم آشنا میشدم . زندگیم شادتر شده بود .  اما یک نقطه منفی هم داشت و آن این بود که همه شنیدها آنچه که من می خواستم بشوم نبود . و بعضی از آنها بقول دوستانم موثق نبودن . باز گوی بعضی ازاین شنیده ها گاهی باعث درد سرهایی برایم می شد. آنقدر که در بعضی مواقع زیر سئوال میرفتم . با این مشکل تا اندازه ای کنار آمده بودم . سعی کردم شنیده هایم رابه عده ای محدود نمایم .

مدتی به این منوال گذشت در صحبتها یم با دیگران این بار از طرف دیگری مورد تهاجم قرار گرفتم . آنها اینبار مشتاقانه به حرفهایم گوش می کردند . اما من جوابی برای سئوال اینکه از چه دیدگاهی پیروی میکنم . نداشتم . آخر من آنچه از دیگران میشنیدم را به همان افراد نسبت می دادم . و این من بودم که آنها را مثبت یا منفی نمره گذاری میکردم. وهیچگاه دنبال بطن وسرآغاز شنیده هایم نبودم . من معتقدم هیچ چیز کامل نیست . ولی در هر چیزی میتوان  نکاتی را دید که مهم است .

سئوال اخیر مرا به این پرسش در ذهنم میرساند که آیا رفتن به سوی مقصد میتواند کامل کننده یک زندگی مثل زندگی من باشد ؟

در جواب باید بگویم البته که نه ودر ادامه پس باید دنبال چیزی باشم.آن چیست ؟

چگونه آن را باید پیدا کنم ؟

آیا مثل همان سراب است که مدتی مرا سرگرم خود کرده بود؟

آری همین است مدتی کودک شده ام به سوی هرچیز می روم . پس باید روشی نو را برای خود بسازم آن چیست ؟ که بسوی آن نروم و به منظور برسم .

سئوال سختی برایم بود منی که عمری به سوی آنچه میخواستم میرفتم حال پی حلقه ای گم کرده برای کامل کردن  زندگیم بودم .

یک روز تعطیل با خانواده ام رفته بودیم  خارج از شهر، خانه پرمرد کشاورزی که سالی یکی دوباربه او سر میزدیم . انسانهای بسیار خوبی بودن پیرمرد وپیرزن  چندین پسرداشتن نمی دانم چندتا چون هر وقت که می رفتیم یکی دونفر را میدیدم که پیر مرد از آنها انجام کاری را میخواست . آن روز پیر مرد از پسرش که هم سن سال من بود خواست که زمینشان را برود آبیاری کند. من هم خواهش کردم با اوبروم وکمکش کنم .

براه افتادیم حدود ده دقیقه پیاده از چند باغ و زمین بایر گذشتیم تا به زمینی  رسیدیم  آنگاه پسرک به کوشه ای

رفت درب  فلزی جلوی جوی آبی را برداشت و آب درو ن جویهای ساخته شده در آن زمین که حتی نمیتوانستی یک علف را هم ببینی جاری شد . پسرک با بیلش به داخل زمین پرید وچکمه های بلندش را داخل آب وگلها کرد به من گفت تو نمی توانی وارد زمین شوی کفشهایت حیف است خراب شوند من هم سریع کفشها و جوارابهایم را در آوردم شلوارم را بالا زدم و رفتم داخل آب و گلها پسرک با تمام نیرو بیل را داخل زمین میبرد و سدها ی جویها را که مانع وارد شدن آب به آنها می شد خراب میکرد و وقتی آن جوی لبریز آب میشد دوباره سدی میساخت و آب را به جوی دیگر راهنمایی میکرد از او پرسیدم چرا یکدفعه تمام سدها را خراب نمیکنی تا آب داخل کل زمین شود زحمتش کمتر است . پسرک خندید و گفت توکه کشاورزی یاد نداری  این کار من سبب میشود آب هدر نرود و به همه زمین آب برسد . با روش تو اول زمین آب بیشتر میخورد و به آخر زمین آب اصلا نمیرسد ومحصول خراب میشود . این را بدان نباید بیشتر از احتیاج به زمین آب بدهی و نباید کمتر از آن که احتیاج دارد هم آب بدهی اگر محصولی خوب میخواهی . پس مجبوریم سدها را خراب کنیم و دوباره بسازیم . ساختن این سدها زندگی ما را اداره میکند و سبب میشود زنده باشیم . پریدم وپسرک را بوسیدم . داخل زمین پایین و بالا می پریدم ومی گفتم ساختن ، ساختن ، ساختن است که زندگها را کامل می کند . پسرک هاوج وواج مرا نگاه میکرد حتی یکبار که بسویش دوید م دیدم میخواهد فرار کند .

شب که به خانه برگشتیم . زمان خواب از پا درد به خود می چرخیدم . همه اعضای خانواده ام روی سرم بودند کمی که آرامتر شدم . برادر کوچکم که کنارم نشسته بود . گفت چه شده ؟ گفتم هیچ، اشتباه کرده ام پا برهنه داخل آب رفتم تا زمین را آبیاری کنم فکر میکنم سرما خورده برای همین اذیتم میکند.

برادرم گفت تو اصلا نباید با آن پسرک احمق میرفتی . میدانی زمانی که برگشتید و تو رفتی دست و صورتت را بشویی در جواب سئوال مامان که پرسید چی خبرپسرم میتونه یک کشاورزخوب باشه چه گفت .

من پرسیدم : چی گفته که اینقدرتو ازاو ناراحت شده ای .

برادرم گفت : پسریه بی ادب گفت : ببخشید خانم پسرهای شهری همه دیوانه اندو سریع از اتاق رفت بیرون.

برادرم را صدا کردم وگفتم : داداشی شاید آن پسرک درست گفته باشد از او ناراحت نباش واقعا ما شاید دیوانه هستیم که آن آب و هوای خوب را رها کردیم و خود را محدود به چند دیوار تودرتوی بی احساس کردیم .مهم فهمیدن منظور پسرک است نه بی ادبی آن به من ، دفعه دیگر که برویم خانه اشان حتما بااو دوباره خواهم رفت . توصیح میکنم توهم بیایی آخر چیزهای زیادی است که می شود از او بیاموزیم . در دلم قبطه می خورد به پسرانی که قبل از من لقب دیوانه را گرفته بودند پس باید بیشتر سعی کنم تا به آنها برسم.

بله زندگی ساده است و آموختن سادهتر است اگر من وشما بخواهیم . این نظر من است و اصلا دوست ندارم با دیگران در اینباره مجادله کنم . هر چه شما بگویید درست است ولی بدانید آنچه من به دست می آورم به ساده ترین روش است نگاه به استعدادخود وتوانم در انجام کارها ، بیشتر از آن هم توقعی ندارم . اگر شما آموخته هایتان را باسختی به دست می آوردید یا زندگی را سخت میدانید. مرحبا به پشت کارتان  و همت تان . اما این را هم بگویم من ازتو بهترم وتو این را زمانی میتوانی نقذ کنی که چیزی را به من بیاموزی  که  به سویت بدوم و بخواهم ببوسمت و تو مرا دیوانه خطاب کنی .

آری هدف گمشده من همون ساختن است ، من عادت کرده بودم فقط مبارزه کنم ونتیجه رابخواهم اما آنروزیادگرفتم نتیجه خوب به غیرازدویدن ومبارزه  وخراب کردن هرآنچه که باعث پیشروی من است. به ساختن وتامل بیشتر دربازسازی  آنچه که برای پیشرفتم خراب کردم وابسته است.



 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧