دیگر چشمهایم را نخواهم بست

 

به نام تو

دلم صدا میزند تو را

 در کوچه باغ های فراموشی
 دوباره گم شده ای
 مثل سال های کودکی

ازچشم به هم گذاشتن میترسیدم
 و آن روز نوبت من بود
 چشم هایم را بستم
 یک.دو..سه...و باز کردم
 تو گم شده بودی
 و من پی تو میدویدم

 هنوز من...بی تو هستم
 وقتی پیدایت کنم
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست.
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست 


 عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند...

این ها همه و همه از تجلیات عشق است...

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم...

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧