امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

زانوانم خسته اند. خسته. از راهی که پیموده ام. بی گمان می گویی از کجا. از کویر. از سراب. به دنبال سرزمین خود می گشتم. به دنبال مدینه. همان که وعده اش می دادند. گمان می کردم در این جاست. خامی کردم و آن را در زمین جستجو کردم.
زانوانم نا ندارند. طبیبم برایم داروهای زمینی داده است تا شفا یابم! گفته است کمتر راه برو بلکه خوبتر شوی! خنده ام می گیرد به طبابتش، اما درد من چیز دیگری است. گفتم خسته‌ ام، اما زانوانم از راه رفتن نیست که این گونه بی نوا شده اند، از خمودی است، از کم کاری است، از بی نفسی و بی عشقی است. خودم را درون ویرانه محبوس کرده بودم، و گمان می بردم همه دنیا مال من است، همه خوشبختی از آن من است. تا این که پرنده ای بر شانه ام نشست. گفتم که شاخه درخت لانه توست نه شانه های من.
گفت: آه می بخشی شانه ات را با شاخه های سرو اشتباه گرفتم. گاهی پیش می آید.
نگذاشت بر تعجبم افزوده شود.
گفت: گاهی مواقع شانه انسانها را با شاخه های درخت اشتباه می گیرم، آخر خیلی شبیه هم هستید.
و این را با اندوهی جانکاه گفت و خیلی زود از شانه هایم پر کشید.
بر گوشه پنجره اندکی تامل کرد و گفت: راستی بالهایت کو.
گفتم بالهایم؟
گفت: آری، مگر نگفتم گاهی مواقع شانه هایت را با شاخه ها اشتباه می گیرم. خیلی شبیه آسمانی، شبیه درختسرو و پرندگان.
و باز گفت: بالهایت؟ و رفت...
و من چون ... گمان کردم خوابدیدهام ...

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧