(پلنگ)

به نام تو

دالان ها هم خالی و بی حوصله اند. دیگر حوصله هیچ عابری را ندارند. انکار هیچ حسی ندارند. آنچه مرا سر پا نگاه داشته پمپاژ جزئی از بدنم است که تورا فریاد میزند.

نقطه آخر بیحوصله گیها ، امید دست یافتن به سرفصل پایان تمام سرگشته گی ها ، هیچ کس مثل تونشد. میخواهم بگویم شعار عشق، معنویت ، احترام ، اصل نبود. تنها ساخته فکرم بودند برای مقابله با آنچه تو میساختی ، عشق آنچنانکه دالان بزرگ میگفت صاحب اعتماد نبود.حتی صداقت هم ...

اتاقهای کوچک حافظه از صداقت فقط برایم صندوقچه های دروغ شده اند. نترس تو هنوز با منی وتا توباشی من زنده ام و عاشق ولی مرا دیگر امتحان نکن چون تو تنها کسی هستی که هیچگاه نتواستم بگویم تحملت میکنم .

پلنگ خسته از چنگ زدن به آسمان سرش را به پایین می اندازد و گریه کنان با صخره ها آشتی میکند .به آنها میگوید از شما دلگیرنیستم که تمام بدنم را زخمی کرده اید . حتی ای کوه توهم مرا تحمل کرده ای ، هر چهارده شب میآمدم بالا و هر شب میگفتم که دیگر امشب شب آخر است . چهارده روز تمرین پرش میکردم . به شکار بهترین حیوانها میرفتم . خودم را نیرو مندترین  موجود جنگل صدا میزدم تا روز چهاردهم با اراده تر ومصمم تر از تو بالا بیایم . وهرشب صخره هایت را رنگ خون میزدم . نمی فهمیدم چگونه صبح که خسته ازخواب برمی خواستم وتورا ای کوه با تمام بزرگیت روبروی خود میدیدم  نمیدانستم چگونه آنهمه  راه را تا پایین آمده بودم . تنها دلگیریم این بودکه با خود میگفتم تقصر ازمن نیست بلکه ازاین کوه است که به اندازه کافی بلند نیست .ولی ولی امشب که سراسر قله ات قرمز رنگ است . فهمیدم که نقص از من است نه از تو در آخرین پرش وقتی میخواستم تورا به سوال بگیرم . حشره ای را دیدم که چند قدم بالاتر از من بسوی مهتاب میرفت دیگری که پس او خط شعاع نور مهتاب را گرفته بود صدا کردم در همین لحظه صخره ها مرا به سوی خود کشاندن و چنان به یکی از آنها خوردم که دیگر نای بلند شدن را نداشتم . حشره کمی دورتر از من برروی تکه سنگی نشست . وگفت چرا این کار را با خود میکنی .

من با سختی پرسیدم آن یکی کجا رفت ،حشره در جواب گفت :خب معلومه پیش مهتاب  

من گفتم : چگونه ؟

حشره گفت : خب معلوم است مگر ندیدی پرواز میکرد

من گفتم: آخر مهتاب عشق من است

حشره گفت : مهتاب عشق من هم هست

من گفتم: چگونه من به این قدرتمندی را میبینی و باز ادای عاشقی میکنی

حشره لبخندی زد وگفت : آقای قدرتمند اگر راست میگویی  تو هم مثل من پرواز کن و خودت را به مهتاب برسان آخر نمی دانی چقدر مهربان است . هرکدام از دوستانم که پیش اورفته اند دیگر برنگشته اندوبرای همیشه پیش او مانده اند. حشره این را گفت ورفت

حال ای کوه از تو بخاطر آنهمه صبرت در مقابل  حرفهای من  وسرزنشتهایم عذر می خوا هم من نمی توانم پرواز کنم پس به عشقم نخواهم رسید. زمانی که وارد این قلمرو شدم چند پلنگ را دیدم که در پستیهای  دامنه ات  مرده بودند . بدنشان تکه تکه شده بود حال میفهمم چرا؟

 آنهاهم به نتیجه الان من رسیده اندو برای رهایی ازاین بیماری، خود را به سقوط از توراضی کرده اند . منهم همین قصد را دارم ولی قبلش گفتم تواز من دلیگر نباشی .

کوه که تا آن لحظه  همیشه ساکت بود . لب گشود وگفت : نپرسیدی آنهمه شب چگونه سالم به پایین  رسیدی و سرنوشتی همچون دیگر پلنگان را به خود ندیدی، بیا بنشین و حرف مرا هم بشنو

از روزی که یاد دارم بزرگترین وبلندترین نقطه این سرزمین هستم . اگر راستش را بخواهی من هم عاشق مهتاب بودم وآرزو داشتم آنقدر دستانم بلند بود که بتوانم خود را به آن برسانم . در تمامی این سالها حسرت میخوردم .ووقتی پلنگی به قله من می آمدو او را میدیم که بسوی عشقم مپرد سرا پا ی وجودم آزرده میشد ولی بعدها فهمیدم هیچ پلنگی نمی تواند به مهتاب من خودش را برساند . دیگر پرش پلنگها تمام وجودم را در خود اسیر نمیکرد . این کار پلنگها برایم شده بود مسخره وخنده دار هر شب به آنها میخندیدم . تا اینکه نوبت به تورسید . تو فرق داشتی حرفهایت را که به مهتاب میگفتی همه را میشنیدم آنقدر عاشقانه وخالصانه بود که آنشبها هرگاه خواستی سقوط کنی تورا با تمام وجود در خود حفظ کردم . حتی سرزنشتهای توبرایم شنیدنی بود نمیدانم ولی دیگر منتظر شب چهاردهم برای مهتاب نبودم ، چون تورا میخواستم ببینم تو را درک کنم وزمزمه هایت را بشنوم .پلنگ مغرور من مدتهاست که میخواهم با توصحبت کنم ولی میترسم ، میترسم تورا از دست بدهم . ولی حالا لازم است آنچه را که میخواستم به تو بگویم .

 دیگر تحمل رنج کشیدن تورا ندارم .تو آنقدر سرگرم نگاه کردن به آسمان بودی که هیچگاه آنطرف بیشه را نگاه نکردی شبهایی که تو به اینجا میآمدی وبه آسمان چنگ میزدی و از خستگی بیهوش میشدی چند دقیقه بعد مهتاب درپشت آن درختهای بلند پایین میرفت و برروی زمین مینشست حال از تو میخواهم به آنجا بروی واگربه مهتاب رسیدی مرا هم ازیاد نبری من تمام قصه هایی که تو برای مهتاب میگفتی را  حفظ کرده ام الخصوص آن قصه هایی که تو در آنشبهایی میگفتی که مهتاب پشت غبار وابرها بود .

پلنگ با کوه حداحافظی میکند وراهی بیشه میشود وبه درختان بلند آنطرف بیشه نگاه میکند چه راه طولانی باید طی کند تا به مقصد برسد . پلنگ از کوه شنیده بود که مهتاب هر چهارده شب یک بار به زمین می آید و چهارده روز فرصت داشت که خود را به آنطرف بیشه برساند واین فرصت زیادی بود پس تصمیم گرفت به شکار برود وخود را برای مواجه با آنشب آماده نماید که اگر نیازبود مبارزه ای برای تصاحب مهتاب نماید بازنده نباشد چهارده روز هرروز از خواب بیدار میشد به شکار میرفت وورزش میکرد . در زمان شکار بهترین اعضای شکار را میخورد و بقیه را رها میکرد از این رو دوستانی پیدا کرد ه بود که بعد صید او بقیه لاشه شکار را میخوردند . حیواناتی دیگر هم مثل چند تا سنجاب که خیالشان ازپلنک آسوده بود ومی دانستند که اوآنها را شکار نمی کند وبقیه غدایش را هم دیگران میخورند وسیر هستند ودیگربا آنها کاری ندارند پلنگ را حفاظی مطمین برای خود پیدا کرده بودند .و بعد ازهرشکار که پلنگ به کوشه ای میرفت تا استراحت نماید به گرد او جمع میشدند و بااوصحبت میکردند روزهای بعد پرنده ها هم به جمع آنها اضافه شدند پرنده ها که دوستان سنجابها بودند ازاینکه دوستی قدرتمند پیدا کردند خوشحال بودند.

روز چهاردهم بود و پلنگ میدانست امشب شب موعود است حال غریبی داشت چون بعد از مدتها اولین زمانی بود که شب چهاردهم به سمت کوه نمی رفت ولی سعی میکرد به خود مسلط باشد برای همین سینه اش را جلو گرفت وبه سمت درختان رفت  مهتاب درون آسمان خود نمایی می کرد وپلنگ با خود میگفت که چگونه میخواهد امشب پایین بیاید . ناگهان چشمش به آنطرف  درختان به مهتاب که میان برکه ای زیبا نشسته بود افتاد دیگر حال خود را نفهمید غرشی کرد و سریع به سمت آن دوید وخود را میان برکه انداخت .

انکار زلزله آمده بود تمام حیوانات دور برکه پا به فرار گذاشتند گرد وغبار همه فضا را پر کرده بود و آنجا به هیچ وجه شباهتی به چند لحظه پیش که یک کله آهو همراه حیوانات دیگر برای خوردن آب ودیدن مهتاب آنجا جمع شده بودند نداشت . سنجابها وچند پرنده هر چه کردند نتوانستند محیط را آرام نمایند . همه از پلنگ میترسیدند و بنحوی میخواستند فرار کنند . پلنگ که تلاش دوستانش را میدید فریادی زد و گفت : ولشان کنید مهم این است که من مهتاب را بدست آوردم او از این به بعد تنها مال من است . ناگهان ابرها ی سیاهی که در آسمان بود ند جلوی مهتاب را گرفتند و پلنگ که  گمان میکرد مهتاب را از آن خود کرده به ناگه دستش را خالی دید .

همه حیوانات فرار کرده بودند حتی سنجاب ها وپرنده ها هم بعد از دیدن کار پلنگ بااعتراض از آنجا رفتن پلنگ دوباره تنها شده بود و غریبانه گریه میکرد اینبار به مهتاب رسیده بود ولی نمی دانست چرا مهتاب را از دست داده ازبرکه بیرون آمد وباخود صحبت میکرد .

برکه که تا آن روز هیچگاه چنین  صحنه ای را ندیده بود .برای اولین بار بود که نمیتوانست ساکت باشد برای همین لب به سخن گشود واز پلنگ خواست که خودش را به اوبسپارد تا خنکای او دوباره پلنگ را آرام کند . پلنگ بیقرار همان کار راکرد صورتش را شست وکنار برکه نشست .

برکه گفت : توهم درددل دارای سالهاست که خمخوار حیوانات این بیشه هستم اما تابحال توراندیده ام ، هیچگاه لازم ندیدم با کسی صحبت کنم همیشه شوری اشکانشان را با شیرینی خود شسته ام ولی تو با دیگران خیلی فرق داری همه از ظلم دیگران و ناتوانی خود نسبت به ظالم شکایت می کردند . همین امروز آهویی آمده بود از دست پلنگی که همسرش را ازاو جدا کرده بود شکایت می کرد. چه کسی به تو ظلم کرده تو که تا آنجایی که من میبینم قدرتمندی وکسی نمی تواند به توظلم کند.

پلنگ سرگذشت خود را برای برکه تعریف کرد و ازاوخواست اگر سراغی از مهتاب دارد به اوبدهد تا از آنحال آشفته رها شود.

برکه چند دقیقه ای سکوت کرد وبعد گفت : حکایت غریبی است . تا به حال در تنهایی خود با کسی صحبت کردی . پلنگ گفت : هر لحظه چون حس میکنم مهتاب در کنارم هست  همیشه در تنهایی با او صحبت میکنم از او میخواهم هر لحظه با من باشد . بخاطر اوست که زنده ام حتی وقتی به شکار می روم از اوکمک میخواهم . وقتی به سختی دچار میشوم می دانم که اوست به فریادم میرسد ونجاتم میدهد.

برکه کمی از آب خود را به سمت پلنگ جاری کرد و دستان پلنگ که در کنار برکه بود خس شدند . برکه پرسید : چه حالی داری ؟

پلنگ گفت : چقدر توبا صفا هستی خنکای تو جان دوباره میدهد.

برکه پرسید این حال خوش الان را هم فکر میکنی از مهتاب داری؟

پلنگ گفت: شاید ،چون مهتاب درون توبود شاید هدیِه ای از آن اوبوده که برایم بجای گذاشته

برکه گفت دوست دارم با تو صحبت کنم . چیزهایی است که باید انجام دهی تا بتوانی مهتاب را دوباره اینجا ببینی . اما حال تو هم سرگذشت مرا بشنو زمانی در اوج آسمانها بودم از آن بالا همه چیز را میدیدم واعمال هم جلوی نظرم بودعاشق یک رنگ شده بودم رنگ سبز آرزو میکردم به آن برسم از آن بالا که به این پایین نگاه میکردم هر لحظه آه میکشیدم وبی تابی میکردم . جایی که من بودم چون در فراز بود هرشب مهتاب را میدیدم وبا او دوست شده بودم آنقدر صمیمی که با هم درد دل میکردیم وحال هم هر چهارده شب برای دیدنم به زمین می آید روزی آنقدر بیتاب بودم که خودم را فراموش کردم وبه زمین باریدم ابتدا برروی همان کوهی که تو از آن سخن می گویی او هم سراغ مهتاب را از من میگرفت روی آن کوه جاری شدم و به آرزویم رسیدم اما برای تحقق این آرزو در پستترین نقطه زمین سکنا گرفتم . وحال غمخوار تمام این حیوانات شده ام به آرزویم رسیدم هرچند که حال که به آسمان نگاه می کنم میبینم گاهی دوست دارم در آبیش جاری باشم تا در این نقطه ساکن اما اولین درس اینکه تو باید از آنچه که داری دل کنده وحاضر باشی آنرا فدا کنی . امشب دیدم دوستانت را از خودرنجاندی پس بدون غرور بسوی آنها برو وبدان اینکه احساس کنی از آنها قویتری دلشان را دوباره بدست آور بعد پیش من بیا تا درس دوم را به تو بیاموزم .

پلنگ تمام آنشب وصبح آن روز را بدنبال سنجابها وپرندها میگشت در حالی که خسته و ناامید شده بود کناردرختی نشست که ناگه یکی از پرندگان را روی سرخود بالای درخت دید از اوخواست که بقیه دوستانش را هم آنجا بیاورد چون با آنها صحبتی دارد .

دیری نگذشت که سنجابها و پرنده ها به گرد اوجمع شدند . یکی از سنجابها شروع کرد به اعتراض به پلنگ که تو سبب شدی شب به آن قشنگی خراب شود تو قاتل هستی وهمه حیوانات از تو میترسند پس آرامشی در کنار تو نیست . دوستی با تو هیچ فایده ای ندارد . بقیه حیوانات هم همین را گفتند . پلنگ ازآنها خواست که بگویند باید چه کارکند تا این اتفاق نیفتد وآنها همچنان باهم دوست باقی بمانند. همه باتفاق از او خواستند که دیگر بشکار نرود وهیچ حیوانی را نکشد . پلنگ هم قول دادکه این کار را دیگر انجام ندهد .باهم قرار گذاشتن که اینچنین شود. و به نمایندگی از طرف حیوانات یک گوزن با اودست داد. قرار شد همگی شب دور برکه جمع شوند وجشن بگیرند . هرحیوانی بسویی رفت تا تدارکات میهمانی شب را فراهم کنند.

روز از نیمه گذشته  بود و پلنگ که مدت زیادی بود به شکار نرفته بود دیگر تحمل گرسنگی را نداشت برای همین دوبار به بیشه رفت و وقتی دیددوآهوی جوان با هم چرا میکنند دیگر تحمل نیاورد ویکی از آنها را گرفت ود یگری فرار کرد همانجا آهورا خورد ودر زیرسایه درختی استراحت کرد تا شب برای جشن به دوستانش بپیوندد.

شب شده بود وبسوی برکه رفت وقتی به برکه رسید باکمال تعجب هیچ نشانی از جشن وسنجابها وپرنده ها وبقیه حیوانات ندید . از برکه پرسید چه شده هیچ حیوانی نیامده من همان کردم که تو خواستی برکه گفت : آری میدانم همه چیزرا شنیدم اما تو درس دوم را هنوز یاد نگرفته ای برای همین دوباره دوستانت را از دست دادی .

پلنگ گفت : مگر چه شده؟

برکه گفت : تو امروز با اینکه دل آنها را بدست آوردی ولی نسبت به قول وحرفت به آنها صادق نبودی .آهویی امروز به دادخواهی از تو به پیش من آمده بود واین را همه حیوانات میدانند.تو نسبت به آنها صداقت نداشتی . من اگر شفاف وزلال نباشم هیچ گاه نمیتوانی مهتاب را درون من ببینی . این درس دوم تو برای رسیدن به مهتاب است .

پلنگ با قبول کردن حرف برکه به او هم قول دادکه دیگر به شکارنرودودرعوض او با حیوانات صحبت کند واعتماد آنها را دوباره جلب کند.

سیزده روز بود که پلنگ فقط میوه وگیاه میخورد پلنگ دیگر آن پلنگ قبلی نبود به سختی راه میرفت  استخوانهایش از پشتش بیرون زده بودند و حتی نای صحبت کردن هم نداشت . همه حیوانات جمع شده بودن تا آن شب مهتاب و پلنگ را به هم  برسانند. شب شد ومهتاب نقشش در میان آب افتاد. همه بسوی پلنگ رفتن تا آمدن مهتاب را به او تبریک بگویند که دیدن پلنگ از فرت گرسنگی از هوش رفته . همه حیوانات رو به برکه کردند واز او کمک خواستند . برکه گفت : مگر شما پلنگ را همینطور نمی خواستید خب پلنگی که شکار نرود آخر میمیرد . همه حیوانها از برکه دوباره خواستند به آنها کمک کند حتی تعدادی از آنها داوطلب شدندکه طعمه پلنگ شوند تااو دوباره زنده شود. برکه گفت حال که اینطور همیخواهید باشد . امروز شنیدم که بزی ازکوه پرت شده وجسدش پای کوه است بروید وآن لاشه را بیاورید من او را بهوش میآورم واگر خون آن بزرا به آن بخورانید دوباره سرحال می شود. حیوانها همان کردندو برکه هم کمی جاری شده  وپلنگ بهوش آمد لاشه بز را به نیش کشید و جان دوباره ای  گرفت با دیدن مهتاب از خود بیخود شدوبه برکه پرید برکه متلاطم شد ومهتاب دیگرنبود پلنگ به فریاد آمد نکند چون من آن لاشه را خوردم مهتاب از من قهره کرده که برکه گفت کمی صبرکن وتکان نخور تا من دوباره بتوانم خودم را جمع وجورکنم بعد از چند لحظه نقش مهتاب بربرکه افتاد وپلنگ با دستانش می خواست آن را لمس کن وکمی که با آن بازی کرد گفت اینکه تنها خنکای توست که همیشه داشته ام ومقداری نور هست یعنی من آنهمه عذاب را فقط برای همین تحمل کرده ام .

برکه گفت تونه تمام آنهایی که فقط خواستن را یاد گرفته اند عذاب میگشند آنها حتی نمی دانستند چه می خواهند تو خوشبخت بودی که هنوز زنده ای توهم می توانستی مثل یکی از آنهمه پلنگ از کوه سقوط کنی ولی یکی خواستار این موضوع نبود یا حتی اگر بال هم داشتی وبه آسمان پرواز میکردی  با آن بینش عاقبتی جز مرگ برایت نبود همچنان که در شبهای مهتابی هزاران هزار حشره وقتی ریسمان نور مهتاب را میگرند وبه بالا پرواز میکنند با طوفانها مواجه میشوند وجان خود را از دست میدهند .

پلنگ گفت : یعنی آن حشره هم مرده ، یعنی من تا بحال با کسی دیگر صحبت میکردم و کسی دیگر شنوای حرفهایی بوده که من به مهتاب میزدم

برکه گفت : آری، وبدانکه آنچه که به تو گفتم آنچه بود که آن بالا یادگرفته ام . حال میخواهم نصیحتی برایت داشته باشم. همیشه خودت باش که تو کامل آفریده شده ای آنچه تفاوت تو با دیگران بود آن بود که تو عاشق بودی و خالصانه عشق می ورزیدی اما راه را بلد نبودی که همان عشق به تو نشان دادپس پرورگارت را فراموش نکن  واحترام به خود ومخلوقات را .

پلنگ از برکه بیرون آمد وبه سوی بیشه راه افتاد.

برکه فریاد زد: کجا میروی

پلنگ گفت : می خواهم کسی را که سالها با او صحبت میکردم را بهتر بشناسم می خواهم کمی به پروردگارم فکر کنم . راستی برکه چرا پروردگارم را مثل تو مثل مهتاب نمی توانم ببینم

برکه گفت : برای دانستن آن باید درسهای زیادی یادبگیری ولی برای اینکه درباره آن بتوانی فکرکنی زمانی را بیاد آر که توو حشره هر دو مهتاب را می دیدید و او را فقط برای خود میخواستید . خداوند به همه چیز آگاه است و عادل است .

پلنگ در حالی که میرفت گفت : با کوه کاری نداری فردا میروم پیش او درسهای مهتاب برای او هم لازم است دوست دارم فرزندانم زنده بمانند وعشق را درک کنند%

 

داستان تمام شد من هم تغییر کرده ام ، فکرش را که میکنم میبینم . اصولی را که انتخاب کرده بودم واقعا اصل هستند . حال که دالانهای مغزم دوباره فعال شده میخواهم عشق ، معنویت و احترام را همچنان برای خود نگاه دارم من وابسته به آنها هستم ونباید از خود جداشوم همین اصول میتواند مرا در ارتباط با دیگران موفق گرداند فقط نباید ناامید شوم من هم مثل هر انسان دیگرپروردگاری دارم که عادل هست و به او ایمان دارم

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧