آنچه ازدنیا میخواهم

 

درانتهای خاطرات , توهویدا می شوی

نشسته ای برساحل کودکی

به اشاره مرامی خوانی

به یاری دستان کوچکمان خانه ای شنی می سازیم

درخیال کودکی دست دردستان هم آسوده

بی هیچ هراسی ازهجوم بادها

پایکوبان , رقص کنان

می رساندیم فریادشادیمان راتاآسمان

دروسعت خیال من

توبودی و من بودم ودریایی شادی

درآخرین خم کوچه خاطرات

بازهم تورامی بینم

لبخندزنان

مرابه انتظارنشسته ای

هنوزهم دنیای من توراکم دارد

حضورت را باهمان صمیمیت کودکی می خوانم

توهیچ می دانی که من چقدربیگانه ام بامردمان سرزمینم

اینها همه غرق فریبند ودروغ

با عشق ناآشنا

جنس خانه من وتو آسمانیست

سنگفرشش شن های گرم ساحلست

خسته ام کردند مردمان سرزمینم

اینجا همه بیگانه اند باکودکی

خیال من اما هنوز درپی دوستیهای کودکییست

من ازاین دنیا هیچ نمی خواهم مگر

لحظه ای آرامش , سکوت

به دورازفریادهای بی امان مردمان درپی زور

درپی پول و.....

من تورامی خواهم

ای یادگار راستیها و دوستیهای کودکی

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :