دنیای هالو


یکی بود یکی نبود

قصه از اونجایی شروع شد که پسرک اسم لیلی رو فهمید . کسی چی میدونه شاید هم مجنون اما بگذارید برویم سالها قبل وقتی هالو پسرک قصه ما تازه فهمید این دنیا حکایتهایی داره و آدمها اجبارهایی ، هالو پسری بود به اندازه تمام همسن وسالهای خودش تازه میتوانست گوسفندانشان را بشمرد و این را مدیون آقمیرزا ولی بود آقمیرزا ولی، سرچوپون ایل بود .

یکروز که هالو گوسفندارو برگردوند آقمیرزا ولی  فریادی زد که اوف یکی از گوسفندا نیست حتما میون بیابون مونده وتا گرگ پارش نکرده  باید بریم وبه دادش برسیم .

هالو با آقمیرزا ولی به سمت بیابان حرکت کردند تازه اول غروب بود هوا می خواست کم کم تاریک بشه  هرچی دنبال گوسفند گشتند پیدایش نکردند پس به سمت مرتع های دامنه کوه رفتند آقمیرزا اعتقاداداشت حیونکی چون چند روز پیش توی اون مرتع چرا کرده وحتما علف به دهنش مزه کرده وبرای همین از کله جدا شده،

 نزدیکای دامنه کوه  صدای بــــــــــــــــع بـــــــــــــــع گوسفند آقمیرزا را از خود بدرکرد وناگهان شروع بدویدن به سوی صدا کرد در همین لحظه پایش به بوته ای گرفت و داخل گودالی که گوسفند درون آن اسیر شده بود افتاد . گودال بزرگی بود . حال آقمیرزا ولی و گوسفند هردو درون گودال بودن و آقمیرزا به خود از درد میپیچید و فریاد میزد پایم شکسته  ، هالو نمیدانست چه باید بکند .لب گودال آمد هوادیگر تاریک شده بود وبه آقمیرزا خیره شده بود . ناگهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد فریاد زد آقمیرزا من میروم به ایل کمک بیاورم . آقمیرزا که زیر لب بدوبی راه میگفت ناگهان با شنیدن صدای زوزه گرگها ساکت شدو گفت : نه فایده ای ندارد هوا تاریک شده اگربه سمت ایل بروی نرسیده به ایل چون تنهایی گرگها پاره ات میکنند . تازه اگر بتوانی فرار هم بکنی باز تابه کمک من بیاید گرگها مرا برده اند . تنها راهش این است که سریع کمی چوب وهیزم جمع کنی وآتش بزنی این کار سبب میشود دیگر گرگها نزدیکمان نیایند . مردهای ایل هم که  ببینند ما دیر کردیم  حتما پی مان خواهند آمد .

هالو شروع به جمع کردن هیزم و خاروخاشاک بیابان کرد و همه آنها را دور گودال انباشت بعد کمی از روغنی که آقمیرزا داخل یک کیسه چرمی داشت و همیشه به کنار غبایش بند بود را به روی  هیزمها ریخت وبا سنگ چخماقی که آقمیزا برایش بالا انداخته بود به جان هیزمها افتاد .دیری نگذشت که آتیش گرگرفت وآقمیرزا با فریاد آخ ،قربون پسر بشم نفس راحتی کشید . بعد هم درادامه گفت تازه کارتو الان شروع شده با این آتش هیچ حیونی دیگه جرات نزدیک شدن رونداره فقط باید نذاری تا موقعی که  مردای ایل بیان این آتش خاموش بشه .

هالو که از صبح زود برای چرای گوسفندها توی بیابون این طرف وآن طرف دویده بود دیگر رمقی برایش نمانده بود برای همین کم کم چهره خواب آلودش آقمیرزارا به وحشت می انداخت برای همین آقمیرزا شروع کرد بلند بلند با او صحبت کردن هالو میخواهی شمردن گوسفندهارا بهت یاد بدم . پس گوش کن براین کار نیاز به دوتا کیسه داری  که بشه تو ی آون چوبهایی به اندازه یک وجب بیندازی بعد بابد به اندازه تمام گوسفندهایت که داری ازاین چوبها ی کوچک بسازی  تمام  چوبها را داخل یک کیسه میریزی ووقتی گوسفندها را به طویله برمیگردانی برای هر گوسفندکه وارد طویله میشود یک چوب را داخل کیسه دیگر بیندازی اگر با ورود آخرین گوسفند چوبهایت هم تمام شود معلوم میشود تمام گوسفندهایت به  سلامت برگشته  امروز غروب یک چوب ماند پس من فهمیدم یک گوسفندرا جا گذاشتیم . ودیدی که توانستیم آن را پیدا کنیم . هالو از اینکه آقمیرزا شمردن را به او یاد داده خیلی خوشحال بود . وآقمیرزا هم برای اینکه او را از کسالت وخواب رها کند مکرر میگفت : تو تنها پسرتو ایل هستی که حال شمردن را بلدی .

ساعتها میگذشت وهالو دیگر نمیتوانست خودرا بیدار نگه دارد اینبار آقمیرزا از راه دیگری وارد شدو گفت : قصه لیلی ومجنون وشنیدی . هالو که گیج گیج بود لب گودال نشست و گفت : قصه ، قصه دیو و پری رونن جونم چندبار برام تعریف کرده خیلی دوست دارم لیلی ومجنون همونه دیگه .

آقمیرزا فریادی بلند کشید که نه بابا واز بلندی این فریاد هالو کمی اجیرتر شد. آقمیرزا گفت : آتش دارد خاموش می شود بلند شو وکمی چوب بیاور بعد بیا تا داستانش را برایت بگویم : هالو تمام خاروخاشاک اطرافش را جمع کرد و نزدیک آتش کوله کرد روهم آنقدر خوابش میآمد که دیگر اززوزه وبرق چشمان گرگهای اطرافش نمیترسید و راضی بود بخوابد وگرگها اورا پاره کنند . بر لب گودال نشست و آقمیرزا شروع کرد به تعریف قصه لیلی ومجنون برای هالوکرد انکار خواب را فراموش کرده بود داستان آنقدر برایش جذاب بود که  نفهمید چند ساعت گذشت آنقدر در قصه گم شده بود که وقتی مردان ایل رسیدن هیچ احساس خوشحالی نکرد وبرعکس دوست داشت ادامه قصه را ازآقمیرزا بشوند .

مردان ایل آقمیرزا ولی را ازگودال خارج کردند ویکی ازآنها هالو رابغل زد وبسمت ایل حرکت کردن هالو خوابش برد ووقتی چشم بازکرد روز شده بود سریع از چادرش بیرون پرید وبه سمت چادر آقمیرزا رفت .وارد چادر که شد دید چوب بزرگی رو آتیله به پای آقمیرزا بستاند و ناز گل خاتون زن آقمیرزا نگران برروی سر مردش نسشته  وزیر لب نجوا میخونه وگهگدار هم قطره اشکی از کوشه چشمانش راه گونه هاشو میگیره وبه چارقد گل گلیش ختم میشه . هالو تمام شب خواب لیلی و مجنون را دیده بود اما خوابش هم مثل داستان آقمیرزا ناتمام بود خیلی دوست داشت آقمیرزا بیدار شه وبقیه قصه رو برایش تعریف کنه .

هالو همونجا داخل چادر خوابش برد . که ناگهان باصدای  آقمیرزا که میگفت : پهلون بیدار شو یه چیزی بخور ازخواب پرید . آقمیرزا از ناز گل خاتون می خواست برای هالو شیر بیاورد هالو که بین خواب بیدار بود میدید نازگل خاتون برخلاف لیلی قصه با اشتیاق فراوان می خواهد حرفهای مردش را اجابت کند اصلا نازگل خاتون شبیه لیلی نبود اوخیلی مهربان بود ولی آقمیرزا در چشم هالو همچون مجنون بود او با آن سن کمش میتوانست بفهمد که تمام دنیای آقمیرزا ناز گل خاتون است .

هالو کاسه شیر را سرکشید وتکه نان را که آقمیرزا  درون خورش ( نوعی ماست پرچربی شبیه ماست چکیده ما که مقداری گیاه مطبوع ودارویی را با آن اعشایر مخلوط میکنند که خوش طعمتر شود) تلیت کرده بود برداشت و به نیش کشید . آقمیرزا رو به نازگل خاتون کرد و گفت : این مردکوچک که تو می بینی دیشب جان مرا نجات داد . و روبه هالو میکند و میگوید : هالو جان چه می خواهی هر چه بخواهی دریغ نمیکنم بوالله قسم که جانم را هم بخواهی می دهم .

هالو به آقمیرزا نگاه میکند و شکسته شکسته میگوید : آقمیرزا لیلی ومجنون و برام بگو میخواهم بدونم آخرش چی می شه ؟

آقمیرزا کمی فکر میکنه ومیگه : نمیشه چیزی دیگه ازم بخوای ؟ هلو دوباره همان درخواست را میکنه .

آقمیرزا از نازگل خاتون میخواد که کتابی که داخل صندوقچه هست را به اوبده . نازگل خاتون هم اززیر یک عالم دستپیچ وشال وپارچه کتابی را بیرون میاره وبه آقمیرزا میده

آقمیرزا کمی به کتاب نگاه میکنه وبعد به سمت هالومیگره . هالو کتاب را که میگره اولین چیزی که توجهش را جلب میکنه اشکال روی جلد کتاب است . آقمیرزا سرش را پایین میگیره و میگه : هالو جان همه اش همین است .

هالو نگاهی دوباره به کتاب میکند ومیگوید یعنی این عکس لیلی هست وکنارش هم مجنون ایستاده . آقمیرزا دوباره کتب را میگیره و میگه بله این لیلی وآن مرد هم مجنون ، آنچه دیشب برای تو گفتم ازاین کتاب است .سالها پیش وقتی هوا می خواست سرد شود وایل به قشلاق کوچ میکرد من مجبورشدم ازایل جدا شوم ودیرتر به قشلاقمان بروم یادم هست تمام منطقه برف باریده بود . ومن تنها وپیاده به سمت ایل حرکت کردم درمیان راه جوانی رادیدم که از سرما از هوش رفته بود سریع آتش روشن کردم واورا به هوش آوردم آنشب نمیگذاشتم آن جوان بخوابد  چون سرپناهی نداشتیم واوهم خود میدانست که اگربخوابد دیگر بیدار نمی شود برایهمین این کتاب را ازخورجین بیرون آورد وشروع کرد به بلند بلند خواندن آن ومنهم سعی میکردم درآن دل شب آتش همچنان روشن بماند وبه آنچه میخواند گوش میدادم این کار تا صبح ادامه پیدا کرد وصبح عده ای که پی او آمده بودند آمدند واورا بردند اما افسوس که قصه ناتمام باقی ماند . حال سالهای سال میگذر ومن هر روزاین کتاب را از صندوچه بیرون میآورم ونمیدانم سرانجام قصه چه شد . متاسفم فقط میتوانم این کتاب را به تو بدهم شاید تو سرانجام را بخوانی وروزی برای من یا دیگری تعریف کنی .

هرروز کارهالو شده بود برداشتن کتاب وبه کوشه ای رفتن و عکسهای آن را دیدن . آقمیرزا بهتر شده بود ومیتوانست به کمک یک عصای چوبی کمی راه برود . اما بادیدن هالو وکتاب آتیش میگرفت نمی توانست خود را کنترل کند .

یک روز به چادر هالو آمد وبه پدرو مادر هالو گفت : دوست دارم هالورابه شهر بفرستم تادرس بخواند میدانید که خواهرم منظروشوهرش در شهر زندگی میکنند ومیتواند پیش آنها برود ومکتب برود وخواندن ونوشتن بیاموزد . القصه آقمیرزا شیرفرهاد وبهارخانم ، پدرو مادر هالو را راضی کرد وهالو راهی شهر شد .

منظرخواهرکوچکتر آقمیرزا بود ومرادآقا شوهرش هردو خیلی به آقمیرزا احترام میگذاشتند و خود رادین دار آقمیرزا میدانستند . هالو چهارده سالش بود و منظرومراد ازتمام دنیا دختری داشتن بسیار زیبا که آقمیزا نام اورا درزمان تولد گل یاسمن گذاشته بود حال برای خودش خانمی شده بودو 15 سال داشت وهرروز برایش خواستگار می آمد دختری متین وباسود بود مکتب را به پایان رسانده بود وقران را بسیار روان میخواند ومعنی اش را تفسیر میکرد . شبها دیوان حافظ را برمیداشت وبرای پدرومادرش میخواند وآنها به چنین فرزندی افتخارمیکردند .

اما هالو کمی از مکتب رفتنش دیر شده بود برای همین با کسانی به مکتب میرفت که ازاو کوچکتر بودند . از طرفی دیوارهای بلند گلی شهر و دربهای بسته با قفل و لولا برایش کمی غریب بود خیلی احساس تنهایی میکرد دوست داست آنجا هم میتوانست همچون زندگی درایل هرروزبه دشت وکوه برود بلندبلند آواز بخواند .حتی برای چشمه دلش یک زره شده بود تنها دلخوشی هالو یادگرفتن خواندن ونوشتن بود ورسیدن به آرزویش تا بتواند کتاب لیلی ومجنون را بخواند وسرانجامش رابه آقمیرزاهم بگوید . روزی که آقمیرزا هالو را پیش خواهر گذاشت ورفت . منظر خانم هالو را به بغل گرفت که احساس دلتنگی نکند و بعد به هالو گفت من نازنین هستم شوهرم هم آقا مراد هست ازامروزتو مثل پسرماهستی دخترم یاسی هم مثل خواهرت هست . باید مواظب همدیگر باشید ومثل یک خواهروبرادر خوب همدیگررا دوست بدارید.

هالو گیج شده بود چرا آقمیرزا خواهرش را منظر صدا میکرد واوخودرا نازنین معرفی میکرد وچرا آقمیرزا دخترخواهرش را گل یاسمن صدا میکرد وهمه به او یاسی میگفتند . اونمیفهمید جریان چیست . گهگاه یاسی وهالو باهم بیرون میرفتن و هالو ازنگاهای جوانهایی که به یاسی خیره میشدند عصبانی میشد وچندبارهم تا دعوا پیش رفت . رفتار یاسی ، کتاب خواندنهایش و همه چیزاو هالو را شیفته خود کرده بود . یاسی شده بود هرآنچه که ازهالو گرفته شده بود آن آزادی آن هوای تمیز آنهمه شورونشاط که همه پشت این دیوارها گم شده بود .هالو حتی یک نفر را نمی دید مثل آقمیرزا سینه ای ستبر داشته باشد وبه دیگران کمک کند درشهر همه سرهم کلاه میگذاشتن چون تولیدی نبود آنجا ازگوسفند و ... خبری نبود بیشتر مردم وسایلشان را دائم به هم میفروختن و این برای هالو معنی نداشت . تازه هرکه قوی تر بود به دیگری ظلم میکرد . تمام اینها هالو را به سر درگمی برده بود که حتی خواسته هایش را فراموش کرده بود دراین میان تنها چیزی که هنوز اورا امیدوار میکرد وسبب میشد همه آنها فراموش شود یاسی بود دختری که برایش خواهری شده بود که نداشت فرشته ای که برایش پاک بود از تمام آن بدی ها  مستثناء اما از یاسی خانم هم بشنوید با تمام پاکیش درون شهربزرگ شده بود همه آنچیزیهایی که هالو برایش غریب بود برای او ساده وعادی بود دوست نداشت دوست نداشت با هالو بیرون برود چون هالو رفتاری داشت که برای او قابل فهم نبود نمی دانم غیرت و شرف مردها را درک نمیکرد یا هالورا بیش از اندازه متعصب میدانست گهگاه که دوستانش هالو را بخاطراسمش و رفتارش مسخره میکردند اوهم با آنها یکدست میشد چون هالو هم مرد بود . اما هالو هیچگاه مثل پسران وجوانهای دیگربه یاسی نگاه نمی کرد وبرایش سخت بود باچشمی به او نگاه کنند که به هر عابری نگاه میکردند هالو دیگر سرخورده بود دیگر به انتها وسرانجام لیلی ومجنون فکر نمیکرد حال خودرا دستمسه دیگران میدید نمی دانست چه بکند یا باید همان هالو باتمام یکرنگی ها و سادگیها باقی می ماند تا شاید یاسی بفهمد گل یاسمن هم اسم قشنگی است وبرادری دارد که اندازه دنیا دوستش دارد یا اسمش را عوض کند و همچون پسرکهای کنار خیابان شود که خیره خیره اورا می پایدن و....

دوست ندارم داستان را به پایان برسانم برای همین انتخاب هالو را به شما واگذار میکنم اما اگر هالو بودم نمیگذاشتم هیچ چیزسادگیهایم را ازمن بگیرد عشق درون همین سادگیهاست که خانه دارد پس چرا بزرگترین نعمت را از خود دریغ کنیم هرچند دراین دوره  نویسندگان ازهالو یک انسان مدرن میسازند و زندگی با بیان دیدی نو وروشنفگری برای او میسازند آخرآنها نوشته خود را مینویسند و من داستان هالوی خود را ادامه خواهم داد.

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧