داستانی ازسید مهدی شجاعی


به نام تو

امروز برایتان می خواهم یک قصه تعریف کنم. قصه قدیمی نیست. جدید ، و اما داستانش از آن گذشته ها ست. یکی از داستانهای سید مهدی شجاعی. خیلی زیبا است...
دویاسه سال پیش بودکه این داستان را از سید مهدی شجاعی خواندم. باخودمیگفتم: نوشته اش چقدر شبیه به من نوشته است. بگذارید یک چیز را برایتان بگویم. روزگاری گمان می کردم اینها همه داستانند و اسطوره. و فقط برای عبرت گرفتن. اما روزی به خود می آیی که یک احساس درونی تو را به هر سو می کشاند. احساسی که وقتی کسی از تو بپرسد بیان هم نمی توانی بکنی اش. احساسی که اگر بگویند: خوب که چه! مقصودت چیست؟ پاسخی نداشته باشی...
چه قدر این لحظات التهاب و انتظار و غم و غصه برای یک دل تنها زیباست! شش سال گذشت از آن روز! ویکی که مهربانتر از جانم است گفت: «دارد دیر می شود و تو هنوز حرفی از درون خود نزدی» و من سر به زیر و شرمسار از حرف گفتم.
گفتم شما هم بخوانید! شاید از اندکی از تألماتم کم شود...


وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" همه ما خندیدیم. و وقتی گفت: من آن قدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم - یا زندگی کنم - همه ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.
آن قدر که سعید گفت: این که مشکل نیست. یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت که: «به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد: اگر روز بعد یک گله لیلی پشت همین در صف نکشیدند، من اسمم را عوض می کنم.
و یاسر گفت: "کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم، یک ساعت بعد، پنج راس لیلی برایت ردیف می کنم، یکی از یکی لیلی تر."
و وقتی فواد با تاثر و تاسف سر تکان داد و گفت: حیف که همه تان خرید، یکی از یکی خرتر. ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر.
حتی همان زمان که همه همدیگر را خبر کردیم و ناگهان و بی مقدمه، خانه فواد جمع شدیم هم ماجرا را این قدر جدی تصور نمی کردیم.
مصطفی کاملا تصادفی فواد را حوالی میدان تجریش دیده بود که با سر و وضعی ژولیده و آشفته پرسه می زند و به هر که می رسد، می پرسد: شما یک لیلی پیدا نکرده اید؟ یا شما لیلی مرا ندیده اید؟
و دیده بود که مردم از زن و مرد و پیر و جوان بی پاسخ از کنار او رد می شوند. بعضی پوزخندی می زنند، برخی برای شفایش دعا می کنند و عده ای با ترحم و دلسوزی سر تکان می دهند و می گذرند. مصطفی هم چنان که خودش می گفت جلوتر رفته بود و درست در مقابلش قرار گرفته بود.
فواد هم چنان در حال و هوای خود، از مصطفی پرسیده بود: شما لیلی مرا... و وقتی مصطفی را به جا آورده بود، جا خورده بود و گفته بود: تو اینجا چه کار می کنی مصطفی؟!
مصطفی اول حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود، اما بعد از لحظاتی جواب داده بود: دارم به دنبال لیلی تو می گردم.
فواد دستش را گرفته بود و گفته بود: نگرد، پیدا نمی کنی. اگر بود من این جستجوی چند ساله ام به نتیجه می رسید.
و بعد مصطفی را به خانه برده بود، برایش چای دم کرده بود و توضیح داده بود که: ادامه حیات بدون وجود یک لیلی امکان پدیر نیست.
مصطفی وقتی منگ و مبهوت از خانه فواد در آمده بود، به همه ما زنگ زده بود تا هرچه زودتر در خانه فواد جمع شویم و فکری برای حال و روز خرابش بکنیم.
فواد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدمهای هم سن و سال خودش فهیم تر بود. با حدود بیست و هفت - هشت سال سن، پختگی آدمهای چهل ساله را داشت و علیرغم این که هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متاهل، با تجربه تر به نظر می رسید.
دوران دبیرستان را خود درس می خواند و حتی دیپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان بعد از دیپلم، درس را کنار گذاشت و پناه برد به شعر و آواز و موسیقی.
هم طبع خوبی در شعر داشت و هم صدای خوشی در آواز و هم استعداد کم نظیری در موسیقی. اما فقط برای خودش کار می کرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسیقی و نه آواز. فقط گاهی که دور هم جمع می شدیم و خواهش می کردیم یا خودش سر حال بود شعر و آوازی می خواند و سه تاری می نواخت. و این گاهی البته خیلی بیشتر از گاهی بود. خانه فواد مامن بچه های متاهلی بود که از زندگی روزمره به ستوه می آمدند.
همیشه گریزگاه و پناهگاه همه مان خانه فواد بود و گرمی و صمیمیت فواد هم در پذیرایی، این اشتیاق را تشدید می کرد.
از حدود دو سال پیش بود و شاید کم بیشتر، دو سال و چهار ماه پیش که وضع روحی فواد رو به وخامت گذاشت. این را من که از بقیه نزدیکتر بودم، زودتر و بهتر فهمیدم.
تشخیص من که بعدا هم توسط دکتر روانپزشک تایید شد، افسردگی بود. و اولین نشانه اش هم این بود که دیگر حال و حوصله دیدن هیچ کس را نداشت. و همین برخوردهای نسبتا سرد سبب شد که پای بچه ها کم کم از خانه فواد بریده شود.
به فواد فقط برای این زنگ زدیم که خانه باشد و نگفتیم که قرار است همه آنجا هوار شویم. هر کدام میوه ای، شیرینی ای چیزی گرفتیم و مثلا به طور اتفاقی - که البته هر آدم بی عقلی می توانست غیراتفاقی بودن آن را بفهمد - سر از خانه فواد در آوردیم.
فواد اگر چه سر و وضعش را به نحو غلط اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها می شد فهمید که احوالاتش عادی نیست. به خصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلمتر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی آورد.
من پرسیدم: فواد! هیچ معلوم هست کجایی؟
انگار نه به من که به خودش جواب می دهد، گفت: در وادی تنهایی.
مصطفی گفت: این فواد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمی شود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم.
فواد اخمهایش را در هم کشید و گفت: بی ربط می گی مصطفی. احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرفها دارد.
و رو کرد به من و پرسید: مثلا خود تو سید! با داشتن این همه زن و بچه، دیگر احساس تنهایی نمی کنی؟
گفتم: کدام همه؟ طوری حرف می زنی که انگار من...
گفت: مقصودم این همه سال است. مقصودم مدت طولانی زن و بچه داشتن است. احساس تنهایی چیزی نیست که به زن و بچه و زندگی ربط داشته باشد. مثل این که تو بگویی اگر به مجنون زن می دادند می نشست سر خانه و زندگیش و به دنبال لیلی بازی نمی رفت. این طور نیست.
لیلی یک مفهوم مستقلی است که فقط کسانی می توانند آن را بفهمند که به درجات جنون نایل شده باشند.
سعید، با دست زد به پشت مصطفی و گفت: فکر می کنم مقصود فواد این است که شما چیزهای اضافه میل نکنید.
ما همه خندیدیم اما فواد خیلی جدی گفت: بله، دقیقا!
و البته این تایید جدی فواد بیشتر از اصل حرف، خنده دار بود.
سعید ادامه داد: البته فواد! من فکر می کنم تو هم سرنا را از سر گشادئش می زنی. این طور نیست که مجنون اول به درجه جنون رسیده باشد، بعد لیلی را پیدا کرده باشد. ظهور لیلی باعث جنون مجنون شده است و گرنه این آدم که پیش از این برای خودش قیس عامری معقول و مرتبی بوده است.
و مصطفی خوشحال حرفش را برید، یعنی سعید جان هم چیزهای اضافی میل می کنند؟! فواد گفت: خب، بله، برای این که لیلی یک موجود زیر خاکی نبود که توسط مجنون کشف شده باشد. پیش از ظهور مجنون هم برای خودش لیلی ای بوده ولی کسی مثل مجنون پیدا نمی شده که دل دوست داشتن و جربزه عاشق شدن داشته باشد. چرا همه آدمهایی که پیش از آن، لیلی را دیده بودند، هیچ کدام مجنون نشدند؟
یاسر برای این که فضا را از این جدیت خارج کند، گفت: خب حالا ما باید چه کار کنیم؟
فواد خیلی جدی پاسخ داد: هیچی. بلند شید برید خونه هاتون.
و ما همه جا خوردیم و یاسر برای این که خودش را از تک و تا نینداخته باشد ادامه داد: منظورم اینه که اگر لازم باشه من می تونم مدتی نقش لیلی رو...
فواد گفت: نه متشکرم. مزاحم شما نمی شم.
جمله "بلند شیدئ برید خونه هاتون" اگر چه رگه هایی از شوخی در خود داشت ولی به هر حال بخش جدی آن را نمی شد نا دیده گرفت.
این بود که همه یواش یواش این پا و آن پا کردیم و از جا بلند شدیم.
یاسر گفت: فواد جان ما زحمتو کم می کنیم. ولی تو رو خدا مواظب خودت باش، پیدا شدن یا نشدن لیلی این قدر ارزش ندارد که تو خودت را خراب و ویران کنی.
فواد گفت: کاش تاوان پیدا شدن لیلی فقط همین قدر خرابی و ویرانی باشد. من که تا پای جان به تاوان ایستاده ام.
یاسر، شوخی و جدی گفت: خب، پس اگر این طور باشد، حتما به روانپزشک احتیاج داری.
فواد گفت: بله، هم چنان که تو به دامپزشک.
از خانه فواد که درآمدیم تقریبا همه اتفاق نظر داشتیم که باید فکری اساسی برای حال و روز فواد کرد اما هیچ کدام هم در آن زمان راهی به نظرمان نرسید و قرار شد که هر کدام جدا فکر کنیم و بعد با هم مشورت کنیم و به نتیجه مشترکی برسیم.
من اما دلم قرار و آرام نگرفت. بعد از خداحافظی با بچه ها، دوباره به خانه فواد برگشتم با این سوال و دغدغه که: چه کار باید کرد؟ یا چه کار می توان کرد؟
فواد گفت: هر راهی که بگویی رفته ام. همه به عبث. از دکتر داخلی و خارجی بگیر تا گیاهی و شیمیایی و از روانپزشک و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هیچ کدام سر از این درد بی درمان در نمی آورند.
می گویم: کار نمی توانم بکنم، می گویند، ورزش کن.
می گویم: تحمل دیدن هیچ کس را ندارم. می گویند: جوشانده بخور.
می گویم: چشمه شعرم خشکیده است می گویند: آزمایش خون بده.
می گویم: انگیزه ادامه حیات ندارم، می گویند قرص بخور.
می گویم: "من به یک لیلی محتاجم" می گویند: زن بگیر.
گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام این همه به اشتباه نمی افتادند.
گفتم: با این تفاصیل به نظر می رسد که از دست هیچ کس جز خودت کاری ساخته نیست.
گفت: خودم هم به همین نتیجه رسیده ام، اما چه کار و چه گونه اش را هنوز نه.
برای این که امیدواری داده باشم گفتم: خب این خودش روزنه امیدی است. این که آدم به این نتیجه برسد که خودش می تواند.
گفت: راستش را بخواهی به همین حرف هم اعتقاد چندانی ندارم. این که دیگران نمی توانند کاری کنند، قطعی است اما این که خودم می توانم هم، حرف مفت است. هم چنان که اگر می شد کاری کرد تا به حال شده بود.
گفتم: بالاخره می خواهی چه کار کنی؟ ادامه این وضعیت هم که دشوار است.
گفت: دشوار؟! چیزی شبیه محال است.
و با بغضی نهفته در گلو تاکید کرد: سید! من زندگی نمی کنم. فقط ظهور مرگ را لحظه می شمرم.
آن شب با هر زبان که می شد، سعی کردم به فواد تسلی ببخشم، اما موقع خداحافظی خودم هم فهمیدم که موفق نبوده ام.
فردای آن شب، فواد نبود، نه در خانه و نه هیچ جای دیگر. و شب بعد و روز بعد و شبها و روزهای بعد.
یکی دو هفته اول همه احتمال دادیم که به سفر رفته باشد و به زودی باز گردد. اما خبری نشد. و در یکی دو ماه اول هرجایی را که به عقلمان رسید، جستجو کردیم. اما هیچ رد و نشانی از او نیافتیم.
و اکنون که قریب دو سال از غیبت فواد می گذرد، هنوز نا امید نشده ایم و دست از جستجو بر نداشته ایم اما همه در این حسرتیم که چرا وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" هیچ کدام، قضیه را جدی نگرفتیم. اگر چه کاری هم نمی توانستیم بکنیم

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :