اشک

 

اونوقتا که کوچیکتربودم , نه به اندازه یه بند انگشت آره یه کمی بزرگتر , یادم می آد هربارکه خواسته ای ازمامان وبابا داشتم , اصلا یه ریزه هم تحمل انتظاررو نداشتم اونقدر اشک می ریختم و داد می زدم که خیلی زودبه آرزوم برسم , اونوقت آروم می شدم تایه مدت سرگرم بودم , شاد ازخریدن یه عروسک آوازخون , یه کفش پاشنه فلزی و. .... اینا همه شده بودن دنیای من . اون وقتا چقدر راحت اشک می ریختم بی هیچ رودربایستی ازدیگران . اصلا برای اشکام ارزشی قائل نبودم اشکا شده بودن وسیله ای برای رسوندن من به خواسته هام . یادم داده بودن که اگه گرسنه شدم یاکه تشنه , بایکمی تغییر درحالت صورتم و پرازاشک کردن چشمام , گرسنگی و تشنگی مو برطرف کنم . خدای من چقدر سریع همه چی روبراه می شد.

روزا می گذشت و بزرگتر می شدم , دیگه حالا خواسته هام باگذشته فرق داشت , آدمای اطرافم هم عوض شده بودن , دیگه نمی تونستم راحت برای رسیدن به هرخواسته ای گریه کنم .می گفتن بزرگ شدی زشته که گریه کنی . یا می شنیدم که می گن : خیلی به اشکاش اهمیت ندین این طوری لوس می شه , عادت می کنه باگریه کارش رو راه بندازه .با این حرفا بزرگ شدم دیگه دوست نداشتم روبروی کسی گریه کنم . باخودم فکر می کردم که دیگه اون دونه های زلال آبی دیگه هیچ ارزشی ندارن .

اگه یه روزی دلتنگ می شدم پنهونی یه گوشه ای می رفتم و های های گریه می کردم

حالا که به اندازه عمرم ازسرزمین کودکی فا صله گرفتم , هنوزهم دوست ندارم کسی اشکمو ببینه . از این دنیای بزرگ تنها یه اتاق برام مونده که ازاونجا شبا می تونم پل بزنم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آسمون .دروازه ورودیش یه پنجره س . وقتی که دلتنگ می شم می آم اول جاده شب , تنها مسافر این جاده خودمم . کمی که منتظر می شم یه ستاره پر ازنور می آدو منو باخودش می بره اون بالاها . اون جا دیگه هیچکی نیست که منو واسه اشکام سرزنش کنه . اونجا هردونه اشکم قیمتی گزاف داره اون بالا یه پادشاه داره که همیشه ستاره منو تا قصر اون می رسونه . پادشاه سرزمین شب بابقیه پادشاها و آدمای دیگه فرق داره . خیلی وقتا به یاد کودکی راحت وآسوده اشک می ریزم . اما تنها فرق این اشکا و اون اشکا یه چیزه .این که خیلی دیر منو به خواسته هام می رسونه .اونقدرگاهی اوقات سرروی زانوی پادشاه آسمون می ذارم و ناله می کنم که گاهی همون جا توی قصرش شب رو صبح می کنم . صبح که می شه باصدای بازی فرشته ها توی باغ قصر بیدارمی شم .بااینکه به اون آرزوی دلخواهم نرسیدم اما آرامش وسکوت قصر آسمون آرومم می کنه .

یه شب که با پادشاه آسمونی درددل می کردم ازش پرسیدم آخه توکه اینقدر برای اشکای من دل می سوزونی .چرامی ذاری من برای هرآرزویی این قدر التماست کنم البته دیگه به آویزون آسمون شب شدن برام یه عادت شده . دیگه اگه یه شب بدون حتی چشم انداختن به بالا بخوام راحت بخوابم نمی تونم .

پادشاه آسمون که شده حالا خدای من , به آرومی گفت منم دیگه به اشکای توعادت کردم , اگه من تورو راحت به خواسته ات برسونم ازکجامطمئن باشم که فردا مثل امروز به خونه من می آی . می ترسم اون موقع منو فراموش کنی .

حالاکه بزرگترشدم همه حرفاو دلتنگیهامو جمع می کنم یه گوشه دلم , شب که می شه اونا رو بااونی که اون بالا خونه داره درمیون می ذارم . همونی که به من یاد داد که هرزمان اشکای خیسمون چه هدفی دارن .می دونم که دیگه باسرعت کودکی نمی تونم به خواسته هام برسم اما منتظر می شم .می دونم اگه آدمای این پایین زبون اشکای منو نمی دونن اما یه نفر هست که هنوز حرف چشمای خیسم رو می فهمه .

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧