هم صحبت خدا

 

بایاداو که تنها مونس شبهای تنهایی منست

یک شب خدا مثل همیشه سبدچوبیش رو برداشت تامثل هرشب دامن آسمون رو پرکنه ازستاره های کوچیک وبزرگ .همه دشت پرازسکوت بود.

اما اون شب انگارباشبای دیگه یه فرقی داشت. خدا سبد چوبیشوروزمین گذاشت و یکی ازفرشتهای آبی که داشتن باهم اونطرفترتوی باغ بازی می کردن صدازد . همشون دست ازبازی کشیدن و اومدند سمت خدا . خداگفت :کدومتون دوست داره یه سفر دور بره . فرشته ها بهم نگاهی کردن .وگفتن: دوباره آدما ناراحتت کردن . خدابامهربونی همیشگیش گفت : نه اونا هیچ وقت منو دلگیر نمی کنن . خودشونن که گاهی یادشون می ره من این بالا منتظرم که هرزمان که  صدام کردن جوابشونو بدم .من همیشه اونا رو دوست دارم حتی اگه شما ناراحت نشید بیشتر ازشما . فرشتها چشماشون پرازاشک شد .

لطفیترین فرشته نزدیک شد وسرشو روزانو ی خداگذاشت وگفت : اگه این سفر زمینی تورو خوشحال می کنه من حاضرم . خدابامهربونی سرزیبای فرشته رو نوازش کرد وبا سرانگشتان ظریفش به زمین اشاره کردو گفت : اون پایین , پشت پنجره اون اتاق

خداگفت یکی ازمهربون ترین بنده های من هرشب آوای دلانگیزش منو تا این طرف آسمون می کشونه . خیلی قشنگ  صدام می زنه . اما یه مدتیه دیگه فراموشم کرده . اون همیشه شبا پشت همین پنجره می نشست .مامدتها باهم حرف می زدیم درد دل می کردیم .تا اینکه توی آغوش من به خواب می رفت .همینکه می خواستم آروم بذارمش روی رختخوابش چشمای قشنگشو بازمی کرد وباشیطنت بوسه ای به گونه من میزد وآروم به خواب می رفت . من هربارکه اونو می دیدم به خودم برای داشتن اینچنین فرزندی احسنت می گفتم . انگاراون ازهمون لحظه تولد می دونست که نیمی ازوجود منه . می دونست که من یکی ازبهترین ستاره های آسمونم رو توی قلب مهربونش کاشتم . دخترکم عاشق قصه های شبانه من بود.قصه یوسف وزلیخا , یونس , ایوب و.... .خوب خاطرم هست که هروقت به داستان تعظیم نکردن اون فرشته شیطون می رسید م چشماش پرازاشک می شدو می گفت آخه چرا مگه می شه کسی تورو دوست نداشته باشه . بعد منم قصه دخترکی که عاشق عطر یاس بود وپدری داشت به مهربونی آسمون براش می گفتم .

تااینکه چند شبه که دیگه دخترکم ترانه برام نمی خونه .اومدم زمین رفتم پشت پنجره , آه دخترکم , دخترکم این همه اشک , این همه بی تابی . دخترکم انگار اصلا منو نمی دید .نزدیکتر شدم ,صداش کردم,خواستم پناهش بشم.اما حتی حاضر نشد به من لبخند بزنه .

دخترکم اسیر یک عشق زمینی شده بود و دیگه ترانه خوندن برای منو فراموش کرده بود . مدتها گذشت دخترکم دیگه حتی یادی ازمن نمی کرد.اما من هرشب می آمدم تا دروازه آسمون و ازاونجا دخترکم روصدامی زدم . می دانستم قلب دخترکم زخمی عشق زمینی شده , می دونستم اون الان بیشتر ازهرزمان دیگه به من احتیاج داره و این رو هم خوب می دونستم که دخترکم این همه رنج رو ازطرف من می دونه .

حالا عزیزکم به سمت زمین برو ودخترکم رو تنهانذار . کمکش کن

فرشته بارسفررو می بنده و راهی می شه . باخودش می گه آسمونی کردن دلای زمینی خیلی سخته . اما باشه بخاطرخدامی رم .

شب بود که فرشته به خونه دخترک می رسه . قدری تامل می کنه نفسی می کشه ودرمی زنه . دربازمی شه بدون هیچ حرفی . فرشته به آرومی داخل اتاق می شه و سلام می کنه دخترک سرشو برمی گردنه , نگاه خیسشو به فرشته میاندازه و جواب می ده سلام توکی هستی , من حوصله هیچ کس رو ندارم .من باهمه قهر هستم برو و منو راحت بذار . فرشته بدون توجه به حرفای دخترک همون جا کنار ش می شینه . خودش سرصحبت رو بازمی کنه . می گه ازراه دوری اومدم مسافرم .یه نفر نشونی خونه تورو به من دادوگفت که می تونم امشب رو اینجابگذرونم . دخترک لبخندی که انگارسالهاست ازاون استفاده نکرده روی لباش می شینه  بازم سکوت می کنه . فرشته نزدیک می شه و می گه چه اتفاقی افتاده . مثل اینه که خیلی وقته که با کسی عاشقونه نگفتی . این همه بی قراری آخه چرا؟ بالاخره یه نفر توی این دنیاهست که حرفتو بفهمه ...دخترک حرف فرشته رو قطع می کنه , می گه اینجا نه اون بالا توآسمون آره یکی بود خیلی بهش نزدیک بودم , دلی داشت به مهربونی یه عاشق , اما اونم منو توغصه ها جاگذاشت و رفت  .

فرشته می گه ازکجا مطمئنی اون توروفراموش کرده , شاید این تویی که دیگه نمی خوای صدای اونو بشنوی .

فرشته به یاد حرف خدامی افته که می گه دخترکم عاشق دختریاس آسمونه .

اینبارباآهنگی آسمانیتر ادامه می ده: می خوام برات قصه یه مردی ازجنس نور رو بگم که سالها ی خیلی دور بادخترکش که به سپیدی یاس بودزندگی می کرد .    

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧