خواستگاری

 

به نام تو

اول امسال یک شرط برای خودم گذاشتم . باید امسال شاد زندگی کنم . تمام انحرافات و عذابهای روحی تعطیل من هستم ویک دنیا که هرچی بخوام توی اون هست . من هستم و یک خدا که هرچی ازش بخوام بهم می ده  و اون چیزیهایی رو هم که نمی دهد صلاحی در کار است که من ازآن بیخبرم .

چند روز پیش به یک چیز شادفکر میکردم . خواستگاری رفتن . نمی دانید چه سخت است حقیقتا در بعضی از زمانها انسان می ماند که آن لحظه را چگونه باید پر کند . اما در ادامه آن مطلب می خواهم امروزدرباره بعد از خواستگاری پیش بروم . وبه سوالاتم پاسخ دهم .

حال در ذهن خود تمام یک مجلس خواستگاری را تجسم میکنم . به فرض اینکه خودم و خانواده ام از این دختر خانم و خانواده اش خوشمان آمده چه باید کرد.

از آنجایی که شاهد خواستگاری و ازدواج اعضاء دیگر خانواده ام بودم . میدانم که تا چند لحظه دیگر که به خانه امان برسیم همه به گردم جمع می شوند از من نظرم را می خواهند.و من فرصت کمی دارم چه باید بگویم ؟

خودم را می شناسم می دانم که نتوانستم در آن یک ساعت که روبروی دختر خانم نشسته بودم صورت او را ببینم حال اگر بپرسند چشمهایش چه رنگی بود یا نقش صورتش دلنشین بود واقعا نمی دانم چه بگویم . کسانی که اطرافم هستند همه تعریف می کنند که قشنگ بوده واین به وجود من هم انتقال پیدا می کنه پس دختر خانم قشنگ است . پس دراین باره دیگر نباید فکرکنم یا صحبتی باشد .

به خانه میرسیم حال جمعیت بیشتر شده عده ای که همراه من بودند ماوقع را برای آنهایی که نبودن تعریف میکنند همیشه یک نفر هست که به طرف پسر بیاد وبگه خب آقا دوماد از عروس خانم خوشت آمد. و ما پسره ها هم یک ادایی در می آوریم واز جواب دادن تفره می رویم .

 همه شادند ولبخند بر لب می خواهند شادی خود را به دیگری انتقال دهند . من مثل مجسمه نشسته ام و لبخندی نمادین به لبم گذاشتم و نمی دانم میان آن همه سر وصدا باید حرف چه کسی را گوش کنم . ذهنم خالی خالی است انکار توان دریافت و تعریف آنچه دیگران میگویند را برایم ندارد و به اجبار باید هر چند لحظه سرم را تکان دهم تا دیگران فکر کنند که حرفهایشان را گوش می دهم . آن طرف اتاق خواهر کوچکترم خیره به من نگاه میکند حالت غریبی دارد انکار نگران، لواپس ، .یا یک حالی مثل این باید با یک لبخند به او نشان بدهم همه چیز را کنترل میکنم و با اینکار کمی تغییر میکند . در پایان همیشه مامانها هستند که وقتی صحبت میکنند جو تغییر میکنه .

مامان رو به سمت من میکنه و میگه: خب دختر را دیدی حال باید بگی چه کار کنیم . من باید فردا به خانواده دختر تلفن بزنم وتشکر کنم . چه باید بگم !

نمیدانم چی باید بگم . فقط می دانم که سختترین سوال عمرم راباید جواب دهم . من همیشه عجول بودم ولی به این سوال نمی توانم جواب بدهم . اینبار هم جواب سوال از من یک لبخند است . مادرم میفهمد و میگوید که پس تا فردا روی این موضوع فکر کن .

همه رفته اند و من تنها داخل اتاقم نشسته ام وبه این فکر میکنم که چه باید کرد . جالب هست بدانید به تنها چیزی که فکر نمی کنم چهره و زیبایی و خود دختر است . آنچه که تمام لحظات ما قبل مرا تا این زمان پر میکرد تا امروز دخترایدهالم دختری زیبا بود که برای هرنقش صورتش فاکتوری در ذهنم نوشته بودم . چشم ، پوست ، بینی و ... حال دیگر مشکلم رویاهای شبهای گذشته نیست بلکه انتخاب آینده ای  است که حقیقی است .

یک چیز آزارم میدهد نگاه آن دختر یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد وسریع از هم فرار کردیم . فکر میکنم با آن نگاه می خواست مرا بیشتر بشناسد یا باور کند . حال من چند ساعت وقت داشتم که به او جواب دهم . باید در این چند ساعت آینده ام را بسازم . آینده ای که حتی نمی دانم فردایش چه خواهد شد.

نظرم در باره دختر را از خود می پرسم ؟

خوب بود ، همه میگویند خوب هست و راضی هستند پس مشکلی نداره از طرفی این دختر مورد تائید مامان هست که مرا به خواستگاریش برده . پس قبلا کلی درباره او تحقیق کرده و می دانم تمام خصلتهای خوب یک دختر ایرانی نجیب و باعفت را دارد.

همه به نحوی خواسته اند مرا خوشبخت کنند . بهترین کسی را که میشناختن به من معرفی کردن و.... حال می بینم دختری نجیب و خانواده دار مقابلم است . آنچه که همیشه آرزویش را داشتم . پس چرا مرددم ؟ چرا نمی توانم تصمیم بگیرم ؟ چرا نگرانم و نمی توانم به این موضوع متمرکز شوم ؟

تمام سوالات بالا این سوال را برایم بوجود می آورد که آیا فقط خوب بودن کافی است ؟ آیا می توان صرف اینکه دختری هست که نجیب است و.... به او بگویی دوستش داری و عشق را از او ببینی ؟ آیا روزی نخواهد رسید که کنارت انسانی بیتقصیری که باید تحملش کنی را ببینی و آرزوکنی به جای این فرشته پاک همسری زمینی که درکت کند . کنارت داشته باشی .

درونم پر است از خواستها و امیالی که نتوانسته ام تا امروز داشته باشم . حال باید کسی را انتخاب کنم که نمی دانم چقدر به این خواستهایم نزدیک است . با کمی اشتباه باید با تمام آنها خدا حافظی کنم .

توی ذهنم همیشه دختری شیطان وبازیگوش را برای خودم می ساختم . دختری که همیشه شاداب و دور از هر غم وغصه باشد آنقدر شیطان که دائم از من بخواهد دنبالش بدوم . آنقدر بازیگوش که هرروز یک چیز جدید از او یاد بگیرم . دختری با محبوبیت مطلق برای اطرافیانش ، دختری که برای همه شکفت انگیز باشد . شاید عده ای از انسانها را دیده باشید که پیک شادی جمعیتی هستند و هر گاه وارد یک محیط می شوند آنجا را متحول میکنند . وبا تمام این محسنات آنقدر زرنگ باشد که بتواند در حرکاتش این شادابی را به من منتقل کند . آنگونه باشد که بتوانم او را مستقل بدانم . کسی که صاحب همه چیز من باشد . صاحب جسم ، فکر ، روح ، شرف ، غیرت و.... آنقدر مرا در خود گم کند که هر لحظه دنبالش بدوم وسعی کنم نزدیکتر با او باشم .

آیا همچین دختری هست ؟

متاسفانه امروزه ما انسانها اصلا به فکر خود نیستیم . نمی دانم فکر نمیکنیم یا ....

همه به نحوی بازیچه پول شده ایم هرچه پول دار تر بهتر ، اگر از یک آقاپسر تحصیل کرده بخواهید صمیمانه اولین معیارانتخاب همسرش را بگوید : مطمئن باشید میگوید خانواده دختر ، یعنی پول وثروت .

همیشه برایم این سوال.؟؟؟.. ..


 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧