سرنوشت قضا و قدر

 


به نام تو

میگن هرچی اتفاق بیفته یا هرچی نشه سرنوشت وتقدیر انسانه ، انسانها چه مظلومند، دراین باره می خواهم برات بنویسم .

یکروز صبح از خواب بیدار میشوم تنها کسی که هست تویی . یک اتاق پراز وسایل بدرد نخور بی جان وبی حس که اولین چیزهایی است که بعد یک کابوس دوست داشتنی ویا وحشت ناک ویا  پریشان شب گذشته می بینم تویی دیشب سراسر با من بودی . یادت هست که دیشب داشتی باهم بازی میکردیم . یک لحظه خودت را نشان میدادی ومثل بازیهای بچه گیم سرمی زاشتم وتوخودت را پنهان میکردی . آنقدر بازی کردیم که من دیگر از اینکه همه چیز دست تو بود وهر دفعه برنده می شدی خسته شدم . نمی دانستم چکارکنم . زدم زیر گریه ، آنقدر گریه کردم که آمدی کنارم نشستی . از من خواستی که دلیل گریه ام را به تو بگویم .

نمی توانستم بگویم که دلم از تو پراست چرا تو همیشه برنده ای چرا هرچه تو میخواهی باید بشود .برای همین گفتم چرا عمرم من باید اینقدر کوتاه باشد چرا من نمی توانم بیشتر زندگی کنم و تو گفتی چقدر میخواهی عمرکنی و من از تو 10 سال عمر خواستم ، و تو گفتی 10سال بیشتر عمر خواهی کرد بخاطر اینکه بدانی برایم مهمی برای اینکه بفهمی همه چیز دست من است وهمان اندازه مهربان هستم . یادم هست که به من گفتی : اما این را هم می دانم که این درخواست تونیست واین آنچه که تومیخواستی به من بگویی نبود .

چند شب پیش یادم آمد 10 سال پیش با تو درد دلی کردم وحال 10سال گذشته دیگر نمی توانم بگویم فرصتم تمام شده است چون نمی دانم چه موقع ازمن ناامید خواهی شد وچه وقت از دست گلایه هایم خسته میشوی . این روزها نسبت به 10 سال پیش خیلی چیزها فرق کرده ، چیزهایی یاد گرفته ام فهمیدم قضا وقدر چیست ، ما انسانها هر کدام سرنوشتی داریم . واین را فهیدم که نمی توانم از آنچه که تو برایم نوشتی فرارکنم . حال این را فهمیدم که آن شب از تو درخواستی داشتم که فقط زندگیم را از نظر طولی وسعت داد کاش آنچه را می خواستم ، از تو درخواست میکردم .

امروز تورا دارم ولی نمی دانم چرا دیگر آن رویا ها نسیت ، نمیدانم شایدبرترشدم یا گناهکار تر ، که تورا نمی توانم ببینم ولی هنوز همینجایی حست میکنم  .

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :