سنگ صبور

 

 

برای خدایی که حرفای دل همه رو می شنوه وسنگ صبوره همست

یکی بودیکی نبود. دخترکوچولویی بود که باپدرو مادرش وچندتاخواهر وبرادر کوچیک وبزرگ توی یک دهکده قشنگ وسط یک دشت سرسبززندگی می کرد.

بین اون همه آدمای جورواجور دوروبر خانم کوچولو هیچکی نبود تااون بتونه حرفاشو بهش بگه یا باهم بازی کنن .اون دوست داشت بچه های دهکده یه روز بیان باهم برن پای کوه اون طرف دشت چون شنیده بود اونجا گلای خیلی قشنگی داره که مادرش همیشه آرزوی چیدنشون وداشته .آخه دخترک  پیش خودش فکر می کرد آروزی همه رابراورده کردم پس مامانم چی؟

دخترک خیلی مهربون بود .همه اونو دوست داشتن البته خودش فکر می کرد دوست داشتنای اونا فقط برای رسیدن به آرزوهاشونه.

دل کوچولوی اون پرشده بود ازحرفای بچه هایی که می اومدن باهاش درددل می کردن. یکی می گفت دیشب کلی ازدست بابام ناراحت شدم اما توروخداپیش خودت بمونه .یا اون یکی می گفت اون دختره پرو دیدی چه حرفایی بمن زد.

یا یکی می گفت خانم کوچولو بیا باهم بریم تاکلبه اون طرف باغ شاید بتونم اونو ببینم .دخترک بازم ساکت بود همه کاربراشون می کرد اما هیچی نمی گفت .

تااین که یه روز دخترک دید دل کوچولوی اون دیگه پرشده ازیه عالمه حرف نگفته.باخودش گفت می رم پیش خانم حنا (خانم مرغ توی حیاط رامی گفت ) بااون حرف می زنم . می دونم اونم مثل من می تونه غصه ها رو توی دلش نگه داره .اومد توی حیاط .دید خانم حنا مثل همیشه سرش به جوجهاش بنده .باخودش گفت طفلکی .دل اون که ازدل من کوچیکتر ه . عیبی نداره می رم پیش مامانم به اون می گم هرچی باشه اون ازمنم بزرگتره . اومد توی اتاق .دید مامان جونش هم مثل همیشه داره باخانم همسایه دردل می کنه .باخودش گفت : آخیش مامان طفلی منم که دلش کوچیکه . دخترک آهی می کشه وبرمی گرده باخودش می گه می رم باغ پشت کلبمون شاید یکی بتونه حرفای منوگوش کنه .یهو احساس کرد یه چیزی توی دلش تکون می خوره .دردداشت اما باخودش گفت عیب نداره خوب می شه اومد توی باغ چشمش به یه پروانه رنگارنگ افتاد گفت پیداکردم می رم پیش اون بااین که کوچولوی اما می تونه پروازکنه وحرفامو ببره یه مزرعه دیگه پیش یه دخترکوچولوی دیگه . اما همینکه اومدجلو دید پروانه خانم نشست روی یه گل آبی .نزدیک که شد تازه فهمید که اونم داره با گله دردل می کنه .

دخترک غمگین شده بود اونم ازاینکه چرا همه آدماو حتی حیونا هم دردل دارن .همه اونا حرفاشونو , غصه هاشونو به هم می گن بدون اینکه فکرکن آیا بقیه ازحرفاشون خوشحال می شن یا ناراحت .

همین طور که نشسته بود روی سنگفرشای باغ یهو دید پسر کوچولوی صاحب باغ داره می آد نزدیک که شد گفت خانم کوچولو ترو بخدا می خوام یه چیزی بهت بگم اما قول بده به کسی نگی .دخترک تاخواست حرفی بزنه که دل من دیگه جانداره .که پسرکوچولو شروع کرد به حرف زدن ازدوستش.

دخترک دید دیگه هیچ جایی برای حرفای خودش نمونده .یه دفعه فکری کرد ورفت پای کوه اون طرف دهکده باسختی شروع کردبه بالا رفتن ازکوه .یه جایی که می تونست همه دشت ودهکده رو ببینه وایستاد . باهمه نیرویی که داشت فریادزد :آهای می خوام برات دردل کنم .ازدوستای بد , ازآدمای بد , ازهمه اونایی که فکرمی کنن بهشون ظلم شده ,ازخانم حنا , مامانم,خانم همسایه , پروانه خانم .

ساکت شد یه دفعه دید یکی داره فریادمی کشه : می خوام برات دردل کنم از........

دخترک چشماش پرازاشک شدباخودش گفت باشه عیبی نداره دردل کن .حرفای دل خودمو می ریزم دور شایدبتونم یه جایی واسه توپیداکنم .

سرشو گذاشت روی زانوهاشو همون جا نشست .چون فکر می کرد اونی که می خواد باهاش حرف بزنه خیلی غصه داره.اما اون نمی دونست که اون یه نفرخودشه.

بعد ازاون دیگه هیچکی دخترک رو توی دهکده ندید .

تااینکه یه روز پروانه خانم خبرآورد که دخترک رو بالای کوه دیده .اون شده بود مثل یه سنگ .ساکت وبی حرکت . مردم دهکده رفتن و اونو آوردن پایین توی دهکده .بعد ازاون تصمیم گرفتن یه میدون بسازن و خانم کوچولو که حالا شده بود خانم سنگی , بذارنش وسط میدون .

دیگه بعد اون مردم حرفاشون و میاومدن بامجسمه میزدن .حالا دیگه دخترک مهربون دهکده همه اونو سنگ صبور صدامی کردن .چون بعد ازاون اتفاق هرروز دخترک ساکت وسط میدون نشسته بود وگوش می داد .

 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧