نیازمندهمیشگی

به نام تو

خداوندا این چه سرنوشتی است و چه آغاز وپایانی مگر چه کرده ام که باید جبران آن را جوابگو باشم . جزاینکه خواستم فریادت بزنم ودر هر فریاد کنارم باشی پس هر آغازی را(( به نام تو)) شروع کردم . اززمانی که ((تو)) برلب ودل نشست. غریبه شدم باهرکسی چون تورا داشتم وتو را خواستم . گناه را در سایه بخششت یاد گرفتم.ودل را در حضورت معنا کردم . خواستم گناه نکنم وحضورت را درک کنم دل سپردم .حال من گنهکار بی دلی چرا باید مورد آزمایشت قرار گیرم .

تو برای اینکه دیگری جایت را نگیرد من مرا میخواهی . خوب میدانی چقدر سخت است برایم دلکندن

چه میکنی با من واو ، خوب می دانی که در فریاد هر دویمان این توهستی که مقدمی ، نمی دانم این چه آزمایشی است ولی اگرکتابت را به رویمان اینگونه باز میکنی  این را هم رحمتی از تو می دانم . خوب می دانی با این جمله دنیایی از قصه های دلتنگی درون سینه ام مینشیند . شاید رنجیده باشی از نگاه هایم که به او دارم . دلتنگم از این همه دوری وتنهایی چرا تومارا همچون خود می دانی .

زیرلب اسمش را میخوانم ودر این لحظه که لحظه تولد اوست عاشقانه آرزویش می کنم . تورا همیشه پل میان روح خود با او می دیدم . حال که دوست داری آزمایشمان کنی بار دیگر فریاد میزنم عاشقاش هستم و هر لحظه اورا از تو میخواهم . همانی که دربهترین لحظه عمرم خواستم وجودم را به نامش کنم بی هیچ چشم داشتی همانی که همچون حوا دیدمش و حال تو مرا به زیر درخت سیب نظاره گر نشستی . قصه همان قصه قدیمی است کتابت اینگونه میگوید . می دانی که چقدر دوست دارم دستم را دراز کنم وسیب را بچینم این سیب می تواند اورا برایم به ارمغان بیاورد ولی بعدش چه هر دویمان را به کدام کره دور افتاده تبعید میکنی . نمی خواهم اورا از بهشتش دورکنم ولی چه باید کرد .  

شب قدرسال گذشته گفتم که آرزویی ندارم وهیچکس جای تورا نخواهد گرفت ولی ازهمان لحظه خواستی به من نشان دهی که حتی در خلوت هم با تو نمی توانم حرفی بزنم وخود را بی نیاز بدانم برای همین صبح رابه رنگی دیگر برایم آفریدی . آن صبح چهره او زرد رنگ تر از هر روز دیگر بود ضعف روزه ماه رمضان آنچنان درونش رخنه کرده بود که مجبور شدم برای دیدنش اینبار نگاهم را مستقیم به مردمکهای چشمانش بدوزم وتو خود میدانستی برای همین شب قدر را نگفتی کدام شب است و من ماندم ویک شب ،شبی که فاصله اش با حرفهای گذشته ام فقط یک شب بود و تا صبح فقط یک آرزو آن شب می دانم کلی از بی قراریم شادمانی کردی چون بار دیگر مرا نیازمند می دیدی .

هر لحظه آرزویش میکنم وخود را نیازمند تو می دانم . آخر من کجا وتو کجا . راستش را بخواهی آنچه مرا به طرف زیبایی های او کشاند زیبایی تو بود که در دلش نشسته بود واین را خوب میدانم که که لایق نشستن در جای تو نیستم اورا برای همین دوست دارم که تورا باهیچ چیز عوض نمی کند . دلم را به خودت میسپارم که همیشه جوان بماند وعاشق ، مطمین باش سیب را نمی چینم ولی آنقدر درب خانه ات را میکوبم وبه سجده خواهم افتاد که خود اجازه چیدن سیب آرزوهایم را بدهی . از تودر دراین روز که روز تولدش هست میخواهم که قلبش را نورانی کنی ووجودش را مقدس ، مهرت را در دلش پایدارو لطفت را نسبت به او همیشگی نمایی.

توبه میکنم از تمام گناهانم گناهانی که ندانسته ونخواسته انجام داده ام از بی محبتی هایی که به دیگران کردم  وحال مجبورم در این روز جوابگو آنها باشم خداوندا به بزرگی وجلالت قسمت می دهم وجود آسمانی اش را از من نگیری . می خواهم دوباره بندگیت را کنم ولی اینبار عاشقانه با استمداد از یک عشق ، عشق به یک آفریده آسمانی ات که در تارو پود جانش تورا فریاد میزند از او میخواهم باز هم کتابت را بگشاید شاید نظر لطفت اینبار شامل این بنده سراپا تقصیر گردد . قول میدهم تا انتها عاشقش باشم ودر کنار تو ولطف تو آرزوهایش را جستجو کنم .

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧