سخنی بابانوی آسمانها

 

روزگارم به کندی سپری می شد. گویی عقربه های زمان سالها به خوابی سنگین فرورفته بودند.لحظه ها به تمامی پشت درگاهی پنجره شب به صبح می رسید.گویی سواراندیشه هایم برای همیشه قصدداشت مراباخودبه سرزمین حسرتهای مانده ازدیروز بکشاند. من بمانند پرنده ای سبکبال خودرادرآغوشش رهاکرده و به هرسو که اراده می نمود به شتاب پر می گشودم.بی هیچ رویایی درسر , هرروز بیشتر به درون خاکستر به جامانده ازدیروز فرومی رفتم  اما شبی که دامان آسمان زیباترازهمیشه شده بود ستاره ای بادنباله ای ازنور دربرابرچشمانم ظاهرشدکه تابه امروز تلالوی بیحدش مرا درخودفروبرده . آن ستاره راهدیه ای ازجانب بانوی نشسته براریکه باغ بهشت دانستم . عطر دلانگیزش مرابرای همیشه ازمن دیروز جدانمود .حال من مانده ام و یک سبد نور و یک باغ پرازشکوفه های آرزو . آرزویی به بلندای رسیدن تااوج .

آه ای زیبای آسمانی اینک دریچه ای ازنوربهشتی ات درقلبم می گشایم وبدان هرشب وهرلحظه درانتظار رسین مژده دوباره ات هستم . باشد که مرا تاهمیشه باخودهم آغوش کنی.

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧