ازدواج می کنی یا نه!!!

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

جزیره عشق


 ازدورجزیره ای نمایان می شود. قایق چوبی ام رابه ساحل می کشانم. لحظه ای که پابرشن های گرمش می گذارم نسیم ملایمی که برگهای درختان رانوازش می کند روح مرانیز می نوازد.پیشتر می روم جزیره ای متروک می نماید. به آسمان که نگاه می کنم سرخی خورشید خبرازرسیدن شب داردخسته ودرمانده پیاده روی برساحل ادامه می دهم به امید یافتن سرپناهی.اینجا دیگر خبری ازبرجهای سربه فلک کشیده و بوی نامطبوع دود اتومبیل نیست. لحظه ای می ایستم تنها صدای مرغان دریایی بازیگوش و برهم خوردن موجها برساحل گوشم رامی نوازد. هیچ کدام آزاردهنده نیستند. به زیر درختی می روم , می نشینم تاخستگی سفرطولانی راازتن بدرکنم.چشمهایم را برهم می گذارم بی اختیار به دیارخود بازمی گردم .هرروز صبح که چشمانم را می گشودم باخودمی گفتم خداکند تاشب آرامش صبح راداشته باشم امامگر می شود من درمیان مردمان بسیارزندگی می کردم هرکدام دررنگی وسلیقه ای. دنیای آنها هرروززیباتر می شد با دورویی ؛ دروغ ؛ غیبت. روزی باخودتصمیم گرفتم مدتی برای آسودگی خیال سفری به جزیره ای نامعلوم داشته باشم شایدبتوانم ازهمه آشفتگیها رهاشوم تا بدین جارسیدم چشمانم راگشودم تمامی افکارسیاه وپوسیده دنیا رابه امواج ساحل سپردم . مست وسرخوش ازاین همه آرامش . انگار سبک شده بودم . ناگاه ازدور بادبان قایقی کوچک نمایان شدقایق نزدیک ونزدیکترشد.اوراشناختم .شادیم دوچندان شد سرآسیمه به سویش دویدم ودرآغوشش کشیدم.گفتم: تو اینجا چگونه مرایافتی ؟ گفت تورفتی اما فراموش کردی که دلت راباخودببری .آمده ام تاامانت رابه صاحبش بسپارم. اجازه ورودبه من می دهی؟من نیز می توانم درآرامش جزیره ات سهیم باشم. نگاهش کردم دانستم اونیز مانند من صدقانه درپی سکوتست


 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

آنچه ازدنیا میخواهم

 

درانتهای خاطرات , توهویدا می شوی

نشسته ای برساحل کودکی

به اشاره مرامی خوانی

به یاری دستان کوچکمان خانه ای شنی می سازیم

درخیال کودکی دست دردستان هم آسوده

بی هیچ هراسی ازهجوم بادها

پایکوبان , رقص کنان

می رساندیم فریادشادیمان راتاآسمان

دروسعت خیال من

توبودی و من بودم ودریایی شادی

درآخرین خم کوچه خاطرات

بازهم تورامی بینم

لبخندزنان

مرابه انتظارنشسته ای

هنوزهم دنیای من توراکم دارد

حضورت را باهمان صمیمیت کودکی می خوانم

توهیچ می دانی که من چقدربیگانه ام بامردمان سرزمینم

اینها همه غرق فریبند ودروغ

با عشق ناآشنا

جنس خانه من وتو آسمانیست

سنگفرشش شن های گرم ساحلست

خسته ام کردند مردمان سرزمینم

اینجا همه بیگانه اند باکودکی

خیال من اما هنوز درپی دوستیهای کودکییست

من ازاین دنیا هیچ نمی خواهم مگر

لحظه ای آرامش , سکوت

به دورازفریادهای بی امان مردمان درپی زور

درپی پول و.....

من تورامی خواهم

ای یادگار راستیها و دوستیهای کودکی

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

دنیای هالو


یکی بود یکی نبود

قصه از اونجایی شروع شد که پسرک اسم لیلی رو فهمید . کسی چی میدونه شاید هم مجنون اما بگذارید برویم سالها قبل وقتی هالو پسرک قصه ما تازه فهمید این دنیا حکایتهایی داره و آدمها اجبارهایی ، هالو پسری بود به اندازه تمام همسن وسالهای خودش تازه میتوانست گوسفندانشان را بشمرد و این را مدیون آقمیرزا ولی بود آقمیرزا ولی، سرچوپون ایل بود .

یکروز که هالو گوسفندارو برگردوند آقمیرزا ولی  فریادی زد که اوف یکی از گوسفندا نیست حتما میون بیابون مونده وتا گرگ پارش نکرده  باید بریم وبه دادش برسیم .

هالو با آقمیرزا ولی به سمت بیابان حرکت کردند تازه اول غروب بود هوا می خواست کم کم تاریک بشه  هرچی دنبال گوسفند گشتند پیدایش نکردند پس به سمت مرتع های دامنه کوه رفتند آقمیرزا اعتقاداداشت حیونکی چون چند روز پیش توی اون مرتع چرا کرده وحتما علف به دهنش مزه کرده وبرای همین از کله جدا شده،

 نزدیکای دامنه کوه  صدای بــــــــــــــــع بـــــــــــــــع گوسفند آقمیرزا را از خود بدرکرد وناگهان شروع بدویدن به سوی صدا کرد در همین لحظه پایش به بوته ای گرفت و داخل گودالی که گوسفند درون آن اسیر شده بود افتاد . گودال بزرگی بود . حال آقمیرزا ولی و گوسفند هردو درون گودال بودن و آقمیرزا به خود از درد میپیچید و فریاد میزد پایم شکسته  ، هالو نمیدانست چه باید بکند .لب گودال آمد هوادیگر تاریک شده بود وبه آقمیرزا خیره شده بود . ناگهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد فریاد زد آقمیرزا من میروم به ایل کمک بیاورم . آقمیرزا که زیر لب بدوبی راه میگفت ناگهان با شنیدن صدای زوزه گرگها ساکت شدو گفت : نه فایده ای ندارد هوا تاریک شده اگربه سمت ایل بروی نرسیده به ایل چون تنهایی گرگها پاره ات میکنند . تازه اگر بتوانی فرار هم بکنی باز تابه کمک من بیاید گرگها مرا برده اند . تنها راهش این است که سریع کمی چوب وهیزم جمع کنی وآتش بزنی این کار سبب میشود دیگر گرگها نزدیکمان نیایند . مردهای ایل هم که  ببینند ما دیر کردیم  حتما پی مان خواهند آمد .

هالو شروع به جمع کردن هیزم و خاروخاشاک بیابان کرد و همه آنها را دور گودال انباشت بعد کمی از روغنی که آقمیرزا داخل یک کیسه چرمی داشت و همیشه به کنار غبایش بند بود را به روی  هیزمها ریخت وبا سنگ چخماقی که آقمیزا برایش بالا انداخته بود به جان هیزمها افتاد .دیری نگذشت که آتیش گرگرفت وآقمیرزا با فریاد آخ ،قربون پسر بشم نفس راحتی کشید . بعد هم درادامه گفت تازه کارتو الان شروع شده با این آتش هیچ حیونی دیگه جرات نزدیک شدن رونداره فقط باید نذاری تا موقعی که  مردای ایل بیان این آتش خاموش بشه .

هالو که از صبح زود برای چرای گوسفندها توی بیابون این طرف وآن طرف دویده بود دیگر رمقی برایش نمانده بود برای همین کم کم چهره خواب آلودش آقمیرزارا به وحشت می انداخت برای همین آقمیرزا شروع کرد بلند بلند با او صحبت کردن هالو میخواهی شمردن گوسفندهارا بهت یاد بدم . پس گوش کن براین کار نیاز به دوتا کیسه داری  که بشه تو ی آون چوبهایی به اندازه یک وجب بیندازی بعد بابد به اندازه تمام گوسفندهایت که داری ازاین چوبها ی کوچک بسازی  تمام  چوبها را داخل یک کیسه میریزی ووقتی گوسفندها را به طویله برمیگردانی برای هر گوسفندکه وارد طویله میشود یک چوب را داخل کیسه دیگر بیندازی اگر با ورود آخرین گوسفند چوبهایت هم تمام شود معلوم میشود تمام گوسفندهایت به  سلامت برگشته  امروز غروب یک چوب ماند پس من فهمیدم یک گوسفندرا جا گذاشتیم . ودیدی که توانستیم آن را پیدا کنیم . هالو از اینکه آقمیرزا شمردن را به او یاد داده خیلی خوشحال بود . وآقمیرزا هم برای اینکه او را از کسالت وخواب رها کند مکرر میگفت : تو تنها پسرتو ایل هستی که حال شمردن را بلدی .

ساعتها میگذشت وهالو دیگر نمیتوانست خودرا بیدار نگه دارد اینبار آقمیرزا از راه دیگری وارد شدو گفت : قصه لیلی ومجنون وشنیدی . هالو که گیج گیج بود لب گودال نشست و گفت : قصه ، قصه دیو و پری رونن جونم چندبار برام تعریف کرده خیلی دوست دارم لیلی ومجنون همونه دیگه .

آقمیرزا فریادی بلند کشید که نه بابا واز بلندی این فریاد هالو کمی اجیرتر شد. آقمیرزا گفت : آتش دارد خاموش می شود بلند شو وکمی چوب بیاور بعد بیا تا داستانش را برایت بگویم : هالو تمام خاروخاشاک اطرافش را جمع کرد و نزدیک آتش کوله کرد روهم آنقدر خوابش میآمد که دیگر اززوزه وبرق چشمان گرگهای اطرافش نمیترسید و راضی بود بخوابد وگرگها اورا پاره کنند . بر لب گودال نشست و آقمیرزا شروع کرد به تعریف قصه لیلی ومجنون برای هالوکرد انکار خواب را فراموش کرده بود داستان آنقدر برایش جذاب بود که  نفهمید چند ساعت گذشت آنقدر در قصه گم شده بود که وقتی مردان ایل رسیدن هیچ احساس خوشحالی نکرد وبرعکس دوست داشت ادامه قصه را ازآقمیرزا بشوند .

مردان ایل آقمیرزا ولی را ازگودال خارج کردند ویکی ازآنها هالو رابغل زد وبسمت ایل حرکت کردن هالو خوابش برد ووقتی چشم بازکرد روز شده بود سریع از چادرش بیرون پرید وبه سمت چادر آقمیرزا رفت .وارد چادر که شد دید چوب بزرگی رو آتیله به پای آقمیرزا بستاند و ناز گل خاتون زن آقمیرزا نگران برروی سر مردش نسشته  وزیر لب نجوا میخونه وگهگدار هم قطره اشکی از کوشه چشمانش راه گونه هاشو میگیره وبه چارقد گل گلیش ختم میشه . هالو تمام شب خواب لیلی و مجنون را دیده بود اما خوابش هم مثل داستان آقمیرزا ناتمام بود خیلی دوست داشت آقمیرزا بیدار شه وبقیه قصه رو برایش تعریف کنه .

هالو همونجا داخل چادر خوابش برد . که ناگهان باصدای  آقمیرزا که میگفت : پهلون بیدار شو یه چیزی بخور ازخواب پرید . آقمیرزا از ناز گل خاتون می خواست برای هالو شیر بیاورد هالو که بین خواب بیدار بود میدید نازگل خاتون برخلاف لیلی قصه با اشتیاق فراوان می خواهد حرفهای مردش را اجابت کند اصلا نازگل خاتون شبیه لیلی نبود اوخیلی مهربان بود ولی آقمیرزا در چشم هالو همچون مجنون بود او با آن سن کمش میتوانست بفهمد که تمام دنیای آقمیرزا ناز گل خاتون است .

هالو کاسه شیر را سرکشید وتکه نان را که آقمیرزا  درون خورش ( نوعی ماست پرچربی شبیه ماست چکیده ما که مقداری گیاه مطبوع ودارویی را با آن اعشایر مخلوط میکنند که خوش طعمتر شود) تلیت کرده بود برداشت و به نیش کشید . آقمیرزا رو به نازگل خاتون کرد و گفت : این مردکوچک که تو می بینی دیشب جان مرا نجات داد . و روبه هالو میکند و میگوید : هالو جان چه می خواهی هر چه بخواهی دریغ نمیکنم بوالله قسم که جانم را هم بخواهی می دهم .

هالو به آقمیرزا نگاه میکند و شکسته شکسته میگوید : آقمیرزا لیلی ومجنون و برام بگو میخواهم بدونم آخرش چی می شه ؟

آقمیرزا کمی فکر میکنه ومیگه : نمیشه چیزی دیگه ازم بخوای ؟ هلو دوباره همان درخواست را میکنه .

آقمیرزا از نازگل خاتون میخواد که کتابی که داخل صندوقچه هست را به اوبده . نازگل خاتون هم اززیر یک عالم دستپیچ وشال وپارچه کتابی را بیرون میاره وبه آقمیرزا میده

آقمیرزا کمی به کتاب نگاه میکنه وبعد به سمت هالومیگره . هالو کتاب را که میگره اولین چیزی که توجهش را جلب میکنه اشکال روی جلد کتاب است . آقمیرزا سرش را پایین میگیره و میگه : هالو جان همه اش همین است .

هالو نگاهی دوباره به کتاب میکند ومیگوید یعنی این عکس لیلی هست وکنارش هم مجنون ایستاده . آقمیرزا دوباره کتب را میگیره و میگه بله این لیلی وآن مرد هم مجنون ، آنچه دیشب برای تو گفتم ازاین کتاب است .سالها پیش وقتی هوا می خواست سرد شود وایل به قشلاق کوچ میکرد من مجبورشدم ازایل جدا شوم ودیرتر به قشلاقمان بروم یادم هست تمام منطقه برف باریده بود . ومن تنها وپیاده به سمت ایل حرکت کردم درمیان راه جوانی رادیدم که از سرما از هوش رفته بود سریع آتش روشن کردم واورا به هوش آوردم آنشب نمیگذاشتم آن جوان بخوابد  چون سرپناهی نداشتیم واوهم خود میدانست که اگربخوابد دیگر بیدار نمی شود برایهمین این کتاب را ازخورجین بیرون آورد وشروع کرد به بلند بلند خواندن آن ومنهم سعی میکردم درآن دل شب آتش همچنان روشن بماند وبه آنچه میخواند گوش میدادم این کار تا صبح ادامه پیدا کرد وصبح عده ای که پی او آمده بودند آمدند واورا بردند اما افسوس که قصه ناتمام باقی ماند . حال سالهای سال میگذر ومن هر روزاین کتاب را از صندوچه بیرون میآورم ونمیدانم سرانجام قصه چه شد . متاسفم فقط میتوانم این کتاب را به تو بدهم شاید تو سرانجام را بخوانی وروزی برای من یا دیگری تعریف کنی .

هرروز کارهالو شده بود برداشتن کتاب وبه کوشه ای رفتن و عکسهای آن را دیدن . آقمیرزا بهتر شده بود ومیتوانست به کمک یک عصای چوبی کمی راه برود . اما بادیدن هالو وکتاب آتیش میگرفت نمی توانست خود را کنترل کند .

یک روز به چادر هالو آمد وبه پدرو مادر هالو گفت : دوست دارم هالورابه شهر بفرستم تادرس بخواند میدانید که خواهرم منظروشوهرش در شهر زندگی میکنند ومیتواند پیش آنها برود ومکتب برود وخواندن ونوشتن بیاموزد . القصه آقمیرزا شیرفرهاد وبهارخانم ، پدرو مادر هالو را راضی کرد وهالو راهی شهر شد .

منظرخواهرکوچکتر آقمیرزا بود ومرادآقا شوهرش هردو خیلی به آقمیرزا احترام میگذاشتند و خود رادین دار آقمیرزا میدانستند . هالو چهارده سالش بود و منظرومراد ازتمام دنیا دختری داشتن بسیار زیبا که آقمیزا نام اورا درزمان تولد گل یاسمن گذاشته بود حال برای خودش خانمی شده بودو 15 سال داشت وهرروز برایش خواستگار می آمد دختری متین وباسود بود مکتب را به پایان رسانده بود وقران را بسیار روان میخواند ومعنی اش را تفسیر میکرد . شبها دیوان حافظ را برمیداشت وبرای پدرومادرش میخواند وآنها به چنین فرزندی افتخارمیکردند .

اما هالو کمی از مکتب رفتنش دیر شده بود برای همین با کسانی به مکتب میرفت که ازاو کوچکتر بودند . از طرفی دیوارهای بلند گلی شهر و دربهای بسته با قفل و لولا برایش کمی غریب بود خیلی احساس تنهایی میکرد دوست داست آنجا هم میتوانست همچون زندگی درایل هرروزبه دشت وکوه برود بلندبلند آواز بخواند .حتی برای چشمه دلش یک زره شده بود تنها دلخوشی هالو یادگرفتن خواندن ونوشتن بود ورسیدن به آرزویش تا بتواند کتاب لیلی ومجنون را بخواند وسرانجامش رابه آقمیرزاهم بگوید . روزی که آقمیرزا هالو را پیش خواهر گذاشت ورفت . منظر خانم هالو را به بغل گرفت که احساس دلتنگی نکند و بعد به هالو گفت من نازنین هستم شوهرم هم آقا مراد هست ازامروزتو مثل پسرماهستی دخترم یاسی هم مثل خواهرت هست . باید مواظب همدیگر باشید ومثل یک خواهروبرادر خوب همدیگررا دوست بدارید.

هالو گیج شده بود چرا آقمیرزا خواهرش را منظر صدا میکرد واوخودرا نازنین معرفی میکرد وچرا آقمیرزا دخترخواهرش را گل یاسمن صدا میکرد وهمه به او یاسی میگفتند . اونمیفهمید جریان چیست . گهگاه یاسی وهالو باهم بیرون میرفتن و هالو ازنگاهای جوانهایی که به یاسی خیره میشدند عصبانی میشد وچندبارهم تا دعوا پیش رفت . رفتار یاسی ، کتاب خواندنهایش و همه چیزاو هالو را شیفته خود کرده بود . یاسی شده بود هرآنچه که ازهالو گرفته شده بود آن آزادی آن هوای تمیز آنهمه شورونشاط که همه پشت این دیوارها گم شده بود .هالو حتی یک نفر را نمی دید مثل آقمیرزا سینه ای ستبر داشته باشد وبه دیگران کمک کند درشهر همه سرهم کلاه میگذاشتن چون تولیدی نبود آنجا ازگوسفند و ... خبری نبود بیشتر مردم وسایلشان را دائم به هم میفروختن و این برای هالو معنی نداشت . تازه هرکه قوی تر بود به دیگری ظلم میکرد . تمام اینها هالو را به سر درگمی برده بود که حتی خواسته هایش را فراموش کرده بود دراین میان تنها چیزی که هنوز اورا امیدوار میکرد وسبب میشد همه آنها فراموش شود یاسی بود دختری که برایش خواهری شده بود که نداشت فرشته ای که برایش پاک بود از تمام آن بدی ها  مستثناء اما از یاسی خانم هم بشنوید با تمام پاکیش درون شهربزرگ شده بود همه آنچیزیهایی که هالو برایش غریب بود برای او ساده وعادی بود دوست نداشت دوست نداشت با هالو بیرون برود چون هالو رفتاری داشت که برای او قابل فهم نبود نمی دانم غیرت و شرف مردها را درک نمیکرد یا هالورا بیش از اندازه متعصب میدانست گهگاه که دوستانش هالو را بخاطراسمش و رفتارش مسخره میکردند اوهم با آنها یکدست میشد چون هالو هم مرد بود . اما هالو هیچگاه مثل پسران وجوانهای دیگربه یاسی نگاه نمی کرد وبرایش سخت بود باچشمی به او نگاه کنند که به هر عابری نگاه میکردند هالو دیگر سرخورده بود دیگر به انتها وسرانجام لیلی ومجنون فکر نمیکرد حال خودرا دستمسه دیگران میدید نمی دانست چه بکند یا باید همان هالو باتمام یکرنگی ها و سادگیها باقی می ماند تا شاید یاسی بفهمد گل یاسمن هم اسم قشنگی است وبرادری دارد که اندازه دنیا دوستش دارد یا اسمش را عوض کند و همچون پسرکهای کنار خیابان شود که خیره خیره اورا می پایدن و....

دوست ندارم داستان را به پایان برسانم برای همین انتخاب هالو را به شما واگذار میکنم اما اگر هالو بودم نمیگذاشتم هیچ چیزسادگیهایم را ازمن بگیرد عشق درون همین سادگیهاست که خانه دارد پس چرا بزرگترین نعمت را از خود دریغ کنیم هرچند دراین دوره  نویسندگان ازهالو یک انسان مدرن میسازند و زندگی با بیان دیدی نو وروشنفگری برای او میسازند آخرآنها نوشته خود را مینویسند و من داستان هالوی خود را ادامه خواهم داد.

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

داستانی ازسید مهدی شجاعی


به نام تو

امروز برایتان می خواهم یک قصه تعریف کنم. قصه قدیمی نیست. جدید ، و اما داستانش از آن گذشته ها ست. یکی از داستانهای سید مهدی شجاعی. خیلی زیبا است...
دویاسه سال پیش بودکه این داستان را از سید مهدی شجاعی خواندم. باخودمیگفتم: نوشته اش چقدر شبیه به من نوشته است. بگذارید یک چیز را برایتان بگویم. روزگاری گمان می کردم اینها همه داستانند و اسطوره. و فقط برای عبرت گرفتن. اما روزی به خود می آیی که یک احساس درونی تو را به هر سو می کشاند. احساسی که وقتی کسی از تو بپرسد بیان هم نمی توانی بکنی اش. احساسی که اگر بگویند: خوب که چه! مقصودت چیست؟ پاسخی نداشته باشی...
چه قدر این لحظات التهاب و انتظار و غم و غصه برای یک دل تنها زیباست! شش سال گذشت از آن روز! ویکی که مهربانتر از جانم است گفت: «دارد دیر می شود و تو هنوز حرفی از درون خود نزدی» و من سر به زیر و شرمسار از حرف گفتم.
گفتم شما هم بخوانید! شاید از اندکی از تألماتم کم شود...


وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" همه ما خندیدیم. و وقتی گفت: من آن قدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم - یا زندگی کنم - همه ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.
آن قدر که سعید گفت: این که مشکل نیست. یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت که: «به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد: اگر روز بعد یک گله لیلی پشت همین در صف نکشیدند، من اسمم را عوض می کنم.
و یاسر گفت: "کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم، یک ساعت بعد، پنج راس لیلی برایت ردیف می کنم، یکی از یکی لیلی تر."
و وقتی فواد با تاثر و تاسف سر تکان داد و گفت: حیف که همه تان خرید، یکی از یکی خرتر. ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر.
حتی همان زمان که همه همدیگر را خبر کردیم و ناگهان و بی مقدمه، خانه فواد جمع شدیم هم ماجرا را این قدر جدی تصور نمی کردیم.
مصطفی کاملا تصادفی فواد را حوالی میدان تجریش دیده بود که با سر و وضعی ژولیده و آشفته پرسه می زند و به هر که می رسد، می پرسد: شما یک لیلی پیدا نکرده اید؟ یا شما لیلی مرا ندیده اید؟
و دیده بود که مردم از زن و مرد و پیر و جوان بی پاسخ از کنار او رد می شوند. بعضی پوزخندی می زنند، برخی برای شفایش دعا می کنند و عده ای با ترحم و دلسوزی سر تکان می دهند و می گذرند. مصطفی هم چنان که خودش می گفت جلوتر رفته بود و درست در مقابلش قرار گرفته بود.
فواد هم چنان در حال و هوای خود، از مصطفی پرسیده بود: شما لیلی مرا... و وقتی مصطفی را به جا آورده بود، جا خورده بود و گفته بود: تو اینجا چه کار می کنی مصطفی؟!
مصطفی اول حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود، اما بعد از لحظاتی جواب داده بود: دارم به دنبال لیلی تو می گردم.
فواد دستش را گرفته بود و گفته بود: نگرد، پیدا نمی کنی. اگر بود من این جستجوی چند ساله ام به نتیجه می رسید.
و بعد مصطفی را به خانه برده بود، برایش چای دم کرده بود و توضیح داده بود که: ادامه حیات بدون وجود یک لیلی امکان پدیر نیست.
مصطفی وقتی منگ و مبهوت از خانه فواد در آمده بود، به همه ما زنگ زده بود تا هرچه زودتر در خانه فواد جمع شویم و فکری برای حال و روز خرابش بکنیم.
فواد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدمهای هم سن و سال خودش فهیم تر بود. با حدود بیست و هفت - هشت سال سن، پختگی آدمهای چهل ساله را داشت و علیرغم این که هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متاهل، با تجربه تر به نظر می رسید.
دوران دبیرستان را خود درس می خواند و حتی دیپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان بعد از دیپلم، درس را کنار گذاشت و پناه برد به شعر و آواز و موسیقی.
هم طبع خوبی در شعر داشت و هم صدای خوشی در آواز و هم استعداد کم نظیری در موسیقی. اما فقط برای خودش کار می کرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسیقی و نه آواز. فقط گاهی که دور هم جمع می شدیم و خواهش می کردیم یا خودش سر حال بود شعر و آوازی می خواند و سه تاری می نواخت. و این گاهی البته خیلی بیشتر از گاهی بود. خانه فواد مامن بچه های متاهلی بود که از زندگی روزمره به ستوه می آمدند.
همیشه گریزگاه و پناهگاه همه مان خانه فواد بود و گرمی و صمیمیت فواد هم در پذیرایی، این اشتیاق را تشدید می کرد.
از حدود دو سال پیش بود و شاید کم بیشتر، دو سال و چهار ماه پیش که وضع روحی فواد رو به وخامت گذاشت. این را من که از بقیه نزدیکتر بودم، زودتر و بهتر فهمیدم.
تشخیص من که بعدا هم توسط دکتر روانپزشک تایید شد، افسردگی بود. و اولین نشانه اش هم این بود که دیگر حال و حوصله دیدن هیچ کس را نداشت. و همین برخوردهای نسبتا سرد سبب شد که پای بچه ها کم کم از خانه فواد بریده شود.
به فواد فقط برای این زنگ زدیم که خانه باشد و نگفتیم که قرار است همه آنجا هوار شویم. هر کدام میوه ای، شیرینی ای چیزی گرفتیم و مثلا به طور اتفاقی - که البته هر آدم بی عقلی می توانست غیراتفاقی بودن آن را بفهمد - سر از خانه فواد در آوردیم.
فواد اگر چه سر و وضعش را به نحو غلط اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها می شد فهمید که احوالاتش عادی نیست. به خصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلمتر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی آورد.
من پرسیدم: فواد! هیچ معلوم هست کجایی؟
انگار نه به من که به خودش جواب می دهد، گفت: در وادی تنهایی.
مصطفی گفت: این فواد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمی شود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم.
فواد اخمهایش را در هم کشید و گفت: بی ربط می گی مصطفی. احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرفها دارد.
و رو کرد به من و پرسید: مثلا خود تو سید! با داشتن این همه زن و بچه، دیگر احساس تنهایی نمی کنی؟
گفتم: کدام همه؟ طوری حرف می زنی که انگار من...
گفت: مقصودم این همه سال است. مقصودم مدت طولانی زن و بچه داشتن است. احساس تنهایی چیزی نیست که به زن و بچه و زندگی ربط داشته باشد. مثل این که تو بگویی اگر به مجنون زن می دادند می نشست سر خانه و زندگیش و به دنبال لیلی بازی نمی رفت. این طور نیست.
لیلی یک مفهوم مستقلی است که فقط کسانی می توانند آن را بفهمند که به درجات جنون نایل شده باشند.
سعید، با دست زد به پشت مصطفی و گفت: فکر می کنم مقصود فواد این است که شما چیزهای اضافه میل نکنید.
ما همه خندیدیم اما فواد خیلی جدی گفت: بله، دقیقا!
و البته این تایید جدی فواد بیشتر از اصل حرف، خنده دار بود.
سعید ادامه داد: البته فواد! من فکر می کنم تو هم سرنا را از سر گشادئش می زنی. این طور نیست که مجنون اول به درجه جنون رسیده باشد، بعد لیلی را پیدا کرده باشد. ظهور لیلی باعث جنون مجنون شده است و گرنه این آدم که پیش از این برای خودش قیس عامری معقول و مرتبی بوده است.
و مصطفی خوشحال حرفش را برید، یعنی سعید جان هم چیزهای اضافی میل می کنند؟! فواد گفت: خب، بله، برای این که لیلی یک موجود زیر خاکی نبود که توسط مجنون کشف شده باشد. پیش از ظهور مجنون هم برای خودش لیلی ای بوده ولی کسی مثل مجنون پیدا نمی شده که دل دوست داشتن و جربزه عاشق شدن داشته باشد. چرا همه آدمهایی که پیش از آن، لیلی را دیده بودند، هیچ کدام مجنون نشدند؟
یاسر برای این که فضا را از این جدیت خارج کند، گفت: خب حالا ما باید چه کار کنیم؟
فواد خیلی جدی پاسخ داد: هیچی. بلند شید برید خونه هاتون.
و ما همه جا خوردیم و یاسر برای این که خودش را از تک و تا نینداخته باشد ادامه داد: منظورم اینه که اگر لازم باشه من می تونم مدتی نقش لیلی رو...
فواد گفت: نه متشکرم. مزاحم شما نمی شم.
جمله "بلند شیدئ برید خونه هاتون" اگر چه رگه هایی از شوخی در خود داشت ولی به هر حال بخش جدی آن را نمی شد نا دیده گرفت.
این بود که همه یواش یواش این پا و آن پا کردیم و از جا بلند شدیم.
یاسر گفت: فواد جان ما زحمتو کم می کنیم. ولی تو رو خدا مواظب خودت باش، پیدا شدن یا نشدن لیلی این قدر ارزش ندارد که تو خودت را خراب و ویران کنی.
فواد گفت: کاش تاوان پیدا شدن لیلی فقط همین قدر خرابی و ویرانی باشد. من که تا پای جان به تاوان ایستاده ام.
یاسر، شوخی و جدی گفت: خب، پس اگر این طور باشد، حتما به روانپزشک احتیاج داری.
فواد گفت: بله، هم چنان که تو به دامپزشک.
از خانه فواد که درآمدیم تقریبا همه اتفاق نظر داشتیم که باید فکری اساسی برای حال و روز فواد کرد اما هیچ کدام هم در آن زمان راهی به نظرمان نرسید و قرار شد که هر کدام جدا فکر کنیم و بعد با هم مشورت کنیم و به نتیجه مشترکی برسیم.
من اما دلم قرار و آرام نگرفت. بعد از خداحافظی با بچه ها، دوباره به خانه فواد برگشتم با این سوال و دغدغه که: چه کار باید کرد؟ یا چه کار می توان کرد؟
فواد گفت: هر راهی که بگویی رفته ام. همه به عبث. از دکتر داخلی و خارجی بگیر تا گیاهی و شیمیایی و از روانپزشک و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هیچ کدام سر از این درد بی درمان در نمی آورند.
می گویم: کار نمی توانم بکنم، می گویند، ورزش کن.
می گویم: تحمل دیدن هیچ کس را ندارم. می گویند: جوشانده بخور.
می گویم: چشمه شعرم خشکیده است می گویند: آزمایش خون بده.
می گویم: انگیزه ادامه حیات ندارم، می گویند قرص بخور.
می گویم: "من به یک لیلی محتاجم" می گویند: زن بگیر.
گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام این همه به اشتباه نمی افتادند.
گفتم: با این تفاصیل به نظر می رسد که از دست هیچ کس جز خودت کاری ساخته نیست.
گفت: خودم هم به همین نتیجه رسیده ام، اما چه کار و چه گونه اش را هنوز نه.
برای این که امیدواری داده باشم گفتم: خب این خودش روزنه امیدی است. این که آدم به این نتیجه برسد که خودش می تواند.
گفت: راستش را بخواهی به همین حرف هم اعتقاد چندانی ندارم. این که دیگران نمی توانند کاری کنند، قطعی است اما این که خودم می توانم هم، حرف مفت است. هم چنان که اگر می شد کاری کرد تا به حال شده بود.
گفتم: بالاخره می خواهی چه کار کنی؟ ادامه این وضعیت هم که دشوار است.
گفت: دشوار؟! چیزی شبیه محال است.
و با بغضی نهفته در گلو تاکید کرد: سید! من زندگی نمی کنم. فقط ظهور مرگ را لحظه می شمرم.
آن شب با هر زبان که می شد، سعی کردم به فواد تسلی ببخشم، اما موقع خداحافظی خودم هم فهمیدم که موفق نبوده ام.
فردای آن شب، فواد نبود، نه در خانه و نه هیچ جای دیگر. و شب بعد و روز بعد و شبها و روزهای بعد.
یکی دو هفته اول همه احتمال دادیم که به سفر رفته باشد و به زودی باز گردد. اما خبری نشد. و در یکی دو ماه اول هرجایی را که به عقلمان رسید، جستجو کردیم. اما هیچ رد و نشانی از او نیافتیم.
و اکنون که قریب دو سال از غیبت فواد می گذرد، هنوز نا امید نشده ایم و دست از جستجو بر نداشته ایم اما همه در این حسرتیم که چرا وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" هیچ کدام، قضیه را جدی نگرفتیم. اگر چه کاری هم نمی توانستیم بکنیم

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

اشک

 

اونوقتا که کوچیکتربودم , نه به اندازه یه بند انگشت آره یه کمی بزرگتر , یادم می آد هربارکه خواسته ای ازمامان وبابا داشتم , اصلا یه ریزه هم تحمل انتظاررو نداشتم اونقدر اشک می ریختم و داد می زدم که خیلی زودبه آرزوم برسم , اونوقت آروم می شدم تایه مدت سرگرم بودم , شاد ازخریدن یه عروسک آوازخون , یه کفش پاشنه فلزی و. .... اینا همه شده بودن دنیای من . اون وقتا چقدر راحت اشک می ریختم بی هیچ رودربایستی ازدیگران . اصلا برای اشکام ارزشی قائل نبودم اشکا شده بودن وسیله ای برای رسوندن من به خواسته هام . یادم داده بودن که اگه گرسنه شدم یاکه تشنه , بایکمی تغییر درحالت صورتم و پرازاشک کردن چشمام , گرسنگی و تشنگی مو برطرف کنم . خدای من چقدر سریع همه چی روبراه می شد.

روزا می گذشت و بزرگتر می شدم , دیگه حالا خواسته هام باگذشته فرق داشت , آدمای اطرافم هم عوض شده بودن , دیگه نمی تونستم راحت برای رسیدن به هرخواسته ای گریه کنم .می گفتن بزرگ شدی زشته که گریه کنی . یا می شنیدم که می گن : خیلی به اشکاش اهمیت ندین این طوری لوس می شه , عادت می کنه باگریه کارش رو راه بندازه .با این حرفا بزرگ شدم دیگه دوست نداشتم روبروی کسی گریه کنم . باخودم فکر می کردم که دیگه اون دونه های زلال آبی دیگه هیچ ارزشی ندارن .

اگه یه روزی دلتنگ می شدم پنهونی یه گوشه ای می رفتم و های های گریه می کردم

حالا که به اندازه عمرم ازسرزمین کودکی فا صله گرفتم , هنوزهم دوست ندارم کسی اشکمو ببینه . از این دنیای بزرگ تنها یه اتاق برام مونده که ازاونجا شبا می تونم پل بزنم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آسمون .دروازه ورودیش یه پنجره س . وقتی که دلتنگ می شم می آم اول جاده شب , تنها مسافر این جاده خودمم . کمی که منتظر می شم یه ستاره پر ازنور می آدو منو باخودش می بره اون بالاها . اون جا دیگه هیچکی نیست که منو واسه اشکام سرزنش کنه . اونجا هردونه اشکم قیمتی گزاف داره اون بالا یه پادشاه داره که همیشه ستاره منو تا قصر اون می رسونه . پادشاه سرزمین شب بابقیه پادشاها و آدمای دیگه فرق داره . خیلی وقتا به یاد کودکی راحت وآسوده اشک می ریزم . اما تنها فرق این اشکا و اون اشکا یه چیزه .این که خیلی دیر منو به خواسته هام می رسونه .اونقدرگاهی اوقات سرروی زانوی پادشاه آسمون می ذارم و ناله می کنم که گاهی همون جا توی قصرش شب رو صبح می کنم . صبح که می شه باصدای بازی فرشته ها توی باغ قصر بیدارمی شم .بااینکه به اون آرزوی دلخواهم نرسیدم اما آرامش وسکوت قصر آسمون آرومم می کنه .

یه شب که با پادشاه آسمونی درددل می کردم ازش پرسیدم آخه توکه اینقدر برای اشکای من دل می سوزونی .چرامی ذاری من برای هرآرزویی این قدر التماست کنم البته دیگه به آویزون آسمون شب شدن برام یه عادت شده . دیگه اگه یه شب بدون حتی چشم انداختن به بالا بخوام راحت بخوابم نمی تونم .

پادشاه آسمون که شده حالا خدای من , به آرومی گفت منم دیگه به اشکای توعادت کردم , اگه من تورو راحت به خواسته ات برسونم ازکجامطمئن باشم که فردا مثل امروز به خونه من می آی . می ترسم اون موقع منو فراموش کنی .

حالاکه بزرگترشدم همه حرفاو دلتنگیهامو جمع می کنم یه گوشه دلم , شب که می شه اونا رو بااونی که اون بالا خونه داره درمیون می ذارم . همونی که به من یاد داد که هرزمان اشکای خیسمون چه هدفی دارن .می دونم که دیگه باسرعت کودکی نمی تونم به خواسته هام برسم اما منتظر می شم .می دونم اگه آدمای این پایین زبون اشکای منو نمی دونن اما یه نفر هست که هنوز حرف چشمای خیسم رو می فهمه .

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

هم صحبت خدا

 

بایاداو که تنها مونس شبهای تنهایی منست

یک شب خدا مثل همیشه سبدچوبیش رو برداشت تامثل هرشب دامن آسمون رو پرکنه ازستاره های کوچیک وبزرگ .همه دشت پرازسکوت بود.

اما اون شب انگارباشبای دیگه یه فرقی داشت. خدا سبد چوبیشوروزمین گذاشت و یکی ازفرشتهای آبی که داشتن باهم اونطرفترتوی باغ بازی می کردن صدازد . همشون دست ازبازی کشیدن و اومدند سمت خدا . خداگفت :کدومتون دوست داره یه سفر دور بره . فرشته ها بهم نگاهی کردن .وگفتن: دوباره آدما ناراحتت کردن . خدابامهربونی همیشگیش گفت : نه اونا هیچ وقت منو دلگیر نمی کنن . خودشونن که گاهی یادشون می ره من این بالا منتظرم که هرزمان که  صدام کردن جوابشونو بدم .من همیشه اونا رو دوست دارم حتی اگه شما ناراحت نشید بیشتر ازشما . فرشتها چشماشون پرازاشک شد .

لطفیترین فرشته نزدیک شد وسرشو روزانو ی خداگذاشت وگفت : اگه این سفر زمینی تورو خوشحال می کنه من حاضرم . خدابامهربونی سرزیبای فرشته رو نوازش کرد وبا سرانگشتان ظریفش به زمین اشاره کردو گفت : اون پایین , پشت پنجره اون اتاق

خداگفت یکی ازمهربون ترین بنده های من هرشب آوای دلانگیزش منو تا این طرف آسمون می کشونه . خیلی قشنگ  صدام می زنه . اما یه مدتیه دیگه فراموشم کرده . اون همیشه شبا پشت همین پنجره می نشست .مامدتها باهم حرف می زدیم درد دل می کردیم .تا اینکه توی آغوش من به خواب می رفت .همینکه می خواستم آروم بذارمش روی رختخوابش چشمای قشنگشو بازمی کرد وباشیطنت بوسه ای به گونه من میزد وآروم به خواب می رفت . من هربارکه اونو می دیدم به خودم برای داشتن اینچنین فرزندی احسنت می گفتم . انگاراون ازهمون لحظه تولد می دونست که نیمی ازوجود منه . می دونست که من یکی ازبهترین ستاره های آسمونم رو توی قلب مهربونش کاشتم . دخترکم عاشق قصه های شبانه من بود.قصه یوسف وزلیخا , یونس , ایوب و.... .خوب خاطرم هست که هروقت به داستان تعظیم نکردن اون فرشته شیطون می رسید م چشماش پرازاشک می شدو می گفت آخه چرا مگه می شه کسی تورو دوست نداشته باشه . بعد منم قصه دخترکی که عاشق عطر یاس بود وپدری داشت به مهربونی آسمون براش می گفتم .

تااینکه چند شبه که دیگه دخترکم ترانه برام نمی خونه .اومدم زمین رفتم پشت پنجره , آه دخترکم , دخترکم این همه اشک , این همه بی تابی . دخترکم انگار اصلا منو نمی دید .نزدیکتر شدم ,صداش کردم,خواستم پناهش بشم.اما حتی حاضر نشد به من لبخند بزنه .

دخترکم اسیر یک عشق زمینی شده بود و دیگه ترانه خوندن برای منو فراموش کرده بود . مدتها گذشت دخترکم دیگه حتی یادی ازمن نمی کرد.اما من هرشب می آمدم تا دروازه آسمون و ازاونجا دخترکم روصدامی زدم . می دانستم قلب دخترکم زخمی عشق زمینی شده , می دونستم اون الان بیشتر ازهرزمان دیگه به من احتیاج داره و این رو هم خوب می دونستم که دخترکم این همه رنج رو ازطرف من می دونه .

حالا عزیزکم به سمت زمین برو ودخترکم رو تنهانذار . کمکش کن

فرشته بارسفررو می بنده و راهی می شه . باخودش می گه آسمونی کردن دلای زمینی خیلی سخته . اما باشه بخاطرخدامی رم .

شب بود که فرشته به خونه دخترک می رسه . قدری تامل می کنه نفسی می کشه ودرمی زنه . دربازمی شه بدون هیچ حرفی . فرشته به آرومی داخل اتاق می شه و سلام می کنه دخترک سرشو برمی گردنه , نگاه خیسشو به فرشته میاندازه و جواب می ده سلام توکی هستی , من حوصله هیچ کس رو ندارم .من باهمه قهر هستم برو و منو راحت بذار . فرشته بدون توجه به حرفای دخترک همون جا کنار ش می شینه . خودش سرصحبت رو بازمی کنه . می گه ازراه دوری اومدم مسافرم .یه نفر نشونی خونه تورو به من دادوگفت که می تونم امشب رو اینجابگذرونم . دخترک لبخندی که انگارسالهاست ازاون استفاده نکرده روی لباش می شینه  بازم سکوت می کنه . فرشته نزدیک می شه و می گه چه اتفاقی افتاده . مثل اینه که خیلی وقته که با کسی عاشقونه نگفتی . این همه بی قراری آخه چرا؟ بالاخره یه نفر توی این دنیاهست که حرفتو بفهمه ...دخترک حرف فرشته رو قطع می کنه , می گه اینجا نه اون بالا توآسمون آره یکی بود خیلی بهش نزدیک بودم , دلی داشت به مهربونی یه عاشق , اما اونم منو توغصه ها جاگذاشت و رفت  .

فرشته می گه ازکجا مطمئنی اون توروفراموش کرده , شاید این تویی که دیگه نمی خوای صدای اونو بشنوی .

فرشته به یاد حرف خدامی افته که می گه دخترکم عاشق دختریاس آسمونه .

اینبارباآهنگی آسمانیتر ادامه می ده: می خوام برات قصه یه مردی ازجنس نور رو بگم که سالها ی خیلی دور بادخترکش که به سپیدی یاس بودزندگی می کرد .    

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

امام رضا (ع)

شهادت امام رضا(ع)

حضرت ثامن الحجج مولاناعلی بن موسی الرضا(ع) درسال203هجری بنابراصح(کافی ج 2ص528)دوسال پس ازوفات حضرت معصومه (ع) به شهادت رسیدند.سن مبارک حضرت 49یا 55سال بوده است (کشف الغمه ج2 ص267)بنابرنقلی در27صفربه شهادت رسیده اند.ولی مشهورآخرماه صفراست در28صفرمامون انگورمسموم یاآب انارزهرآلودرابه اجباربه حضرت امام رضا(ع)خورانید.(ارشادج2ص270)

آزارهای مامون نسبت به حضرت

مامون ازآزاروجسارت نسبت به حضرت کوتاهی نکرد،وحتی حضرت راسه ماه درسرخس مقیدازندانی کرد.(منتخب التواریخ ص580)

پس ازولایتعهدی،ابتدای گرفتاری آن حضرت به خاطرمعاشرت بامامون منافق ملعون بود.اوبه حسب ظاهردرتعظیم واحترام حضرت میکوشید،امادرباطن باآزارواذیت حجت خدارابه مرگ خویش راضی نموده بود.

 

مسمومیت حضرت

یاسرخادم میگوید:هرجمعه که آن حضرت ازمسجدجامع مراجعت می کرد،بابدنی عرق داروغبار آلوددستهارا به درگاه الهی برمیداشت ومیفرمود :"بارالهااگرفرج وگشایش  کارمن در مرگ من است ،مرگ مرابرسان".آن حضرت پیوسته درغم وحزن بود تادرغربت به شهادت رسیدند.(فیض العلام ص99)

مامون پس ازاینکه یک شبانه روز امرشهادت آن حضرت راکتمان کردسراغ محمدپسرامام صادق (ع) وجماعتی ازآل ابوطالب فرستاد تاسلامت بدن امام راببینند،وپس ازآن شروع به گریه وزاری نمود!!

دفن بدن مبارک حضرت

پس ازغسل وکفن ونمازبربدن شریف حضرت که توسط امام جواد(ع)انجام شدآن حضرت راجلوی قبرهارون درخانه حمیدبن قحطبه،مکان فعلی دفن کردند.بنابربعضی روایات مامون ازترس فتنه مردم دستوربه دفن شبانه حضرت داد.(ارشاد ج2 ص271)

مدت امامت آن حضرت 20سال بود.سن شریف امام جواد(ع) هنگام شهادت امام رضا(ع) 7سال وچندماه بود.

 

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →