پیشباز سال نو

Lets welcome the year which is fresh and new,Lets cherish each moment it beholds, Lets celebrate this blissful New year. Wishing you all the peace, joy, and love of the season! Season's Greetings! There is no ideal new year; only the one Christmas you decide to make as a reflection of your values, desires, affections, traditions, new year Gift May Be Many Things ,Or It May Be a Few,For You,The Joy,Is Each New Toy,For Me,It's Watching you

بیا به سالی که جدید و تازست خوشامد بگیم، بیا تک تک لحظه هاشو گرامی بداریم، بیا این سال نوی پربرکت رو جشن بگیریم.برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم . تغییر فصل رو بهت تبریک میگم. هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از ارزش ها، خواسته ها، علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی. هدیه سال نو میتونه خیلی چیزا باشه، میتونه چیز خاصی هم نباشه!برای تو هر اسباب بازی جدیدی میتونه لذت آور باشه،و برای من دیدن تو 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

سال 1388 سالی دیگرست

 

باسلام به عزیزدلم که ازش خیلی دورم وتمام دوستان گلم

یکساله دیگه هم آروم آروم میخوادخودشو به دفترخاطراتمون بسپاره ،ولیعهد جدیدش عدد تکراری دهه خودشو همراه داره ووقتی توالی دوعددرا میبینم ناگهان یک حس قشنگ تمام سروپامومیگیره ،حسی که پراز امید پراز عشقه وپرازترانه های لطیف فصلهای سبزدیگری اززندگی آینده من وشماعزیزان است. یادش بخیرقدیمترااون زمانی که این دنیای تجملاتی وکم عمق فعلی وجودنداشت. یادمه زمان سال تحویل که میشد. مادربزرگهاوپدربزرگها به مابچه هامیگفتندکه دنیا میخوادنوبشه وتمام کهنگی ها وبدیها جاشونوبه  خوبیهابدهند. شماهم باید نوبشین پس بروید وازهرکس که اذیتش کردید ،عذرخواهی کنیدوسعی کنید ازکسی بدتون نیایداونوقت عید میشه وسال جدیدمیاد.

یادم همیشه اولین کسی که برای عذزخواهی پیشش میرفتم مادرم بود:

مامان منومیبخشی اون روزبدون اجازت رفتم بابچه های محله فوتبال بازی کردم

مامان منومیبخشی که اون روزوقتی گفتی مشقاتوبنویس به حرفت گوش نکردم وشب بعدمهمونی تومجبورشدی تا آخرشب بنشینی کنارم تامن مشقهای اون روزم روبنویسم و...

وامابعد، عزیزان ازخدابرای همه شما بهترین آرزوهاراخواستارم وپیشایش  آغازسال 14087آهورایی،7031میترایی،3747 زرتشتی،2568 شاهنساهی ،1388شمسی و6759 آشوری را بهتون تبریک میگم .

میخواستم عکس سفره هفت سینی که مادرم چیده روبراتون بزارم ولی به قول مادرم خونه ایی که دخترنداره  داخلش دنبال سلیقه واحساس نگرد،البته بگم منکه ازاین سفره خودمون خوشم اومده ولی خب دیگه ...

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

لنگرها وسنگ پله ها

 

خطا های تولنگرهایی توانندبودکه ترا به اعماق میکشند ویا سنگ پله هایی که به دستاوردهایی والاتر رهنمون میشوند. به سوی هر اشتباه گامی شایسته بردار به تناسب خطای رفته که هرگاه غیر از این باشد هرگز لذت کار خود را نخواهی چشید . جلوه پیروزی دربرون ، مفهمومی بی اهمیت است . رضایت راستین وپایدار از درون جاری می شود .

نکته ای است که باید همیشه به خاطر داشته باشی :

هیچ لغزشی به خطا بدل نمیشود مگر آن که کمر به اصلاح آن نبندی .

                                             ا.ای . باتیستا(O.A. BATHISTA )

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

مسیر پیشرفت

 

به نام تو

بچگی عالمی زیباست آن زمان امیال وآرزوها همه در عالم رویا رنگ تحقق را دارند . معنی سراب چیست ! آنطرف تمام نگاها، دریایست که باید رفت و دید .وقتی بزرگتر شدم ترسیدم تازه دریا را سراب میدیدم معنی آنرا فهمیده بود م. اولین قدمم را که بر میداشتم با خود میگفتم به جایی نخواهم رسید . تمام آنچه میبینم تقصیر چشمان من است . مدتی بود که به هیچ جا نرفتم ونرسیدم فقط بخاطر اینکه معنی آنچه را باید می آموختم خوب فهمیده بودم .

گاهی هم قدم کودکان میشدم تا آنها را شادنمایم . هرکدام چیزی را گفتند : و من یک جواب داشتم . پایان آنچه میگویی سراب است . اما تعجب آور بود بعضی آنها بسویم می آمدند و میگفتن : دیدی گفتم .

بچه ها هیچ وقت معنی سراب را از من نپرسیدن . اما زمانی که کودکی از مادرش سئوال میکرد : مامان سراب یعنی چه ؟ و مادر با لبخندی  میگفت : عزیزم باید بزرگتر شوی آنوقت میفهمی  . باز هم نمی دانستم مادر معنی سراب را نمی فهمد یا نمی خواهد بگوید.

همان دیدی گفتن ها ، مرا واداشت که  برکردم به عقب  ، حال ،هر چه را که میدیم دریا بود می رفتم بسویش عجب زندگیم شاد شده بود . دریا ها یی که یافته بودم . پراز معنی بودند هرچند گهگداری هم مقصدم سراب بود. ولی این زندگی بهتر از زندگی سراب بود. مدتی سرگرم بودم.

آنقدر اطرافم دریا بود . که وقت دیدن همه آنها را نداشتم . ویک حس جدید هم برایم بوجود آمده بود ، آخر رسیدن به ساحلی که عده ای قبل ازمن آنجا پا گذاشته بودند . و اغلب بهتر از من آنرا میدیند و تعریف میکردند. نمی توانست راضیم کند .

راه جدیدی را برای خودم پیدا کرده بودم . من میتوانستم بنشینم و حرفهای دیگران را بشنوم با اینکار دیگر زمانی را که در دیدن سرابها صرف میکردم را از دست نمیدادم و از طرفی با گویش های و بیان های ذهن انسانها هم آشنا میشدم . زندگیم شادتر شده بود .  اما یک نقطه منفی هم داشت و آن این بود که همه شنیدها آنچه که من می خواستم بشوم نبود . و بعضی از آنها بقول دوستانم موثق نبودن . باز گوی بعضی ازاین شنیده ها گاهی باعث درد سرهایی برایم می شد. آنقدر که در بعضی مواقع زیر سئوال میرفتم . با این مشکل تا اندازه ای کنار آمده بودم . سعی کردم شنیده هایم رابه عده ای محدود نمایم .

مدتی به این منوال گذشت در صحبتها یم با دیگران این بار از طرف دیگری مورد تهاجم قرار گرفتم . آنها اینبار مشتاقانه به حرفهایم گوش می کردند . اما من جوابی برای سئوال اینکه از چه دیدگاهی پیروی میکنم . نداشتم . آخر من آنچه از دیگران میشنیدم را به همان افراد نسبت می دادم . و این من بودم که آنها را مثبت یا منفی نمره گذاری میکردم. وهیچگاه دنبال بطن وسرآغاز شنیده هایم نبودم . من معتقدم هیچ چیز کامل نیست . ولی در هر چیزی میتوان  نکاتی را دید که مهم است .

سئوال اخیر مرا به این پرسش در ذهنم میرساند که آیا رفتن به سوی مقصد میتواند کامل کننده یک زندگی مثل زندگی من باشد ؟

در جواب باید بگویم البته که نه ودر ادامه پس باید دنبال چیزی باشم.آن چیست ؟

چگونه آن را باید پیدا کنم ؟

آیا مثل همان سراب است که مدتی مرا سرگرم خود کرده بود؟

آری همین است مدتی کودک شده ام به سوی هرچیز می روم . پس باید روشی نو را برای خود بسازم آن چیست ؟ که بسوی آن نروم و به منظور برسم .

سئوال سختی برایم بود منی که عمری به سوی آنچه میخواستم میرفتم حال پی حلقه ای گم کرده برای کامل کردن  زندگیم بودم .

یک روز تعطیل با خانواده ام رفته بودیم  خارج از شهر، خانه پرمرد کشاورزی که سالی یکی دوباربه او سر میزدیم . انسانهای بسیار خوبی بودن پیرمرد وپیرزن  چندین پسرداشتن نمی دانم چندتا چون هر وقت که می رفتیم یکی دونفر را میدیدم که پیر مرد از آنها انجام کاری را میخواست . آن روز پیر مرد از پسرش که هم سن سال من بود خواست که زمینشان را برود آبیاری کند. من هم خواهش کردم با اوبروم وکمکش کنم .

براه افتادیم حدود ده دقیقه پیاده از چند باغ و زمین بایر گذشتیم تا به زمینی  رسیدیم  آنگاه پسرک به کوشه ای

رفت درب  فلزی جلوی جوی آبی را برداشت و آب درو ن جویهای ساخته شده در آن زمین که حتی نمیتوانستی یک علف را هم ببینی جاری شد . پسرک با بیلش به داخل زمین پرید وچکمه های بلندش را داخل آب وگلها کرد به من گفت تو نمی توانی وارد زمین شوی کفشهایت حیف است خراب شوند من هم سریع کفشها و جوارابهایم را در آوردم شلوارم را بالا زدم و رفتم داخل آب و گلها پسرک با تمام نیرو بیل را داخل زمین میبرد و سدها ی جویها را که مانع وارد شدن آب به آنها می شد خراب میکرد و وقتی آن جوی لبریز آب میشد دوباره سدی میساخت و آب را به جوی دیگر راهنمایی میکرد از او پرسیدم چرا یکدفعه تمام سدها را خراب نمیکنی تا آب داخل کل زمین شود زحمتش کمتر است . پسرک خندید و گفت توکه کشاورزی یاد نداری  این کار من سبب میشود آب هدر نرود و به همه زمین آب برسد . با روش تو اول زمین آب بیشتر میخورد و به آخر زمین آب اصلا نمیرسد ومحصول خراب میشود . این را بدان نباید بیشتر از احتیاج به زمین آب بدهی و نباید کمتر از آن که احتیاج دارد هم آب بدهی اگر محصولی خوب میخواهی . پس مجبوریم سدها را خراب کنیم و دوباره بسازیم . ساختن این سدها زندگی ما را اداره میکند و سبب میشود زنده باشیم . پریدم وپسرک را بوسیدم . داخل زمین پایین و بالا می پریدم ومی گفتم ساختن ، ساختن ، ساختن است که زندگها را کامل می کند . پسرک هاوج وواج مرا نگاه میکرد حتی یکبار که بسویش دوید م دیدم میخواهد فرار کند .

شب که به خانه برگشتیم . زمان خواب از پا درد به خود می چرخیدم . همه اعضای خانواده ام روی سرم بودند کمی که آرامتر شدم . برادر کوچکم که کنارم نشسته بود . گفت چه شده ؟ گفتم هیچ، اشتباه کرده ام پا برهنه داخل آب رفتم تا زمین را آبیاری کنم فکر میکنم سرما خورده برای همین اذیتم میکند.

برادرم گفت تو اصلا نباید با آن پسرک احمق میرفتی . میدانی زمانی که برگشتید و تو رفتی دست و صورتت را بشویی در جواب سئوال مامان که پرسید چی خبرپسرم میتونه یک کشاورزخوب باشه چه گفت .

من پرسیدم : چی گفته که اینقدرتو ازاو ناراحت شده ای .

برادرم گفت : پسریه بی ادب گفت : ببخشید خانم پسرهای شهری همه دیوانه اندو سریع از اتاق رفت بیرون.

برادرم را صدا کردم وگفتم : داداشی شاید آن پسرک درست گفته باشد از او ناراحت نباش واقعا ما شاید دیوانه هستیم که آن آب و هوای خوب را رها کردیم و خود را محدود به چند دیوار تودرتوی بی احساس کردیم .مهم فهمیدن منظور پسرک است نه بی ادبی آن به من ، دفعه دیگر که برویم خانه اشان حتما بااو دوباره خواهم رفت . توصیح میکنم توهم بیایی آخر چیزهای زیادی است که می شود از او بیاموزیم . در دلم قبطه می خورد به پسرانی که قبل از من لقب دیوانه را گرفته بودند پس باید بیشتر سعی کنم تا به آنها برسم.

بله زندگی ساده است و آموختن سادهتر است اگر من وشما بخواهیم . این نظر من است و اصلا دوست ندارم با دیگران در اینباره مجادله کنم . هر چه شما بگویید درست است ولی بدانید آنچه من به دست می آورم به ساده ترین روش است نگاه به استعدادخود وتوانم در انجام کارها ، بیشتر از آن هم توقعی ندارم . اگر شما آموخته هایتان را باسختی به دست می آوردید یا زندگی را سخت میدانید. مرحبا به پشت کارتان  و همت تان . اما این را هم بگویم من ازتو بهترم وتو این را زمانی میتوانی نقذ کنی که چیزی را به من بیاموزی  که  به سویت بدوم و بخواهم ببوسمت و تو مرا دیوانه خطاب کنی .

آری هدف گمشده من همون ساختن است ، من عادت کرده بودم فقط مبارزه کنم ونتیجه رابخواهم اما آنروزیادگرفتم نتیجه خوب به غیرازدویدن ومبارزه  وخراب کردن هرآنچه که باعث پیشروی من است. به ساختن وتامل بیشتر دربازسازی  آنچه که برای پیشرفتم خراب کردم وابسته است.



 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

دیگر چشمهایم را نخواهم بست

 

به نام تو

دلم صدا میزند تو را

 در کوچه باغ های فراموشی
 دوباره گم شده ای
 مثل سال های کودکی

ازچشم به هم گذاشتن میترسیدم
 و آن روز نوبت من بود
 چشم هایم را بستم
 یک.دو..سه...و باز کردم
 تو گم شده بودی
 و من پی تو میدویدم

 هنوز من...بی تو هستم
 وقتی پیدایت کنم
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست.
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست 


 عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند...

این ها همه و همه از تجلیات عشق است...

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم...

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

زانوانم خسته اند. خسته. از راهی که پیموده ام. بی گمان می گویی از کجا. از کویر. از سراب. به دنبال سرزمین خود می گشتم. به دنبال مدینه. همان که وعده اش می دادند. گمان می کردم در این جاست. خامی کردم و آن را در زمین جستجو کردم.
زانوانم نا ندارند. طبیبم برایم داروهای زمینی داده است تا شفا یابم! گفته است کمتر راه برو بلکه خوبتر شوی! خنده ام می گیرد به طبابتش، اما درد من چیز دیگری است. گفتم خسته‌ ام، اما زانوانم از راه رفتن نیست که این گونه بی نوا شده اند، از خمودی است، از کم کاری است، از بی نفسی و بی عشقی است. خودم را درون ویرانه محبوس کرده بودم، و گمان می بردم همه دنیا مال من است، همه خوشبختی از آن من است. تا این که پرنده ای بر شانه ام نشست. گفتم که شاخه درخت لانه توست نه شانه های من.
گفت: آه می بخشی شانه ات را با شاخه های سرو اشتباه گرفتم. گاهی پیش می آید.
نگذاشت بر تعجبم افزوده شود.
گفت: گاهی مواقع شانه انسانها را با شاخه های درخت اشتباه می گیرم، آخر خیلی شبیه هم هستید.
و این را با اندوهی جانکاه گفت و خیلی زود از شانه هایم پر کشید.
بر گوشه پنجره اندکی تامل کرد و گفت: راستی بالهایت کو.
گفتم بالهایم؟
گفت: آری، مگر نگفتم گاهی مواقع شانه هایت را با شاخه ها اشتباه می گیرم. خیلی شبیه آسمانی، شبیه درختسرو و پرندگان.
و باز گفت: بالهایت؟ و رفت...
و من چون ... گمان کردم خوابدیدهام ...

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

جبران خلیل جبران

 

به نام تو

 

جبران خلیل جبران ونوشته هایش را برای دو چیز دوست دارم ابتدا ساده نویسی اش که هر کسی ودر هر حالی با نوشته هایش ارتباط برقرار میکند .دوم مثل اکثر نویسنده ها از خواننده طلب مقصودی را نمی کند نوشته ای که یک نقد یا یک داستان است برای یک نفر، برای دیگری دنیایی از آموخته هاست که به استعدادخود میتواند از نوشته هایش کشف کند .

٭ نغمه ستایش!
آن گاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت:
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید،
اگر چه راهش دشوار و نا هموار است.
و چون بالهایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید، اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند.
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند. هم چنان که می پروراند، هرس می کند.
هم چنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند،
به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد.
شما را می ساید تا سفید کند.
شما را می ورزد تا نرم شوید،
و آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید، بر خوان مقدس خداوند.
همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خورد را بدانید و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید،
پس آن گاه بهتر آن است که تن برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید،
و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.
مهر تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.
هنگامی که مهر می ورزید مگویید «خدا در دل من است.» بگویید «من در دل خدا هستم
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید، زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند:
آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید؛
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگری برای مهرورزی؛
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر؛
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان؛
و آن گاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب.
                                                                                       
جبران خلیل جبران

 

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

ازدواج می کنی یا نه!!!

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

جزیره عشق


 ازدورجزیره ای نمایان می شود. قایق چوبی ام رابه ساحل می کشانم. لحظه ای که پابرشن های گرمش می گذارم نسیم ملایمی که برگهای درختان رانوازش می کند روح مرانیز می نوازد.پیشتر می روم جزیره ای متروک می نماید. به آسمان که نگاه می کنم سرخی خورشید خبرازرسیدن شب داردخسته ودرمانده پیاده روی برساحل ادامه می دهم به امید یافتن سرپناهی.اینجا دیگر خبری ازبرجهای سربه فلک کشیده و بوی نامطبوع دود اتومبیل نیست. لحظه ای می ایستم تنها صدای مرغان دریایی بازیگوش و برهم خوردن موجها برساحل گوشم رامی نوازد. هیچ کدام آزاردهنده نیستند. به زیر درختی می روم , می نشینم تاخستگی سفرطولانی راازتن بدرکنم.چشمهایم را برهم می گذارم بی اختیار به دیارخود بازمی گردم .هرروز صبح که چشمانم را می گشودم باخودمی گفتم خداکند تاشب آرامش صبح راداشته باشم امامگر می شود من درمیان مردمان بسیارزندگی می کردم هرکدام دررنگی وسلیقه ای. دنیای آنها هرروززیباتر می شد با دورویی ؛ دروغ ؛ غیبت. روزی باخودتصمیم گرفتم مدتی برای آسودگی خیال سفری به جزیره ای نامعلوم داشته باشم شایدبتوانم ازهمه آشفتگیها رهاشوم تا بدین جارسیدم چشمانم راگشودم تمامی افکارسیاه وپوسیده دنیا رابه امواج ساحل سپردم . مست وسرخوش ازاین همه آرامش . انگار سبک شده بودم . ناگاه ازدور بادبان قایقی کوچک نمایان شدقایق نزدیک ونزدیکترشد.اوراشناختم .شادیم دوچندان شد سرآسیمه به سویش دویدم ودرآغوشش کشیدم.گفتم: تو اینجا چگونه مرایافتی ؟ گفت تورفتی اما فراموش کردی که دلت راباخودببری .آمده ام تاامانت رابه صاحبش بسپارم. اجازه ورودبه من می دهی؟من نیز می توانم درآرامش جزیره ات سهیم باشم. نگاهش کردم دانستم اونیز مانند من صدقانه درپی سکوتست


 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

آنچه ازدنیا میخواهم

 

درانتهای خاطرات , توهویدا می شوی

نشسته ای برساحل کودکی

به اشاره مرامی خوانی

به یاری دستان کوچکمان خانه ای شنی می سازیم

درخیال کودکی دست دردستان هم آسوده

بی هیچ هراسی ازهجوم بادها

پایکوبان , رقص کنان

می رساندیم فریادشادیمان راتاآسمان

دروسعت خیال من

توبودی و من بودم ودریایی شادی

درآخرین خم کوچه خاطرات

بازهم تورامی بینم

لبخندزنان

مرابه انتظارنشسته ای

هنوزهم دنیای من توراکم دارد

حضورت را باهمان صمیمیت کودکی می خوانم

توهیچ می دانی که من چقدربیگانه ام بامردمان سرزمینم

اینها همه غرق فریبند ودروغ

با عشق ناآشنا

جنس خانه من وتو آسمانیست

سنگفرشش شن های گرم ساحلست

خسته ام کردند مردمان سرزمینم

اینجا همه بیگانه اند باکودکی

خیال من اما هنوز درپی دوستیهای کودکییست

من ازاین دنیا هیچ نمی خواهم مگر

لحظه ای آرامش , سکوت

به دورازفریادهای بی امان مردمان درپی زور

درپی پول و.....

من تورامی خواهم

ای یادگار راستیها و دوستیهای کودکی

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

دنیای هالو


یکی بود یکی نبود

قصه از اونجایی شروع شد که پسرک اسم لیلی رو فهمید . کسی چی میدونه شاید هم مجنون اما بگذارید برویم سالها قبل وقتی هالو پسرک قصه ما تازه فهمید این دنیا حکایتهایی داره و آدمها اجبارهایی ، هالو پسری بود به اندازه تمام همسن وسالهای خودش تازه میتوانست گوسفندانشان را بشمرد و این را مدیون آقمیرزا ولی بود آقمیرزا ولی، سرچوپون ایل بود .

یکروز که هالو گوسفندارو برگردوند آقمیرزا ولی  فریادی زد که اوف یکی از گوسفندا نیست حتما میون بیابون مونده وتا گرگ پارش نکرده  باید بریم وبه دادش برسیم .

هالو با آقمیرزا ولی به سمت بیابان حرکت کردند تازه اول غروب بود هوا می خواست کم کم تاریک بشه  هرچی دنبال گوسفند گشتند پیدایش نکردند پس به سمت مرتع های دامنه کوه رفتند آقمیرزا اعتقاداداشت حیونکی چون چند روز پیش توی اون مرتع چرا کرده وحتما علف به دهنش مزه کرده وبرای همین از کله جدا شده،

 نزدیکای دامنه کوه  صدای بــــــــــــــــع بـــــــــــــــع گوسفند آقمیرزا را از خود بدرکرد وناگهان شروع بدویدن به سوی صدا کرد در همین لحظه پایش به بوته ای گرفت و داخل گودالی که گوسفند درون آن اسیر شده بود افتاد . گودال بزرگی بود . حال آقمیرزا ولی و گوسفند هردو درون گودال بودن و آقمیرزا به خود از درد میپیچید و فریاد میزد پایم شکسته  ، هالو نمیدانست چه باید بکند .لب گودال آمد هوادیگر تاریک شده بود وبه آقمیرزا خیره شده بود . ناگهان انگار فکری به ذهنش رسیده باشد فریاد زد آقمیرزا من میروم به ایل کمک بیاورم . آقمیرزا که زیر لب بدوبی راه میگفت ناگهان با شنیدن صدای زوزه گرگها ساکت شدو گفت : نه فایده ای ندارد هوا تاریک شده اگربه سمت ایل بروی نرسیده به ایل چون تنهایی گرگها پاره ات میکنند . تازه اگر بتوانی فرار هم بکنی باز تابه کمک من بیاید گرگها مرا برده اند . تنها راهش این است که سریع کمی چوب وهیزم جمع کنی وآتش بزنی این کار سبب میشود دیگر گرگها نزدیکمان نیایند . مردهای ایل هم که  ببینند ما دیر کردیم  حتما پی مان خواهند آمد .

هالو شروع به جمع کردن هیزم و خاروخاشاک بیابان کرد و همه آنها را دور گودال انباشت بعد کمی از روغنی که آقمیرزا داخل یک کیسه چرمی داشت و همیشه به کنار غبایش بند بود را به روی  هیزمها ریخت وبا سنگ چخماقی که آقمیزا برایش بالا انداخته بود به جان هیزمها افتاد .دیری نگذشت که آتیش گرگرفت وآقمیرزا با فریاد آخ ،قربون پسر بشم نفس راحتی کشید . بعد هم درادامه گفت تازه کارتو الان شروع شده با این آتش هیچ حیونی دیگه جرات نزدیک شدن رونداره فقط باید نذاری تا موقعی که  مردای ایل بیان این آتش خاموش بشه .

هالو که از صبح زود برای چرای گوسفندها توی بیابون این طرف وآن طرف دویده بود دیگر رمقی برایش نمانده بود برای همین کم کم چهره خواب آلودش آقمیرزارا به وحشت می انداخت برای همین آقمیرزا شروع کرد بلند بلند با او صحبت کردن هالو میخواهی شمردن گوسفندهارا بهت یاد بدم . پس گوش کن براین کار نیاز به دوتا کیسه داری  که بشه تو ی آون چوبهایی به اندازه یک وجب بیندازی بعد بابد به اندازه تمام گوسفندهایت که داری ازاین چوبها ی کوچک بسازی  تمام  چوبها را داخل یک کیسه میریزی ووقتی گوسفندها را به طویله برمیگردانی برای هر گوسفندکه وارد طویله میشود یک چوب را داخل کیسه دیگر بیندازی اگر با ورود آخرین گوسفند چوبهایت هم تمام شود معلوم میشود تمام گوسفندهایت به  سلامت برگشته  امروز غروب یک چوب ماند پس من فهمیدم یک گوسفندرا جا گذاشتیم . ودیدی که توانستیم آن را پیدا کنیم . هالو از اینکه آقمیرزا شمردن را به او یاد داده خیلی خوشحال بود . وآقمیرزا هم برای اینکه او را از کسالت وخواب رها کند مکرر میگفت : تو تنها پسرتو ایل هستی که حال شمردن را بلدی .

ساعتها میگذشت وهالو دیگر نمیتوانست خودرا بیدار نگه دارد اینبار آقمیرزا از راه دیگری وارد شدو گفت : قصه لیلی ومجنون وشنیدی . هالو که گیج گیج بود لب گودال نشست و گفت : قصه ، قصه دیو و پری رونن جونم چندبار برام تعریف کرده خیلی دوست دارم لیلی ومجنون همونه دیگه .

آقمیرزا فریادی بلند کشید که نه بابا واز بلندی این فریاد هالو کمی اجیرتر شد. آقمیرزا گفت : آتش دارد خاموش می شود بلند شو وکمی چوب بیاور بعد بیا تا داستانش را برایت بگویم : هالو تمام خاروخاشاک اطرافش را جمع کرد و نزدیک آتش کوله کرد روهم آنقدر خوابش میآمد که دیگر اززوزه وبرق چشمان گرگهای اطرافش نمیترسید و راضی بود بخوابد وگرگها اورا پاره کنند . بر لب گودال نشست و آقمیرزا شروع کرد به تعریف قصه لیلی ومجنون برای هالوکرد انکار خواب را فراموش کرده بود داستان آنقدر برایش جذاب بود که  نفهمید چند ساعت گذشت آنقدر در قصه گم شده بود که وقتی مردان ایل رسیدن هیچ احساس خوشحالی نکرد وبرعکس دوست داشت ادامه قصه را ازآقمیرزا بشوند .

مردان ایل آقمیرزا ولی را ازگودال خارج کردند ویکی ازآنها هالو رابغل زد وبسمت ایل حرکت کردن هالو خوابش برد ووقتی چشم بازکرد روز شده بود سریع از چادرش بیرون پرید وبه سمت چادر آقمیرزا رفت .وارد چادر که شد دید چوب بزرگی رو آتیله به پای آقمیرزا بستاند و ناز گل خاتون زن آقمیرزا نگران برروی سر مردش نسشته  وزیر لب نجوا میخونه وگهگدار هم قطره اشکی از کوشه چشمانش راه گونه هاشو میگیره وبه چارقد گل گلیش ختم میشه . هالو تمام شب خواب لیلی و مجنون را دیده بود اما خوابش هم مثل داستان آقمیرزا ناتمام بود خیلی دوست داشت آقمیرزا بیدار شه وبقیه قصه رو برایش تعریف کنه .

هالو همونجا داخل چادر خوابش برد . که ناگهان باصدای  آقمیرزا که میگفت : پهلون بیدار شو یه چیزی بخور ازخواب پرید . آقمیرزا از ناز گل خاتون می خواست برای هالو شیر بیاورد هالو که بین خواب بیدار بود میدید نازگل خاتون برخلاف لیلی قصه با اشتیاق فراوان می خواهد حرفهای مردش را اجابت کند اصلا نازگل خاتون شبیه لیلی نبود اوخیلی مهربان بود ولی آقمیرزا در چشم هالو همچون مجنون بود او با آن سن کمش میتوانست بفهمد که تمام دنیای آقمیرزا ناز گل خاتون است .

هالو کاسه شیر را سرکشید وتکه نان را که آقمیرزا  درون خورش ( نوعی ماست پرچربی شبیه ماست چکیده ما که مقداری گیاه مطبوع ودارویی را با آن اعشایر مخلوط میکنند که خوش طعمتر شود) تلیت کرده بود برداشت و به نیش کشید . آقمیرزا رو به نازگل خاتون کرد و گفت : این مردکوچک که تو می بینی دیشب جان مرا نجات داد . و روبه هالو میکند و میگوید : هالو جان چه می خواهی هر چه بخواهی دریغ نمیکنم بوالله قسم که جانم را هم بخواهی می دهم .

هالو به آقمیرزا نگاه میکند و شکسته شکسته میگوید : آقمیرزا لیلی ومجنون و برام بگو میخواهم بدونم آخرش چی می شه ؟

آقمیرزا کمی فکر میکنه ومیگه : نمیشه چیزی دیگه ازم بخوای ؟ هلو دوباره همان درخواست را میکنه .

آقمیرزا از نازگل خاتون میخواد که کتابی که داخل صندوقچه هست را به اوبده . نازگل خاتون هم اززیر یک عالم دستپیچ وشال وپارچه کتابی را بیرون میاره وبه آقمیرزا میده

آقمیرزا کمی به کتاب نگاه میکنه وبعد به سمت هالومیگره . هالو کتاب را که میگره اولین چیزی که توجهش را جلب میکنه اشکال روی جلد کتاب است . آقمیرزا سرش را پایین میگیره و میگه : هالو جان همه اش همین است .

هالو نگاهی دوباره به کتاب میکند ومیگوید یعنی این عکس لیلی هست وکنارش هم مجنون ایستاده . آقمیرزا دوباره کتب را میگیره و میگه بله این لیلی وآن مرد هم مجنون ، آنچه دیشب برای تو گفتم ازاین کتاب است .سالها پیش وقتی هوا می خواست سرد شود وایل به قشلاق کوچ میکرد من مجبورشدم ازایل جدا شوم ودیرتر به قشلاقمان بروم یادم هست تمام منطقه برف باریده بود . ومن تنها وپیاده به سمت ایل حرکت کردم درمیان راه جوانی رادیدم که از سرما از هوش رفته بود سریع آتش روشن کردم واورا به هوش آوردم آنشب نمیگذاشتم آن جوان بخوابد  چون سرپناهی نداشتیم واوهم خود میدانست که اگربخوابد دیگر بیدار نمی شود برایهمین این کتاب را ازخورجین بیرون آورد وشروع کرد به بلند بلند خواندن آن ومنهم سعی میکردم درآن دل شب آتش همچنان روشن بماند وبه آنچه میخواند گوش میدادم این کار تا صبح ادامه پیدا کرد وصبح عده ای که پی او آمده بودند آمدند واورا بردند اما افسوس که قصه ناتمام باقی ماند . حال سالهای سال میگذر ومن هر روزاین کتاب را از صندوچه بیرون میآورم ونمیدانم سرانجام قصه چه شد . متاسفم فقط میتوانم این کتاب را به تو بدهم شاید تو سرانجام را بخوانی وروزی برای من یا دیگری تعریف کنی .

هرروز کارهالو شده بود برداشتن کتاب وبه کوشه ای رفتن و عکسهای آن را دیدن . آقمیرزا بهتر شده بود ومیتوانست به کمک یک عصای چوبی کمی راه برود . اما بادیدن هالو وکتاب آتیش میگرفت نمی توانست خود را کنترل کند .

یک روز به چادر هالو آمد وبه پدرو مادر هالو گفت : دوست دارم هالورابه شهر بفرستم تادرس بخواند میدانید که خواهرم منظروشوهرش در شهر زندگی میکنند ومیتواند پیش آنها برود ومکتب برود وخواندن ونوشتن بیاموزد . القصه آقمیرزا شیرفرهاد وبهارخانم ، پدرو مادر هالو را راضی کرد وهالو راهی شهر شد .

منظرخواهرکوچکتر آقمیرزا بود ومرادآقا شوهرش هردو خیلی به آقمیرزا احترام میگذاشتند و خود رادین دار آقمیرزا میدانستند . هالو چهارده سالش بود و منظرومراد ازتمام دنیا دختری داشتن بسیار زیبا که آقمیزا نام اورا درزمان تولد گل یاسمن گذاشته بود حال برای خودش خانمی شده بودو 15 سال داشت وهرروز برایش خواستگار می آمد دختری متین وباسود بود مکتب را به پایان رسانده بود وقران را بسیار روان میخواند ومعنی اش را تفسیر میکرد . شبها دیوان حافظ را برمیداشت وبرای پدرومادرش میخواند وآنها به چنین فرزندی افتخارمیکردند .

اما هالو کمی از مکتب رفتنش دیر شده بود برای همین با کسانی به مکتب میرفت که ازاو کوچکتر بودند . از طرفی دیوارهای بلند گلی شهر و دربهای بسته با قفل و لولا برایش کمی غریب بود خیلی احساس تنهایی میکرد دوست داست آنجا هم میتوانست همچون زندگی درایل هرروزبه دشت وکوه برود بلندبلند آواز بخواند .حتی برای چشمه دلش یک زره شده بود تنها دلخوشی هالو یادگرفتن خواندن ونوشتن بود ورسیدن به آرزویش تا بتواند کتاب لیلی ومجنون را بخواند وسرانجامش رابه آقمیرزاهم بگوید . روزی که آقمیرزا هالو را پیش خواهر گذاشت ورفت . منظر خانم هالو را به بغل گرفت که احساس دلتنگی نکند و بعد به هالو گفت من نازنین هستم شوهرم هم آقا مراد هست ازامروزتو مثل پسرماهستی دخترم یاسی هم مثل خواهرت هست . باید مواظب همدیگر باشید ومثل یک خواهروبرادر خوب همدیگررا دوست بدارید.

هالو گیج شده بود چرا آقمیرزا خواهرش را منظر صدا میکرد واوخودرا نازنین معرفی میکرد وچرا آقمیرزا دخترخواهرش را گل یاسمن صدا میکرد وهمه به او یاسی میگفتند . اونمیفهمید جریان چیست . گهگاه یاسی وهالو باهم بیرون میرفتن و هالو ازنگاهای جوانهایی که به یاسی خیره میشدند عصبانی میشد وچندبارهم تا دعوا پیش رفت . رفتار یاسی ، کتاب خواندنهایش و همه چیزاو هالو را شیفته خود کرده بود . یاسی شده بود هرآنچه که ازهالو گرفته شده بود آن آزادی آن هوای تمیز آنهمه شورونشاط که همه پشت این دیوارها گم شده بود .هالو حتی یک نفر را نمی دید مثل آقمیرزا سینه ای ستبر داشته باشد وبه دیگران کمک کند درشهر همه سرهم کلاه میگذاشتن چون تولیدی نبود آنجا ازگوسفند و ... خبری نبود بیشتر مردم وسایلشان را دائم به هم میفروختن و این برای هالو معنی نداشت . تازه هرکه قوی تر بود به دیگری ظلم میکرد . تمام اینها هالو را به سر درگمی برده بود که حتی خواسته هایش را فراموش کرده بود دراین میان تنها چیزی که هنوز اورا امیدوار میکرد وسبب میشد همه آنها فراموش شود یاسی بود دختری که برایش خواهری شده بود که نداشت فرشته ای که برایش پاک بود از تمام آن بدی ها  مستثناء اما از یاسی خانم هم بشنوید با تمام پاکیش درون شهربزرگ شده بود همه آنچیزیهایی که هالو برایش غریب بود برای او ساده وعادی بود دوست نداشت دوست نداشت با هالو بیرون برود چون هالو رفتاری داشت که برای او قابل فهم نبود نمی دانم غیرت و شرف مردها را درک نمیکرد یا هالورا بیش از اندازه متعصب میدانست گهگاه که دوستانش هالو را بخاطراسمش و رفتارش مسخره میکردند اوهم با آنها یکدست میشد چون هالو هم مرد بود . اما هالو هیچگاه مثل پسران وجوانهای دیگربه یاسی نگاه نمی کرد وبرایش سخت بود باچشمی به او نگاه کنند که به هر عابری نگاه میکردند هالو دیگر سرخورده بود دیگر به انتها وسرانجام لیلی ومجنون فکر نمیکرد حال خودرا دستمسه دیگران میدید نمی دانست چه بکند یا باید همان هالو باتمام یکرنگی ها و سادگیها باقی می ماند تا شاید یاسی بفهمد گل یاسمن هم اسم قشنگی است وبرادری دارد که اندازه دنیا دوستش دارد یا اسمش را عوض کند و همچون پسرکهای کنار خیابان شود که خیره خیره اورا می پایدن و....

دوست ندارم داستان را به پایان برسانم برای همین انتخاب هالو را به شما واگذار میکنم اما اگر هالو بودم نمیگذاشتم هیچ چیزسادگیهایم را ازمن بگیرد عشق درون همین سادگیهاست که خانه دارد پس چرا بزرگترین نعمت را از خود دریغ کنیم هرچند دراین دوره  نویسندگان ازهالو یک انسان مدرن میسازند و زندگی با بیان دیدی نو وروشنفگری برای او میسازند آخرآنها نوشته خود را مینویسند و من داستان هالوی خود را ادامه خواهم داد.

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

داستانی ازسید مهدی شجاعی


به نام تو

امروز برایتان می خواهم یک قصه تعریف کنم. قصه قدیمی نیست. جدید ، و اما داستانش از آن گذشته ها ست. یکی از داستانهای سید مهدی شجاعی. خیلی زیبا است...
دویاسه سال پیش بودکه این داستان را از سید مهدی شجاعی خواندم. باخودمیگفتم: نوشته اش چقدر شبیه به من نوشته است. بگذارید یک چیز را برایتان بگویم. روزگاری گمان می کردم اینها همه داستانند و اسطوره. و فقط برای عبرت گرفتن. اما روزی به خود می آیی که یک احساس درونی تو را به هر سو می کشاند. احساسی که وقتی کسی از تو بپرسد بیان هم نمی توانی بکنی اش. احساسی که اگر بگویند: خوب که چه! مقصودت چیست؟ پاسخی نداشته باشی...
چه قدر این لحظات التهاب و انتظار و غم و غصه برای یک دل تنها زیباست! شش سال گذشت از آن روز! ویکی که مهربانتر از جانم است گفت: «دارد دیر می شود و تو هنوز حرفی از درون خود نزدی» و من سر به زیر و شرمسار از حرف گفتم.
گفتم شما هم بخوانید! شاید از اندکی از تألماتم کم شود...


وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" همه ما خندیدیم. و وقتی گفت: من آن قدر مجنون شده ام که بدون لیلی نمی توانم زنده بمانم - یا زندگی کنم - همه ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.
آن قدر که سعید گفت: این که مشکل نیست. یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت که: «به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم» و ادامه داد: اگر روز بعد یک گله لیلی پشت همین در صف نکشیدند، من اسمم را عوض می کنم.
و یاسر گفت: "کافیست من با همین ماشین قراضه ام یک دور در خیابان بزنم، یک ساعت بعد، پنج راس لیلی برایت ردیف می کنم، یکی از یکی لیلی تر."
و وقتی فواد با تاثر و تاسف سر تکان داد و گفت: حیف که همه تان خرید، یکی از یکی خرتر. ما همه خندیدیم و شروع کردیم به نمره دادن به خریت همدیگر.
حتی همان زمان که همه همدیگر را خبر کردیم و ناگهان و بی مقدمه، خانه فواد جمع شدیم هم ماجرا را این قدر جدی تصور نمی کردیم.
مصطفی کاملا تصادفی فواد را حوالی میدان تجریش دیده بود که با سر و وضعی ژولیده و آشفته پرسه می زند و به هر که می رسد، می پرسد: شما یک لیلی پیدا نکرده اید؟ یا شما لیلی مرا ندیده اید؟
و دیده بود که مردم از زن و مرد و پیر و جوان بی پاسخ از کنار او رد می شوند. بعضی پوزخندی می زنند، برخی برای شفایش دعا می کنند و عده ای با ترحم و دلسوزی سر تکان می دهند و می گذرند. مصطفی هم چنان که خودش می گفت جلوتر رفته بود و درست در مقابلش قرار گرفته بود.
فواد هم چنان در حال و هوای خود، از مصطفی پرسیده بود: شما لیلی مرا... و وقتی مصطفی را به جا آورده بود، جا خورده بود و گفته بود: تو اینجا چه کار می کنی مصطفی؟!
مصطفی اول حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود، اما بعد از لحظاتی جواب داده بود: دارم به دنبال لیلی تو می گردم.
فواد دستش را گرفته بود و گفته بود: نگرد، پیدا نمی کنی. اگر بود من این جستجوی چند ساله ام به نتیجه می رسید.
و بعد مصطفی را به خانه برده بود، برایش چای دم کرده بود و توضیح داده بود که: ادامه حیات بدون وجود یک لیلی امکان پدیر نیست.
مصطفی وقتی منگ و مبهوت از خانه فواد در آمده بود، به همه ما زنگ زده بود تا هرچه زودتر در خانه فواد جمع شویم و فکری برای حال و روز خرابش بکنیم.
فواد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدمهای هم سن و سال خودش فهیم تر بود. با حدود بیست و هفت - هشت سال سن، پختگی آدمهای چهل ساله را داشت و علیرغم این که هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متاهل، با تجربه تر به نظر می رسید.
دوران دبیرستان را خود درس می خواند و حتی دیپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان بعد از دیپلم، درس را کنار گذاشت و پناه برد به شعر و آواز و موسیقی.
هم طبع خوبی در شعر داشت و هم صدای خوشی در آواز و هم استعداد کم نظیری در موسیقی. اما فقط برای خودش کار می کرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسیقی و نه آواز. فقط گاهی که دور هم جمع می شدیم و خواهش می کردیم یا خودش سر حال بود شعر و آوازی می خواند و سه تاری می نواخت. و این گاهی البته خیلی بیشتر از گاهی بود. خانه فواد مامن بچه های متاهلی بود که از زندگی روزمره به ستوه می آمدند.
همیشه گریزگاه و پناهگاه همه مان خانه فواد بود و گرمی و صمیمیت فواد هم در پذیرایی، این اشتیاق را تشدید می کرد.
از حدود دو سال پیش بود و شاید کم بیشتر، دو سال و چهار ماه پیش که وضع روحی فواد رو به وخامت گذاشت. این را من که از بقیه نزدیکتر بودم، زودتر و بهتر فهمیدم.
تشخیص من که بعدا هم توسط دکتر روانپزشک تایید شد، افسردگی بود. و اولین نشانه اش هم این بود که دیگر حال و حوصله دیدن هیچ کس را نداشت. و همین برخوردهای نسبتا سرد سبب شد که پای بچه ها کم کم از خانه فواد بریده شود.
به فواد فقط برای این زنگ زدیم که خانه باشد و نگفتیم که قرار است همه آنجا هوار شویم. هر کدام میوه ای، شیرینی ای چیزی گرفتیم و مثلا به طور اتفاقی - که البته هر آدم بی عقلی می توانست غیراتفاقی بودن آن را بفهمد - سر از خانه فواد در آوردیم.
فواد اگر چه سر و وضعش را به نحو غلط اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشمها می شد فهمید که احوالاتش عادی نیست. به خصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلمتر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی آورد.
من پرسیدم: فواد! هیچ معلوم هست کجایی؟
انگار نه به من که به خودش جواب می دهد، گفت: در وادی تنهایی.
مصطفی گفت: این فواد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمی شود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم.
فواد اخمهایش را در هم کشید و گفت: بی ربط می گی مصطفی. احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرفها دارد.
و رو کرد به من و پرسید: مثلا خود تو سید! با داشتن این همه زن و بچه، دیگر احساس تنهایی نمی کنی؟
گفتم: کدام همه؟ طوری حرف می زنی که انگار من...
گفت: مقصودم این همه سال است. مقصودم مدت طولانی زن و بچه داشتن است. احساس تنهایی چیزی نیست که به زن و بچه و زندگی ربط داشته باشد. مثل این که تو بگویی اگر به مجنون زن می دادند می نشست سر خانه و زندگیش و به دنبال لیلی بازی نمی رفت. این طور نیست.
لیلی یک مفهوم مستقلی است که فقط کسانی می توانند آن را بفهمند که به درجات جنون نایل شده باشند.
سعید، با دست زد به پشت مصطفی و گفت: فکر می کنم مقصود فواد این است که شما چیزهای اضافه میل نکنید.
ما همه خندیدیم اما فواد خیلی جدی گفت: بله، دقیقا!
و البته این تایید جدی فواد بیشتر از اصل حرف، خنده دار بود.
سعید ادامه داد: البته فواد! من فکر می کنم تو هم سرنا را از سر گشادئش می زنی. این طور نیست که مجنون اول به درجه جنون رسیده باشد، بعد لیلی را پیدا کرده باشد. ظهور لیلی باعث جنون مجنون شده است و گرنه این آدم که پیش از این برای خودش قیس عامری معقول و مرتبی بوده است.
و مصطفی خوشحال حرفش را برید، یعنی سعید جان هم چیزهای اضافی میل می کنند؟! فواد گفت: خب، بله، برای این که لیلی یک موجود زیر خاکی نبود که توسط مجنون کشف شده باشد. پیش از ظهور مجنون هم برای خودش لیلی ای بوده ولی کسی مثل مجنون پیدا نمی شده که دل دوست داشتن و جربزه عاشق شدن داشته باشد. چرا همه آدمهایی که پیش از آن، لیلی را دیده بودند، هیچ کدام مجنون نشدند؟
یاسر برای این که فضا را از این جدیت خارج کند، گفت: خب حالا ما باید چه کار کنیم؟
فواد خیلی جدی پاسخ داد: هیچی. بلند شید برید خونه هاتون.
و ما همه جا خوردیم و یاسر برای این که خودش را از تک و تا نینداخته باشد ادامه داد: منظورم اینه که اگر لازم باشه من می تونم مدتی نقش لیلی رو...
فواد گفت: نه متشکرم. مزاحم شما نمی شم.
جمله "بلند شیدئ برید خونه هاتون" اگر چه رگه هایی از شوخی در خود داشت ولی به هر حال بخش جدی آن را نمی شد نا دیده گرفت.
این بود که همه یواش یواش این پا و آن پا کردیم و از جا بلند شدیم.
یاسر گفت: فواد جان ما زحمتو کم می کنیم. ولی تو رو خدا مواظب خودت باش، پیدا شدن یا نشدن لیلی این قدر ارزش ندارد که تو خودت را خراب و ویران کنی.
فواد گفت: کاش تاوان پیدا شدن لیلی فقط همین قدر خرابی و ویرانی باشد. من که تا پای جان به تاوان ایستاده ام.
یاسر، شوخی و جدی گفت: خب، پس اگر این طور باشد، حتما به روانپزشک احتیاج داری.
فواد گفت: بله، هم چنان که تو به دامپزشک.
از خانه فواد که درآمدیم تقریبا همه اتفاق نظر داشتیم که باید فکری اساسی برای حال و روز فواد کرد اما هیچ کدام هم در آن زمان راهی به نظرمان نرسید و قرار شد که هر کدام جدا فکر کنیم و بعد با هم مشورت کنیم و به نتیجه مشترکی برسیم.
من اما دلم قرار و آرام نگرفت. بعد از خداحافظی با بچه ها، دوباره به خانه فواد برگشتم با این سوال و دغدغه که: چه کار باید کرد؟ یا چه کار می توان کرد؟
فواد گفت: هر راهی که بگویی رفته ام. همه به عبث. از دکتر داخلی و خارجی بگیر تا گیاهی و شیمیایی و از روانپزشک و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هیچ کدام سر از این درد بی درمان در نمی آورند.
می گویم: کار نمی توانم بکنم، می گویند، ورزش کن.
می گویم: تحمل دیدن هیچ کس را ندارم. می گویند: جوشانده بخور.
می گویم: چشمه شعرم خشکیده است می گویند: آزمایش خون بده.
می گویم: انگیزه ادامه حیات ندارم، می گویند قرص بخور.
می گویم: "من به یک لیلی محتاجم" می گویند: زن بگیر.
گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام این همه به اشتباه نمی افتادند.
گفتم: با این تفاصیل به نظر می رسد که از دست هیچ کس جز خودت کاری ساخته نیست.
گفت: خودم هم به همین نتیجه رسیده ام، اما چه کار و چه گونه اش را هنوز نه.
برای این که امیدواری داده باشم گفتم: خب این خودش روزنه امیدی است. این که آدم به این نتیجه برسد که خودش می تواند.
گفت: راستش را بخواهی به همین حرف هم اعتقاد چندانی ندارم. این که دیگران نمی توانند کاری کنند، قطعی است اما این که خودم می توانم هم، حرف مفت است. هم چنان که اگر می شد کاری کرد تا به حال شده بود.
گفتم: بالاخره می خواهی چه کار کنی؟ ادامه این وضعیت هم که دشوار است.
گفت: دشوار؟! چیزی شبیه محال است.
و با بغضی نهفته در گلو تاکید کرد: سید! من زندگی نمی کنم. فقط ظهور مرگ را لحظه می شمرم.
آن شب با هر زبان که می شد، سعی کردم به فواد تسلی ببخشم، اما موقع خداحافظی خودم هم فهمیدم که موفق نبوده ام.
فردای آن شب، فواد نبود، نه در خانه و نه هیچ جای دیگر. و شب بعد و روز بعد و شبها و روزهای بعد.
یکی دو هفته اول همه احتمال دادیم که به سفر رفته باشد و به زودی باز گردد. اما خبری نشد. و در یکی دو ماه اول هرجایی را که به عقلمان رسید، جستجو کردیم. اما هیچ رد و نشانی از او نیافتیم.
و اکنون که قریب دو سال از غیبت فواد می گذرد، هنوز نا امید نشده ایم و دست از جستجو بر نداشته ایم اما همه در این حسرتیم که چرا وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" هیچ کدام، قضیه را جدی نگرفتیم. اگر چه کاری هم نمی توانستیم بکنیم

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

اشک

 

اونوقتا که کوچیکتربودم , نه به اندازه یه بند انگشت آره یه کمی بزرگتر , یادم می آد هربارکه خواسته ای ازمامان وبابا داشتم , اصلا یه ریزه هم تحمل انتظاررو نداشتم اونقدر اشک می ریختم و داد می زدم که خیلی زودبه آرزوم برسم , اونوقت آروم می شدم تایه مدت سرگرم بودم , شاد ازخریدن یه عروسک آوازخون , یه کفش پاشنه فلزی و. .... اینا همه شده بودن دنیای من . اون وقتا چقدر راحت اشک می ریختم بی هیچ رودربایستی ازدیگران . اصلا برای اشکام ارزشی قائل نبودم اشکا شده بودن وسیله ای برای رسوندن من به خواسته هام . یادم داده بودن که اگه گرسنه شدم یاکه تشنه , بایکمی تغییر درحالت صورتم و پرازاشک کردن چشمام , گرسنگی و تشنگی مو برطرف کنم . خدای من چقدر سریع همه چی روبراه می شد.

روزا می گذشت و بزرگتر می شدم , دیگه حالا خواسته هام باگذشته فرق داشت , آدمای اطرافم هم عوض شده بودن , دیگه نمی تونستم راحت برای رسیدن به هرخواسته ای گریه کنم .می گفتن بزرگ شدی زشته که گریه کنی . یا می شنیدم که می گن : خیلی به اشکاش اهمیت ندین این طوری لوس می شه , عادت می کنه باگریه کارش رو راه بندازه .با این حرفا بزرگ شدم دیگه دوست نداشتم روبروی کسی گریه کنم . باخودم فکر می کردم که دیگه اون دونه های زلال آبی دیگه هیچ ارزشی ندارن .

اگه یه روزی دلتنگ می شدم پنهونی یه گوشه ای می رفتم و های های گریه می کردم

حالا که به اندازه عمرم ازسرزمین کودکی فا صله گرفتم , هنوزهم دوست ندارم کسی اشکمو ببینه . از این دنیای بزرگ تنها یه اتاق برام مونده که ازاونجا شبا می تونم پل بزنم تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا آسمون .دروازه ورودیش یه پنجره س . وقتی که دلتنگ می شم می آم اول جاده شب , تنها مسافر این جاده خودمم . کمی که منتظر می شم یه ستاره پر ازنور می آدو منو باخودش می بره اون بالاها . اون جا دیگه هیچکی نیست که منو واسه اشکام سرزنش کنه . اونجا هردونه اشکم قیمتی گزاف داره اون بالا یه پادشاه داره که همیشه ستاره منو تا قصر اون می رسونه . پادشاه سرزمین شب بابقیه پادشاها و آدمای دیگه فرق داره . خیلی وقتا به یاد کودکی راحت وآسوده اشک می ریزم . اما تنها فرق این اشکا و اون اشکا یه چیزه .این که خیلی دیر منو به خواسته هام می رسونه .اونقدرگاهی اوقات سرروی زانوی پادشاه آسمون می ذارم و ناله می کنم که گاهی همون جا توی قصرش شب رو صبح می کنم . صبح که می شه باصدای بازی فرشته ها توی باغ قصر بیدارمی شم .بااینکه به اون آرزوی دلخواهم نرسیدم اما آرامش وسکوت قصر آسمون آرومم می کنه .

یه شب که با پادشاه آسمونی درددل می کردم ازش پرسیدم آخه توکه اینقدر برای اشکای من دل می سوزونی .چرامی ذاری من برای هرآرزویی این قدر التماست کنم البته دیگه به آویزون آسمون شب شدن برام یه عادت شده . دیگه اگه یه شب بدون حتی چشم انداختن به بالا بخوام راحت بخوابم نمی تونم .

پادشاه آسمون که شده حالا خدای من , به آرومی گفت منم دیگه به اشکای توعادت کردم , اگه من تورو راحت به خواسته ات برسونم ازکجامطمئن باشم که فردا مثل امروز به خونه من می آی . می ترسم اون موقع منو فراموش کنی .

حالاکه بزرگترشدم همه حرفاو دلتنگیهامو جمع می کنم یه گوشه دلم , شب که می شه اونا رو بااونی که اون بالا خونه داره درمیون می ذارم . همونی که به من یاد داد که هرزمان اشکای خیسمون چه هدفی دارن .می دونم که دیگه باسرعت کودکی نمی تونم به خواسته هام برسم اما منتظر می شم .می دونم اگه آدمای این پایین زبون اشکای منو نمی دونن اما یه نفر هست که هنوز حرف چشمای خیسم رو می فهمه .

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧

هم صحبت خدا

 

بایاداو که تنها مونس شبهای تنهایی منست

یک شب خدا مثل همیشه سبدچوبیش رو برداشت تامثل هرشب دامن آسمون رو پرکنه ازستاره های کوچیک وبزرگ .همه دشت پرازسکوت بود.

اما اون شب انگارباشبای دیگه یه فرقی داشت. خدا سبد چوبیشوروزمین گذاشت و یکی ازفرشتهای آبی که داشتن باهم اونطرفترتوی باغ بازی می کردن صدازد . همشون دست ازبازی کشیدن و اومدند سمت خدا . خداگفت :کدومتون دوست داره یه سفر دور بره . فرشته ها بهم نگاهی کردن .وگفتن: دوباره آدما ناراحتت کردن . خدابامهربونی همیشگیش گفت : نه اونا هیچ وقت منو دلگیر نمی کنن . خودشونن که گاهی یادشون می ره من این بالا منتظرم که هرزمان که  صدام کردن جوابشونو بدم .من همیشه اونا رو دوست دارم حتی اگه شما ناراحت نشید بیشتر ازشما . فرشتها چشماشون پرازاشک شد .

لطفیترین فرشته نزدیک شد وسرشو روزانو ی خداگذاشت وگفت : اگه این سفر زمینی تورو خوشحال می کنه من حاضرم . خدابامهربونی سرزیبای فرشته رو نوازش کرد وبا سرانگشتان ظریفش به زمین اشاره کردو گفت : اون پایین , پشت پنجره اون اتاق

خداگفت یکی ازمهربون ترین بنده های من هرشب آوای دلانگیزش منو تا این طرف آسمون می کشونه . خیلی قشنگ  صدام می زنه . اما یه مدتیه دیگه فراموشم کرده . اون همیشه شبا پشت همین پنجره می نشست .مامدتها باهم حرف می زدیم درد دل می کردیم .تا اینکه توی آغوش من به خواب می رفت .همینکه می خواستم آروم بذارمش روی رختخوابش چشمای قشنگشو بازمی کرد وباشیطنت بوسه ای به گونه من میزد وآروم به خواب می رفت . من هربارکه اونو می دیدم به خودم برای داشتن اینچنین فرزندی احسنت می گفتم . انگاراون ازهمون لحظه تولد می دونست که نیمی ازوجود منه . می دونست که من یکی ازبهترین ستاره های آسمونم رو توی قلب مهربونش کاشتم . دخترکم عاشق قصه های شبانه من بود.قصه یوسف وزلیخا , یونس , ایوب و.... .خوب خاطرم هست که هروقت به داستان تعظیم نکردن اون فرشته شیطون می رسید م چشماش پرازاشک می شدو می گفت آخه چرا مگه می شه کسی تورو دوست نداشته باشه . بعد منم قصه دخترکی که عاشق عطر یاس بود وپدری داشت به مهربونی آسمون براش می گفتم .

تااینکه چند شبه که دیگه دخترکم ترانه برام نمی خونه .اومدم زمین رفتم پشت پنجره , آه دخترکم , دخترکم این همه اشک , این همه بی تابی . دخترکم انگار اصلا منو نمی دید .نزدیکتر شدم ,صداش کردم,خواستم پناهش بشم.اما حتی حاضر نشد به من لبخند بزنه .

دخترکم اسیر یک عشق زمینی شده بود و دیگه ترانه خوندن برای منو فراموش کرده بود . مدتها گذشت دخترکم دیگه حتی یادی ازمن نمی کرد.اما من هرشب می آمدم تا دروازه آسمون و ازاونجا دخترکم روصدامی زدم . می دانستم قلب دخترکم زخمی عشق زمینی شده , می دونستم اون الان بیشتر ازهرزمان دیگه به من احتیاج داره و این رو هم خوب می دونستم که دخترکم این همه رنج رو ازطرف من می دونه .

حالا عزیزکم به سمت زمین برو ودخترکم رو تنهانذار . کمکش کن

فرشته بارسفررو می بنده و راهی می شه . باخودش می گه آسمونی کردن دلای زمینی خیلی سخته . اما باشه بخاطرخدامی رم .

شب بود که فرشته به خونه دخترک می رسه . قدری تامل می کنه نفسی می کشه ودرمی زنه . دربازمی شه بدون هیچ حرفی . فرشته به آرومی داخل اتاق می شه و سلام می کنه دخترک سرشو برمی گردنه , نگاه خیسشو به فرشته میاندازه و جواب می ده سلام توکی هستی , من حوصله هیچ کس رو ندارم .من باهمه قهر هستم برو و منو راحت بذار . فرشته بدون توجه به حرفای دخترک همون جا کنار ش می شینه . خودش سرصحبت رو بازمی کنه . می گه ازراه دوری اومدم مسافرم .یه نفر نشونی خونه تورو به من دادوگفت که می تونم امشب رو اینجابگذرونم . دخترک لبخندی که انگارسالهاست ازاون استفاده نکرده روی لباش می شینه  بازم سکوت می کنه . فرشته نزدیک می شه و می گه چه اتفاقی افتاده . مثل اینه که خیلی وقته که با کسی عاشقونه نگفتی . این همه بی قراری آخه چرا؟ بالاخره یه نفر توی این دنیاهست که حرفتو بفهمه ...دخترک حرف فرشته رو قطع می کنه , می گه اینجا نه اون بالا توآسمون آره یکی بود خیلی بهش نزدیک بودم , دلی داشت به مهربونی یه عاشق , اما اونم منو توغصه ها جاگذاشت و رفت  .

فرشته می گه ازکجا مطمئنی اون توروفراموش کرده , شاید این تویی که دیگه نمی خوای صدای اونو بشنوی .

فرشته به یاد حرف خدامی افته که می گه دخترکم عاشق دختریاس آسمونه .

اینبارباآهنگی آسمانیتر ادامه می ده: می خوام برات قصه یه مردی ازجنس نور رو بگم که سالها ی خیلی دور بادخترکش که به سپیدی یاس بودزندگی می کرد .    

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

امام رضا (ع)

شهادت امام رضا(ع)

حضرت ثامن الحجج مولاناعلی بن موسی الرضا(ع) درسال203هجری بنابراصح(کافی ج 2ص528)دوسال پس ازوفات حضرت معصومه (ع) به شهادت رسیدند.سن مبارک حضرت 49یا 55سال بوده است (کشف الغمه ج2 ص267)بنابرنقلی در27صفربه شهادت رسیده اند.ولی مشهورآخرماه صفراست در28صفرمامون انگورمسموم یاآب انارزهرآلودرابه اجباربه حضرت امام رضا(ع)خورانید.(ارشادج2ص270)

آزارهای مامون نسبت به حضرت

مامون ازآزاروجسارت نسبت به حضرت کوتاهی نکرد،وحتی حضرت راسه ماه درسرخس مقیدازندانی کرد.(منتخب التواریخ ص580)

پس ازولایتعهدی،ابتدای گرفتاری آن حضرت به خاطرمعاشرت بامامون منافق ملعون بود.اوبه حسب ظاهردرتعظیم واحترام حضرت میکوشید،امادرباطن باآزارواذیت حجت خدارابه مرگ خویش راضی نموده بود.

 

مسمومیت حضرت

یاسرخادم میگوید:هرجمعه که آن حضرت ازمسجدجامع مراجعت می کرد،بابدنی عرق داروغبار آلوددستهارا به درگاه الهی برمیداشت ومیفرمود :"بارالهااگرفرج وگشایش  کارمن در مرگ من است ،مرگ مرابرسان".آن حضرت پیوسته درغم وحزن بود تادرغربت به شهادت رسیدند.(فیض العلام ص99)

مامون پس ازاینکه یک شبانه روز امرشهادت آن حضرت راکتمان کردسراغ محمدپسرامام صادق (ع) وجماعتی ازآل ابوطالب فرستاد تاسلامت بدن امام راببینند،وپس ازآن شروع به گریه وزاری نمود!!

دفن بدن مبارک حضرت

پس ازغسل وکفن ونمازبربدن شریف حضرت که توسط امام جواد(ع)انجام شدآن حضرت راجلوی قبرهارون درخانه حمیدبن قحطبه،مکان فعلی دفن کردند.بنابربعضی روایات مامون ازترس فتنه مردم دستوربه دفن شبانه حضرت داد.(ارشاد ج2 ص271)

مدت امامت آن حضرت 20سال بود.سن شریف امام جواد(ع) هنگام شهادت امام رضا(ع) 7سال وچندماه بود.

 

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

به نام خالق یک دره سیب

 

((  به نام خالق یک دره سیب  ))

 

دل کوچک دخترک را اندوهی به اندازه یک دشت آسمان پر کرده

تنش زخمی دستها ی ویرانگر

چشمان دریا ییش ، سرخی دارد به اندازه تمام غروب

اومدتها ست چشم به راه مسافر بهشتی ست

باتاجی از یاس سپید در دست عطر، نرگس برتن

نشسته به انتظار بردروازه آسمان

شاید امروز دیگر او بیاید

با خود می اندیشد:

آن لحظه که اوراببینم هرگز رهایش نخواهم کرد

می خواهم بنشیند تابتوانم اندکی سربرزانوانش نهم و

کودک آزاده من ، اندکی آرام گیرد

می دانم

عاشقانه های اوست که فقط می تواند غبار از قلب یخزده من بگیرد

ازاو خواهم خواست ازبانوی بهشت اجازه ورود مرا به باغ آبی آسمان بگیرد

من نیز به شکرانه حضورش ، شاخه گلی به رنگ خدا سنگفرش راهش خواهم نمود

 

به امید رسیدن به دشت رویاهاتان

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

بهترینهابرای بهترینم

 

به نام تو

بهترینها برای بهترینم

امشب چیزی برای نوشتن نداشتم پس لابه لای هرآنچه که فرصت خواندن آن را داشتم مطالبی را انتخاب کردم که به شاید بتوانم مهربانترینم را کمی شاد کنم . هر چند که باخود میگویم من کجا وآن کجا !

هزارو سیصدو. . . .

خداوندا در این سالی که در پیش است نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای ، لیکن در آغاز طلوع روشن سالی ، که می آید کمک کن تا رها سازم ز خود من کوله بار یک هزارو سیصدو افسوس ، هزارو سیصدو اندوه خدایا مهربانم کن ، تو چشمان مرا با نور خود بگشا تو لبخند رضایت را عطایم کن کریما ، دستهای گرم و لبخندی ، عطایم کن تو ای نزدیک تر از من به من مرا دریاب ،پناهم ده ،عزیزا ، پاسدار حرم هر لحظه ام فرما تو ذکرت را عطایم کن که با یادت دلم آرامشی یابد ،حبیبا قدردان خوبیم فرما تو ذکرت را عطایم کن که با یادت دلم آرامشی یابد  تو گرداننده دلها و چشمانم تو ای تدبیر بر هر روزو هرشامم تو چرخاننده احوال این دنیا بگردان ، حال من را سوی آن حالی که میدانی تو آرامش عطایم کن،تو ای آموزگار پاک خوبیها تو راه مهر ورزی را نشانم ده بگیر این دست تنهای مرا،در دست پر مهرت طبیبا ، ای که نامت مرهم دردم شفایی مرحمت فرما تورامی خوانمت اینک اجابت کن مرا ، ای منتهای راه رهجویان تو بر مینای این هستی رضا بودن عطایم کن که من همراه هر سختی بجویم گوهر پنهان وزیبای گشایش را ،خدایا مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی مرا مست می جام حضورت کن برای محو تاریکی ، بسوزان جهل من را ، شعله ام گردان مرا در این سیه سودا  ، وین سرمای پر سوز و سکوت سایه های سرد، یاری کن وبا تدبیرپر مهرت سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی ،هدیه ام فرما خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما برای مردمان خوب این وادی عطا فرما ، هزار امید هزارو سیصد آگاهی هزارو سیصد وهشتادبهروزی هزارو سیصد و هشتاد وهشت لبخند زیبا را  
                                                                                    (ازماهنامه موفقیت)  

شما هنگام سختی دعا می کنید و در هنگام فقر زبان به نیایش می گشایید.کاش در روزگار نعمت و شادی نیز دعا می کردید.زیرا حقیقت دعا جز این نیست که شما هستی خویش را در اثیر آسمانی و اکسیر زندگی گسترش می دهید.وقتی دعا می کنید شما به معراج می روید پس بگذارید زیارت نامرئی شما از این معبد به خاطر چیزی جز وجد و شادی و همراز شدن با جان جهان نباشد.همین که به حریم این معبد پنهان وارد شوید شما را کافی است.من نمی توانم شما را دعایی بیاموزم و کلماتی تعلیم کنم که بدان خدا را نیایش کنید.خداوند به کلمات شما گوش نخواهد کرد مگر آن کلمات را خود بر زبان شما جاری کند.ای پروردگار ما- ما نمی توانیم چیزی از تو بخواهیم-زیرا تو نیاز های ما را نیک می دانی پیش از آنکه نیاز ها در ما زاده شود.نیاز حقیقی ما تویی و اگر تو خود را بیشتر به ما دهی همهء آرزوهای ما را برآورده کرده ای.

                                                                                    ( جبران خلیل جبران)

خداوند کریم میفرمایند : زندگی هدیه است از من برای تو و خوب زندگی کردن هدیه ای است از تو برای من

مولای عارفان و دریای معرفت الهی حضرت علی (علیه‌السلام)می‌فرمایند:    

«هرکه خدا را شناخت تنها شد. هر که خود را شناخت مجرد شد. هر که دنیا را شناخت از آن دل کَند. هر که مردم را شناخت تنهایی گزید.

حضرت امام صادق(علیه‌السلام) ـ  می‌فرمایند:«مؤمن را راحتی و آسایش حقیقی نباشد، جز در لقای خداوند متعال.ولی آسایش دنیا در چهار چیز است: خاموشی و سکوت که بوسیله آن حال قلب و نفس خویش و  آنچه  میان تو و  خالق  خویش  می‌گذرد،بشناسی، عزلتی که به این وسیله از آفات ظاهری و باطنی زمان نجات بیابی، گرسنگی‌ای که شهوات و وسواس را به واسطه‌اش بمیرانی و شب بیداری‌ای که قلبت را بدان نورانی کنی و طبعت را صفا و روحت را پالایش دهی.»

 

اگر تنهاترین تنها شوم، بازخداهست. اوجانشین همه نداشتن هاست

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی گرگها رها شوند و از آسمان هول و کینه برسرم بارد،

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناه ابدی تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی........

                                                                                        دکتر علی شریعتی

درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.

 

                                                                                        دکتر علی شریعتی

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

شهادت امام حسن مجتبی (ع)

 

شهادت امام حسن مجتبی (ع)


دراین روزدرسال50هجری امام حسن مجتبی (ع) به شهادت رسید.بنابرقولی شهادت آن حضرت در7 صفروبنابرقولی در5ربیع الاول واقع شده است.

جعده دختراشعث بن قیس با زهری که معاویه برای اوفرستاده بودآن حضرت رامسموم کرد.معاویه همراه با زهرصدهزاردرهم فرستاد ووعده کرداورابه عقدیزیددرآورد،ولی به وعده خودوفانکرد. (بحارالانورج44ص149)


مسمومیت حضرت

مسمومیت امام حسن (ع) چهل روزطول کشید.پس از ظهوراثرات سم بربدن مبارک وفرارسیدن وقت شهادت ،به سیدالشهداء(ع) فرمودند:"مرامسموم کرده اندوپاره های جگرم داخل طشت است .من ازشما جداوبه خداوند ملحق میگردم،ومیدانم چه کسی مرامسموم کرده است،ولی به حقی که برشما دارم دراین باره حرفی نزنید.وقتی من ازدنیا رفتم چشمانم راببندوغسلم بده وکفنم نماومراکنار قبرجدم پیامبر(ص) ببرتابااوتجدید عهدکنم.سپس مرادربقیع کنارجده امک فاطمه بنت اسد(ع)دفن کنید.میدانم مخالفین ومعاندین گمان میکنند شمامیخواهیدمراکنار پیامبر(ص) دفن کنید ومانع شمامیشوند.شمارابه خداقسم میدهم که مبادابه خاطرمن حتی به اندازه خون حجامت ریخته شود.سپس آن حضرت مثل آنچه امیرالمومنین (ع)وصیت فرموده بودبه اولادواهل خودوصیت نمودوازدنیارفت.


تشییع جنازه حضرت

امام حسین(ع)بعدازغسل وکفن ونماز،آن حضرت رابه طرف مرقدشریف پیامبر(ص)حمل کردند.بادیدن این منظره برای مروان وبقیه بنی امیه که باسلاح وبه همراهی عایشه آمده بودندشکی باقی نماندکه میخواهندآن حضرت راکنارپیامبر(ص) دفن نمایند.

لذاآمدندومانع شدند،وعایشه درحالی که سواردرازگوشی بودگفت:"مراباشماکاراست که میخواهیدکسی راکه من اورادوست ندارم درخانه من دفن کنید".مروان ملعون هم نظیر این مطالب راگفت،وابن عباس به اووعایشه جواب داد.فرزندان عثمان هم مانع شدندوگفتند:" هرگزنمیشودکه عثمان دربدترین مکانهادفن شودوحسن بارسول خدا به خاک سپرده شود".

امام حسین (ع)فرمود:به خداوندی که مکه و حرم رامحترم گرانیده،حسن (ع)فرزندعل وفاطمه(ع)سزاوارتراست برپیامبر(ص)ازکسانی که بدون اجازه داخل خانه اوشده اند.بخدا قسم اوسزاوارتراست ازحمال خطاهاعثمان،که ابوذرراازمدینه بیرون کردو....

عایشه جلوقبرپیامبر(ص) رفت وگفت:"تایک مودرسرمن هست نخواهم گذاشت اورادراینجادفن کنید.دراینجابنی مروان جنازه آن حضرت راتیرباران کردند.بنی هاشم دست به شمشیربردند،اماامام حسین (ع) مانع شده فرمودند:"وصیت برادرم نباید ضایع شود".سپس 70تیرازجنازه آن حضرت بیرون کشیدند.(منتهی الامال ج1ص235)واین درحالی بودکه امام مجتبی(ع)به امام حسین (ع)خبرداده بودندکه عایشه بعدازشهادت ایشان چه جنایتی رامرتکب میشود.

پس ازآن حضرت سیدالشهدا(ع)کلماتی فرمودند که اگر وصیت برادم نبودمیدانستیدکه شمشیرهای الهی درکجاوچگونه برشمافرودمی آمد.سپس بدن مطهرآن حضرت رابه بقیع آوردندوکنارجده اش فاطمه بنت اسد(ع) دفن نمودند.(بحارالانوار ج44ص156)

امام حسن مجتبی (ع) دارای 15 فرزنددختروپسربودند،ولی ازجعده هیچ فرزندی نداشتند.

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

چهل وهشتم (شهادت حضرت محمد (ص) )

 

امشب شب 28 صفرومصادف با شب شهادت جانگدازومظلومانه اشرف مخلوقات  خاتم الانبیا محمدبن عبدالله (ص) درسال 11هجری درسن 63 سالگی به وسیله سم بوده است.( بحارالانوار ج17 ص 406)

طبق روایاتی عایشه وحفصه آن حضرت را مسموم کرده اند(تفسیرصافی ج1ص389)

در24 صفربیماری پیامبر(ص) شدت یافت.پیامبر(ص) هنگام بیماری فرمودند:حبیبم رانزدمن حاضرنمایید.عایشه وحفصه پدران خودرانزدآن حضرت حاضرنمودند.پیامبر(ص)روی مبارک خودراازآنان برگردانیدوفرمود:"حبیبم رانزدمن حاضرکنید".سپس دنبال علی بن ابی طالب(ع)فرستادند.چون نظرمبارک به آن حضرت افتاداورانزدخودخواندوکلماتی به حضرت فرمود.هنگامی که علی بن ابی طالب(ص)ازنزدآن حضرت خارج شد،عمروابوبکربه اوگفتند:"خلیلت به توچه گفت"؟فرمود:"هزارباب علم به من حدیث کردکه ازهرباب هزارباب دیگرباز میشود".(کافی ج2 ص61)


غسل ونمازبربدن پیامبر(ص)

امیرالمومنین (ع)پس ازغسل دادن آن حضرت به تنهایی برایشان نمازخواندند.(ارشادج1ص188و189) مردم به جزءاصحاب سقیفه درمسجدجمع شده بودندودرفکرنمازبرپیامبر(ص)ودفن حضرت بودند.امیرالمومنین (ع)آمدندوفرمودند:"رسول خدا(ص)امام مااست درزمان حیات وپس ازوفاتش"،کنایه ازاینکه برای نمازبربدن آن بزرگوارنمازبه صورت جماعت نمیخوانیم.دراین هنگام مردم دسته دسته داخل میشدندوبدون امام آیه"ان الله وملائکته یصلون علی النبی،یاایهاالذین آمنوصلواعلیه وسلمواتسلیما"راسه بارمیگفتندوبیرون می آمدند.


دفن بدن مبارک پیامبر(ص)

حضرت مولی الموحدین(ع) فرمودند:خداونددرهرمکانی که روح پیامبرش راقبض میکندراضی است که درهمان مکان دفن شود،ومن آن حضرت رادرحجره ای که ازدنیارفته دفن میکنم.

امیرالمومنین (ع)باکمک دیگران قبری حفرکردندوبدن حضرت راداخل قبرقراردادند.سپس آن حضرت داخل قبررفت وصورت پیامبر (ص) رابازکردوگونه راست برزمین گذاشته درلحدرابستندوخاک روی آن ریختند.(ارشاد:ج1ص 188و189)


 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

خواستگاری

 

به نام تو

اول امسال یک شرط برای خودم گذاشتم . باید امسال شاد زندگی کنم . تمام انحرافات و عذابهای روحی تعطیل من هستم ویک دنیا که هرچی بخوام توی اون هست . من هستم و یک خدا که هرچی ازش بخوام بهم می ده  و اون چیزیهایی رو هم که نمی دهد صلاحی در کار است که من ازآن بیخبرم .

چند روز پیش به یک چیز شادفکر میکردم . خواستگاری رفتن . نمی دانید چه سخت است حقیقتا در بعضی از زمانها انسان می ماند که آن لحظه را چگونه باید پر کند . اما در ادامه آن مطلب می خواهم امروزدرباره بعد از خواستگاری پیش بروم . وبه سوالاتم پاسخ دهم .

حال در ذهن خود تمام یک مجلس خواستگاری را تجسم میکنم . به فرض اینکه خودم و خانواده ام از این دختر خانم و خانواده اش خوشمان آمده چه باید کرد.

از آنجایی که شاهد خواستگاری و ازدواج اعضاء دیگر خانواده ام بودم . میدانم که تا چند لحظه دیگر که به خانه امان برسیم همه به گردم جمع می شوند از من نظرم را می خواهند.و من فرصت کمی دارم چه باید بگویم ؟

خودم را می شناسم می دانم که نتوانستم در آن یک ساعت که روبروی دختر خانم نشسته بودم صورت او را ببینم حال اگر بپرسند چشمهایش چه رنگی بود یا نقش صورتش دلنشین بود واقعا نمی دانم چه بگویم . کسانی که اطرافم هستند همه تعریف می کنند که قشنگ بوده واین به وجود من هم انتقال پیدا می کنه پس دختر خانم قشنگ است . پس دراین باره دیگر نباید فکرکنم یا صحبتی باشد .

به خانه میرسیم حال جمعیت بیشتر شده عده ای که همراه من بودند ماوقع را برای آنهایی که نبودن تعریف میکنند همیشه یک نفر هست که به طرف پسر بیاد وبگه خب آقا دوماد از عروس خانم خوشت آمد. و ما پسره ها هم یک ادایی در می آوریم واز جواب دادن تفره می رویم .

 همه شادند ولبخند بر لب می خواهند شادی خود را به دیگری انتقال دهند . من مثل مجسمه نشسته ام و لبخندی نمادین به لبم گذاشتم و نمی دانم میان آن همه سر وصدا باید حرف چه کسی را گوش کنم . ذهنم خالی خالی است انکار توان دریافت و تعریف آنچه دیگران میگویند را برایم ندارد و به اجبار باید هر چند لحظه سرم را تکان دهم تا دیگران فکر کنند که حرفهایشان را گوش می دهم . آن طرف اتاق خواهر کوچکترم خیره به من نگاه میکند حالت غریبی دارد انکار نگران، لواپس ، .یا یک حالی مثل این باید با یک لبخند به او نشان بدهم همه چیز را کنترل میکنم و با اینکار کمی تغییر میکند . در پایان همیشه مامانها هستند که وقتی صحبت میکنند جو تغییر میکنه .

مامان رو به سمت من میکنه و میگه: خب دختر را دیدی حال باید بگی چه کار کنیم . من باید فردا به خانواده دختر تلفن بزنم وتشکر کنم . چه باید بگم !

نمیدانم چی باید بگم . فقط می دانم که سختترین سوال عمرم راباید جواب دهم . من همیشه عجول بودم ولی به این سوال نمی توانم جواب بدهم . اینبار هم جواب سوال از من یک لبخند است . مادرم میفهمد و میگوید که پس تا فردا روی این موضوع فکر کن .

همه رفته اند و من تنها داخل اتاقم نشسته ام وبه این فکر میکنم که چه باید کرد . جالب هست بدانید به تنها چیزی که فکر نمی کنم چهره و زیبایی و خود دختر است . آنچه که تمام لحظات ما قبل مرا تا این زمان پر میکرد تا امروز دخترایدهالم دختری زیبا بود که برای هرنقش صورتش فاکتوری در ذهنم نوشته بودم . چشم ، پوست ، بینی و ... حال دیگر مشکلم رویاهای شبهای گذشته نیست بلکه انتخاب آینده ای  است که حقیقی است .

یک چیز آزارم میدهد نگاه آن دختر یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد وسریع از هم فرار کردیم . فکر میکنم با آن نگاه می خواست مرا بیشتر بشناسد یا باور کند . حال من چند ساعت وقت داشتم که به او جواب دهم . باید در این چند ساعت آینده ام را بسازم . آینده ای که حتی نمی دانم فردایش چه خواهد شد.

نظرم در باره دختر را از خود می پرسم ؟

خوب بود ، همه میگویند خوب هست و راضی هستند پس مشکلی نداره از طرفی این دختر مورد تائید مامان هست که مرا به خواستگاریش برده . پس قبلا کلی درباره او تحقیق کرده و می دانم تمام خصلتهای خوب یک دختر ایرانی نجیب و باعفت را دارد.

همه به نحوی خواسته اند مرا خوشبخت کنند . بهترین کسی را که میشناختن به من معرفی کردن و.... حال می بینم دختری نجیب و خانواده دار مقابلم است . آنچه که همیشه آرزویش را داشتم . پس چرا مرددم ؟ چرا نمی توانم تصمیم بگیرم ؟ چرا نگرانم و نمی توانم به این موضوع متمرکز شوم ؟

تمام سوالات بالا این سوال را برایم بوجود می آورد که آیا فقط خوب بودن کافی است ؟ آیا می توان صرف اینکه دختری هست که نجیب است و.... به او بگویی دوستش داری و عشق را از او ببینی ؟ آیا روزی نخواهد رسید که کنارت انسانی بیتقصیری که باید تحملش کنی را ببینی و آرزوکنی به جای این فرشته پاک همسری زمینی که درکت کند . کنارت داشته باشی .

درونم پر است از خواستها و امیالی که نتوانسته ام تا امروز داشته باشم . حال باید کسی را انتخاب کنم که نمی دانم چقدر به این خواستهایم نزدیک است . با کمی اشتباه باید با تمام آنها خدا حافظی کنم .

توی ذهنم همیشه دختری شیطان وبازیگوش را برای خودم می ساختم . دختری که همیشه شاداب و دور از هر غم وغصه باشد آنقدر شیطان که دائم از من بخواهد دنبالش بدوم . آنقدر بازیگوش که هرروز یک چیز جدید از او یاد بگیرم . دختری با محبوبیت مطلق برای اطرافیانش ، دختری که برای همه شکفت انگیز باشد . شاید عده ای از انسانها را دیده باشید که پیک شادی جمعیتی هستند و هر گاه وارد یک محیط می شوند آنجا را متحول میکنند . وبا تمام این محسنات آنقدر زرنگ باشد که بتواند در حرکاتش این شادابی را به من منتقل کند . آنگونه باشد که بتوانم او را مستقل بدانم . کسی که صاحب همه چیز من باشد . صاحب جسم ، فکر ، روح ، شرف ، غیرت و.... آنقدر مرا در خود گم کند که هر لحظه دنبالش بدوم وسعی کنم نزدیکتر با او باشم .

آیا همچین دختری هست ؟

متاسفانه امروزه ما انسانها اصلا به فکر خود نیستیم . نمی دانم فکر نمیکنیم یا ....

همه به نحوی بازیچه پول شده ایم هرچه پول دار تر بهتر ، اگر از یک آقاپسر تحصیل کرده بخواهید صمیمانه اولین معیارانتخاب همسرش را بگوید : مطمئن باشید میگوید خانواده دختر ، یعنی پول وثروت .

همیشه برایم این سوال.؟؟؟.. ..


 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧

زمان نزدیک است

 

 

شتاب مکن

به راستی ایمان دارم به نشانه های کائنات

می دانم روزی

درون من بازخواهدیافت عاشقانه های به یک سو فکنده خودرا

اگربتوانم

دل وگوش وچشمان فرورفته تاعمق سیاهی دنیاراهشیارسازم

خوب می دانم

گوشه ای آسمانی ازدنیا

تونیز بمانند من , به انتظار نشانه ها ستاره می شماری

آه

می لرزددلم , مبادا لحظه ای غفلت توراتاهمیشه ازمن جداسازد

نمی توانم لحظه ای چشم بردارم ازآسمان

شاید نوری که اینک به سویم می آید هدیه ای باشد ازجانب تو

توکه پشت پرچین شب ماوا داری

کبوترهای سپید راهرشب به سویت روانه می کنم

چراکه یگانه همراز میان من وتوهستند

می دانم پرشده چوب خط رهایی من از تنهایی شب

اما شتاب مکن

زمان نزدیکست

 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧

سرنوشت قضا و قدر

 


به نام تو

میگن هرچی اتفاق بیفته یا هرچی نشه سرنوشت وتقدیر انسانه ، انسانها چه مظلومند، دراین باره می خواهم برات بنویسم .

یکروز صبح از خواب بیدار میشوم تنها کسی که هست تویی . یک اتاق پراز وسایل بدرد نخور بی جان وبی حس که اولین چیزهایی است که بعد یک کابوس دوست داشتنی ویا وحشت ناک ویا  پریشان شب گذشته می بینم تویی دیشب سراسر با من بودی . یادت هست که دیشب داشتی باهم بازی میکردیم . یک لحظه خودت را نشان میدادی ومثل بازیهای بچه گیم سرمی زاشتم وتوخودت را پنهان میکردی . آنقدر بازی کردیم که من دیگر از اینکه همه چیز دست تو بود وهر دفعه برنده می شدی خسته شدم . نمی دانستم چکارکنم . زدم زیر گریه ، آنقدر گریه کردم که آمدی کنارم نشستی . از من خواستی که دلیل گریه ام را به تو بگویم .

نمی توانستم بگویم که دلم از تو پراست چرا تو همیشه برنده ای چرا هرچه تو میخواهی باید بشود .برای همین گفتم چرا عمرم من باید اینقدر کوتاه باشد چرا من نمی توانم بیشتر زندگی کنم و تو گفتی چقدر میخواهی عمرکنی و من از تو 10 سال عمر خواستم ، و تو گفتی 10سال بیشتر عمر خواهی کرد بخاطر اینکه بدانی برایم مهمی برای اینکه بفهمی همه چیز دست من است وهمان اندازه مهربان هستم . یادم هست که به من گفتی : اما این را هم می دانم که این درخواست تونیست واین آنچه که تومیخواستی به من بگویی نبود .

چند شب پیش یادم آمد 10 سال پیش با تو درد دلی کردم وحال 10سال گذشته دیگر نمی توانم بگویم فرصتم تمام شده است چون نمی دانم چه موقع ازمن ناامید خواهی شد وچه وقت از دست گلایه هایم خسته میشوی . این روزها نسبت به 10 سال پیش خیلی چیزها فرق کرده ، چیزهایی یاد گرفته ام فهمیدم قضا وقدر چیست ، ما انسانها هر کدام سرنوشتی داریم . واین را فهیدم که نمی توانم از آنچه که تو برایم نوشتی فرارکنم . حال این را فهمیدم که آن شب از تو درخواستی داشتم که فقط زندگیم را از نظر طولی وسعت داد کاش آنچه را می خواستم ، از تو درخواست میکردم .

امروز تورا دارم ولی نمی دانم چرا دیگر آن رویا ها نسیت ، نمیدانم شایدبرترشدم یا گناهکار تر ، که تورا نمی توانم ببینم ولی هنوز همینجایی حست میکنم  .

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

رابرت دویس و الکساندر اسپنسر

دریای خاکستری , درختی رادید که تنها ایستاده است

امواج دریا درساحل ماسه ای , درخت رالمس کرد

درخت ازخوشحالی فریاد زد

                                                                            رابرت دویس

 

اوبه دنبال زیبایی ها وعجایب است

اوبه مابرکت وخیر می دهد

خانه اش در دهکده عشق است

                                                                         الکساندر اسپنسر

 

گاهی ازاین عاشق بیدل خبربگیرید.نگاهی نامه ای ...

نذاریم این عادتای قشنگ،عادی بشه واسمون،

به یادهم بودن هیچوقت بوی کهنگی نمیگیره

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

کاتالیزور عاشقانه

 

 

با خودتون خلوت کنید ببینید چقدر از عمرتونو غوطه ور در غم سپری کردید؟چند بار تا حالا شده از ته دل ضجه بزنید که ای کاش کسی رو داشتید که از فرط دلتنگی تو آغوش گرمش رها شید و پناه گاه مهربانتون گونه های ترتونو ببوسه؟چند بار تا حالا دوست داشتید سرتونو روسینه کسی بگذارید و از ته دل آه و فغان سر کنید؟

حالا دور رو بگردونید! چند بار تا حالا خودتون مامن یک آشفته بودید؟ چند بار تا حالا خودتون اشکای کسی رو با دست مهر پاک کردید؟چند بار تاحالا خودتون لبخند رو به چهره عزیزتون برگردوندید؟

همیشه از بچگی به شخصیت هایی که یه سنگ صبور مرموز و پنهانی داشتن وخیلی راحت باهاش دردودل می کردن و چون طرفو نمی شناختند نگران چیزی نبودن حسرت می خوردم ...... اولین کسی که همیشه بهش حسودیم می شد جودی ابوت بود.....)مسخره نمی کنم خیلی جدی هستم )اون دختر شاد وسرزنده سرراهی که هر شب به کسی که زندگیشو مدیونش بود نامه می نوشت و دردودل می کرد و برای خودش تصویری زیبا و تا حدی عجیب غریب مثل شخصیت خودش ساخته بودو اسمشم گذاشته بود بابا لنگ دراز فارغ از اینکه اون یه پسر جوان ودوست داشتنی ایه که .........بگذریم بقیه داستانو خودتون می دونید ...... بعد از اونا خیلی دیگه از شخصیت های واقعی و غیرواقعیه دیگه بودن که بهشون حسودیم می شد همیشه دلم می خواست سنگ صبورم فقط یه کاغذ سرد وبی روح واحساس دفترچه خا طراتم نباشه .......می خواستم مخاطب داشته باشم .....البته الان دارم ..... ( فکر بد نکنید که اشتباه کرده اید)اصلا بحثم این نبود  از موضوع دور شدم ....بگذریم....... ولی وقتی یه خورده فکر کردم دیدم خوب من خودم تاحالا چه قدر سنگ صبور یکی شدم؟خودم تاحالا چند دفعه دوستامو تو بدترین شرایط روحی درک کردم .....داستانیکه صبح برایتان نوشتم را خواندید با یه شاخه گل با یه دروغ مصلحت آمیز چه جوری می تونید به عزیزانتون کمک کنید.....وقتی دل دوستتون رو نامردی شکونده منتظره حتی یه تک زنگ مزاحمه که شاید فکر کنه خودشه..............نمی دونم نظر شما چیه ....... شاید بگید این کار اشتباهه ولی من نتیجه خوبشو دیدم ......شاید دوست من اصلا انتظاره دو باره آغاز شدنو نداشته باشه فقط بخواهد اطمینان حاصل کنه که هنوزبرای کسی که داره براش اشک می ریزه نمرده ........ التیام زخمای عشقی که البته به نظر من کسی که ضربه می خوره خود احمقش( چه دختر چه پسر! ) بیشترمقصره..... زمان می خواهد ....... زمان می خواهد تا تو خاطرات حل بشه ولی کاتالیزور می خواهد .....تو بشو کاتالیزور چی میشه؟ این عمل به تو شادی خواهد داد که از زندگی ات راضی میشوی ودر عین حال همیشه دیگران را شاد خواهی دید ومالک شادی آنها خود تو هستی حس قشنگی مثل حس آفرینش بعضی وقتها خداوند دوست دارد جای خود را برای لحظاتی به دیگری بدهد و تفاوت ما انسانها وبقیه موجودات هم در این است که به جای او مینشینیم واو به خود برای خلقت این بنده اش تبارک ا... می گوید

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧

نامه خصوصی

 

سلام، حال من خوب نیست، اما همیشه برای سلامتی شما شمع روشن می‌کنم. مدتی است که همه را از خود بی‌خبر گذاشته‌اید. حتماً می‌دانید که مادر بزرگ مرد. برای مادر هم نفسی بیش نمانده است. جمعه پیش سخت بیمار بود. از بستر بر نمی‌خاست. چشمهایش پشت پنجره افتاده بود، قلبش تا لبها بالا آمده بود وهمان‌جا می‌تپید. زمزمه می‌کرد و می‌گفت:"دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو برآن خوش که هنوزش نفسی می‌آید"

همه وهمه برادرهایم، خواهرهایم خیلی بی‌تابی می‌کنند. هرسال که نرگس باغ، شکوفه می‌دهد آنها هم به خود وعده می‌دهند که امسال دیگر می‌آیی، "مادر" دیگر خانه داری نمی‌کند. "معلم" شده است. "دعای عهد" درس می‌دهد به ماهی‌های توی تنگ. زنگهای تفریح، سماور را روشن می‌کند و "حافظ" می‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد. به من گفت: حافظ مگر همین یک غزل را دارد و بعد می‌خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید..

این از خانه، دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برایت بنویسم.سربازیم تمام شده داخل یک کارخانه استخدام شدم به قول دوستان ... میسازیم وخود بی بهره ایم نمیدانم چرا "آسمان" بخیل شده و دیگر نمی‌بارد. "زمین" سنگدلی می‌کند؛ نمی‌رویاند. "ماه و خورشید" چشم دیدن یکدیگر را ندارند. خیابانهایمان پر از غولهای آهنی شده است. کوچه‌ها امن نیستند. مردم جمعه‌ها خودشان را به چند خنده تلخ می‌فروشند. هیچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغییر نمی‌دهد. مثل این که همه سنگ و چوب شده‌ایم. عجیب روزگاری است! عرو‌سیها را در کوچه بن‌بست می‌گیرند. "اذان"، رنگ پریده به خانه‌ها می‌آید، "نماز" زمین‌گیر شده است، "رمضان" مهمان ناخوانده را می‌ماند که سر زده بزم سیران را بر هم می‌زند. از "روزه" در شگفتم که چرا "افطار" را خوش نمی‌دارد. "حج"، هزار زخم از خار مغیلان بر تن دارد. "جهاد" بهانه‌گیر شده است. آدمها کیسه‌هایی پر از "خمس و زکات"، به دیوارهای گورشان آویخته‌اند. نپرس موریانه‌ها چه به روزگار "مسجد" آورده‌اند. از همه تلخ‌تر این که عصرهای "جمعه" دلم نمی‌گیرد.

شنیده‌ای دیگر کسی پای شعرهایش تخلص نمی‌گذارد؟ و شاعران یعنی زمین خوردگان وزن و قافیه؟!نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانید کجا ایستاده‌اید؟ هرجا که هستید زودتر خودتان را برسانید. از بس شما را ندیده‌ایم چشمانمان "هرزه" شده است. بیم دارم اگر چند دیگر بگذرد "ندبه" خوانان مسجد، کمتر شوند. آدمها همه دیرباور شده‌اند و زودرنج. بهانه می‌گیرند، می‌گویند "او" نیز ما را فراموش کرده است. اما من می‌دانم که شما همه را به "اسم" و "رسم" و "نیت" به یاد دارید

دوست دارم باز هم برایتان بنویسم. اما یادم آمد که باید به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است که اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم آنها برای آمدن شما دعا می‌کنند. راست هم می گوید. از وقتی که مرتب آبشان می‌دهم، دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفته‌اند. هنوز هم تفأل می‌زنم. پیش از نوشتن این نامه تفأل زدم:دیری است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکـی ندوانید و سلامی نفرستاد.

 

 

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧

سنگ صبور

 

 

برای خدایی که حرفای دل همه رو می شنوه وسنگ صبوره همست

یکی بودیکی نبود. دخترکوچولویی بود که باپدرو مادرش وچندتاخواهر وبرادر کوچیک وبزرگ توی یک دهکده قشنگ وسط یک دشت سرسبززندگی می کرد.

بین اون همه آدمای جورواجور دوروبر خانم کوچولو هیچکی نبود تااون بتونه حرفاشو بهش بگه یا باهم بازی کنن .اون دوست داشت بچه های دهکده یه روز بیان باهم برن پای کوه اون طرف دشت چون شنیده بود اونجا گلای خیلی قشنگی داره که مادرش همیشه آرزوی چیدنشون وداشته .آخه دخترک  پیش خودش فکر می کرد آروزی همه رابراورده کردم پس مامانم چی؟

دخترک خیلی مهربون بود .همه اونو دوست داشتن البته خودش فکر می کرد دوست داشتنای اونا فقط برای رسیدن به آرزوهاشونه.

دل کوچولوی اون پرشده بود ازحرفای بچه هایی که می اومدن باهاش درددل می کردن. یکی می گفت دیشب کلی ازدست بابام ناراحت شدم اما توروخداپیش خودت بمونه .یا اون یکی می گفت اون دختره پرو دیدی چه حرفایی بمن زد.

یا یکی می گفت خانم کوچولو بیا باهم بریم تاکلبه اون طرف باغ شاید بتونم اونو ببینم .دخترک بازم ساکت بود همه کاربراشون می کرد اما هیچی نمی گفت .

تااین که یه روز دخترک دید دل کوچولوی اون دیگه پرشده ازیه عالمه حرف نگفته.باخودش گفت می رم پیش خانم حنا (خانم مرغ توی حیاط رامی گفت ) بااون حرف می زنم . می دونم اونم مثل من می تونه غصه ها رو توی دلش نگه داره .اومد توی حیاط .دید خانم حنا مثل همیشه سرش به جوجهاش بنده .باخودش گفت طفلکی .دل اون که ازدل من کوچیکتر ه . عیبی نداره می رم پیش مامانم به اون می گم هرچی باشه اون ازمنم بزرگتره . اومد توی اتاق .دید مامان جونش هم مثل همیشه داره باخانم همسایه دردل می کنه .باخودش گفت : آخیش مامان طفلی منم که دلش کوچیکه . دخترک آهی می کشه وبرمی گرده باخودش می گه می رم باغ پشت کلبمون شاید یکی بتونه حرفای منوگوش کنه .یهو احساس کرد یه چیزی توی دلش تکون می خوره .دردداشت اما باخودش گفت عیب نداره خوب می شه اومد توی باغ چشمش به یه پروانه رنگارنگ افتاد گفت پیداکردم می رم پیش اون بااین که کوچولوی اما می تونه پروازکنه وحرفامو ببره یه مزرعه دیگه پیش یه دخترکوچولوی دیگه . اما همینکه اومدجلو دید پروانه خانم نشست روی یه گل آبی .نزدیک که شد تازه فهمید که اونم داره با گله دردل می کنه .

دخترک غمگین شده بود اونم ازاینکه چرا همه آدماو حتی حیونا هم دردل دارن .همه اونا حرفاشونو , غصه هاشونو به هم می گن بدون اینکه فکرکن آیا بقیه ازحرفاشون خوشحال می شن یا ناراحت .

همین طور که نشسته بود روی سنگفرشای باغ یهو دید پسر کوچولوی صاحب باغ داره می آد نزدیک که شد گفت خانم کوچولو ترو بخدا می خوام یه چیزی بهت بگم اما قول بده به کسی نگی .دخترک تاخواست حرفی بزنه که دل من دیگه جانداره .که پسرکوچولو شروع کرد به حرف زدن ازدوستش.

دخترک دید دیگه هیچ جایی برای حرفای خودش نمونده .یه دفعه فکری کرد ورفت پای کوه اون طرف دهکده باسختی شروع کردبه بالا رفتن ازکوه .یه جایی که می تونست همه دشت ودهکده رو ببینه وایستاد . باهمه نیرویی که داشت فریادزد :آهای می خوام برات دردل کنم .ازدوستای بد , ازآدمای بد , ازهمه اونایی که فکرمی کنن بهشون ظلم شده ,ازخانم حنا , مامانم,خانم همسایه , پروانه خانم .

ساکت شد یه دفعه دید یکی داره فریادمی کشه : می خوام برات دردل کنم از........

دخترک چشماش پرازاشک شدباخودش گفت باشه عیبی نداره دردل کن .حرفای دل خودمو می ریزم دور شایدبتونم یه جایی واسه توپیداکنم .

سرشو گذاشت روی زانوهاشو همون جا نشست .چون فکر می کرد اونی که می خواد باهاش حرف بزنه خیلی غصه داره.اما اون نمی دونست که اون یه نفرخودشه.

بعد ازاون دیگه هیچکی دخترک رو توی دهکده ندید .

تااینکه یه روز پروانه خانم خبرآورد که دخترک رو بالای کوه دیده .اون شده بود مثل یه سنگ .ساکت وبی حرکت . مردم دهکده رفتن و اونو آوردن پایین توی دهکده .بعد ازاون تصمیم گرفتن یه میدون بسازن و خانم کوچولو که حالا شده بود خانم سنگی , بذارنش وسط میدون .

دیگه بعد اون مردم حرفاشون و میاومدن بامجسمه میزدن .حالا دیگه دخترک مهربون دهکده همه اونو سنگ صبور صدامی کردن .چون بعد ازاون اتفاق هرروز دخترک ساکت وسط میدون نشسته بود وگوش می داد .

 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧