سال نومبارک آسمونیها

ناصر عزیز عیدت مبارک توازما نبودی ،ازهمان اول آسمانی بودی ولی چندی بخاطرمازمینی بودن راپذیرفتی، ولی یادت همیشه باماست.

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد سلام به تمام دوستان عزیزم

الان که فکر میکنم هرآنچه تا بحال خوانده ام یا نوشته ام از چند قالب خارج نبوده یا متن ادبی بوده یا تاریخ وسرگذشتی ویا پند واندرزبوده خودم هم یا خاطراتم را نوشته ام یا ...

فکری جدید دارم . می خواهم خارج ازتمام موضوع های بالا چیزی بنویسم .خوشبختانه استعداد آن را هم دارم چون از ادبیات که چیزی نمی دانم درباره تاریخ هم همانطور اهل تحقیق هم که نیستم پند واندرز هم که یاد ندارم . از خاطراتم هم نگو که برای خودم کسل کننده است چه برسد به دیگران.

دیدی گفتم موفق می شوم . آنچه میخواستم بنویسم خودش نوشته شد .حالا اسم سبک نوشتاریم را هم می گذاریم اعترافات آبرومندانه .


*****

با تشکر ازتمام دوستان که باآغازسال نووپیامهاونظرات زیبا یشان ،بهاری دیگرروبه من هدیه کردندمتاسفانه دراین میان اشتباهی روبه من یادآوری کردند وآنهم گذاشتن عکسی درسرآغاز پست ((دیگر چشمهایم را نخواهم بست)) بود.دوستان ازمن گلایه داشتن که چرااین عکس راگذاشته ام وآیا ازصاحب عکس اجازه گرفتم یا نه .

جریان این عکس برمیگرده به روزاول سال تحویل ، متاسفانه بعدازگذاشتن آخرین پستهای سال گذشته توسط من وآفرین ،درروزسال تحویل متوجه شدم سروری که ماعکسهامون توسط آن آپلودکردیم دیگه متاسفانه خدمات نمیده وخب دیگه خودتون میدونیدبقیه اش رو.

ازاینرو ازآفرین خواستم عکسهاروبرام ایمیل کنه تا بوسیله سایتی دیگه آپلودکنم وجایگزین آدرسهای قبلیشون کنم . متاسفانه کمبودوقت و ... اونهم درروزاول سال که میدونید باید صدجاروسربزنیم و عیددیدنی بریم .این اجازه روبه من ندادکه درانتخاب عکسها دقت کافی داشته باشم .

مدتی پیش یکی ازدوستانم چندعکس ازخانم ماهایاپطروسیان برایم ایمیل کرده بود که درسفر اخیرایشان به فرانسه گرفته بودندوازمن خواسته بودنسبت به ترتیب قراردادن اونها در متنی که نوشته بود نظرمنو بدونه ،البته تمام عکسها کاملا اخلاقی وزیبابود بدون هیچی انحرافی ،همونطوری که ازاین هنریشه موفق سینما توقع داریم .

اون روز عکس برای این پست نداشتم پس مجبورشدم ازیکی ازعکسهای ایشان استفاده کنم . توی این چندروزهم متاسفانه نتونستم به هیچوجه باایشان تماسی حاصل کنم وبخوام که ازوبلاگم دیدن کنند ومن مجوزلازم روازایشان بگیرم .پس تصمیم گرفتم بااینکه این عکس بهیچ وجهی ازنظر اخلاقی موردی نداشت ومطمین هستم ماهایا عزیزهم شکایتی نداره. این عکسرو تا بعد حدف ودر زمانی دیگرپس ازاجازه ازایشان دوباره درمحل قبلی قراردهم. ازدوستان گلم وصال ، کامران ،ترنم، ندا ، هوشنگ ، فرزانه ، و مجتبی به خاطر یادآوری این موضوع سپاسگذارم بالخصوص ازدوستانی که پیام را خصوصی به من یادآور شدند.

سال خوبی داشته باشید.

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

پیشباز سال نو

Lets welcome the year which is fresh and new,Lets cherish each moment it beholds, Lets celebrate this blissful New year. Wishing you all the peace, joy, and love of the season! Season's Greetings! There is no ideal new year; only the one Christmas you decide to make as a reflection of your values, desires, affections, traditions, new year Gift May Be Many Things ,Or It May Be a Few,For You,The Joy,Is Each New Toy,For Me,It's Watching you

بیا به سالی که جدید و تازست خوشامد بگیم، بیا تک تک لحظه هاشو گرامی بداریم، بیا این سال نوی پربرکت رو جشن بگیریم.برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم . تغییر فصل رو بهت تبریک میگم. هیچ سال نویی ایدآل نخواهد بود مگر اینکه تو تصمیم بگیری اون رو به بازتابی از ارزش ها، خواسته ها، علاقه ها و قوانین خودت تبدیل کنی. هدیه سال نو میتونه خیلی چیزا باشه، میتونه چیز خاصی هم نباشه!برای تو هر اسباب بازی جدیدی میتونه لذت آور باشه،و برای من دیدن تو 

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

سال 1388 سالی دیگرست

 

باسلام به عزیزدلم که ازش خیلی دورم وتمام دوستان گلم

یکساله دیگه هم آروم آروم میخوادخودشو به دفترخاطراتمون بسپاره ،ولیعهد جدیدش عدد تکراری دهه خودشو همراه داره ووقتی توالی دوعددرا میبینم ناگهان یک حس قشنگ تمام سروپامومیگیره ،حسی که پراز امید پراز عشقه وپرازترانه های لطیف فصلهای سبزدیگری اززندگی آینده من وشماعزیزان است. یادش بخیرقدیمترااون زمانی که این دنیای تجملاتی وکم عمق فعلی وجودنداشت. یادمه زمان سال تحویل که میشد. مادربزرگهاوپدربزرگها به مابچه هامیگفتندکه دنیا میخوادنوبشه وتمام کهنگی ها وبدیها جاشونوبه  خوبیهابدهند. شماهم باید نوبشین پس بروید وازهرکس که اذیتش کردید ،عذرخواهی کنیدوسعی کنید ازکسی بدتون نیایداونوقت عید میشه وسال جدیدمیاد.

یادم همیشه اولین کسی که برای عذزخواهی پیشش میرفتم مادرم بود:

مامان منومیبخشی اون روزبدون اجازت رفتم بابچه های محله فوتبال بازی کردم

مامان منومیبخشی که اون روزوقتی گفتی مشقاتوبنویس به حرفت گوش نکردم وشب بعدمهمونی تومجبورشدی تا آخرشب بنشینی کنارم تامن مشقهای اون روزم روبنویسم و...

وامابعد، عزیزان ازخدابرای همه شما بهترین آرزوهاراخواستارم وپیشایش  آغازسال 14087آهورایی،7031میترایی،3747 زرتشتی،2568 شاهنساهی ،1388شمسی و6759 آشوری را بهتون تبریک میگم .

میخواستم عکس سفره هفت سینی که مادرم چیده روبراتون بزارم ولی به قول مادرم خونه ایی که دخترنداره  داخلش دنبال سلیقه واحساس نگرد،البته بگم منکه ازاین سفره خودمون خوشم اومده ولی خب دیگه ...

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

لنگرها وسنگ پله ها

 

خطا های تولنگرهایی توانندبودکه ترا به اعماق میکشند ویا سنگ پله هایی که به دستاوردهایی والاتر رهنمون میشوند. به سوی هر اشتباه گامی شایسته بردار به تناسب خطای رفته که هرگاه غیر از این باشد هرگز لذت کار خود را نخواهی چشید . جلوه پیروزی دربرون ، مفهمومی بی اهمیت است . رضایت راستین وپایدار از درون جاری می شود .

نکته ای است که باید همیشه به خاطر داشته باشی :

هیچ لغزشی به خطا بدل نمیشود مگر آن که کمر به اصلاح آن نبندی .

                                             ا.ای . باتیستا(O.A. BATHISTA )

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

مسیر پیشرفت

 

به نام تو

بچگی عالمی زیباست آن زمان امیال وآرزوها همه در عالم رویا رنگ تحقق را دارند . معنی سراب چیست ! آنطرف تمام نگاها، دریایست که باید رفت و دید .وقتی بزرگتر شدم ترسیدم تازه دریا را سراب میدیدم معنی آنرا فهمیده بود م. اولین قدمم را که بر میداشتم با خود میگفتم به جایی نخواهم رسید . تمام آنچه میبینم تقصیر چشمان من است . مدتی بود که به هیچ جا نرفتم ونرسیدم فقط بخاطر اینکه معنی آنچه را باید می آموختم خوب فهمیده بودم .

گاهی هم قدم کودکان میشدم تا آنها را شادنمایم . هرکدام چیزی را گفتند : و من یک جواب داشتم . پایان آنچه میگویی سراب است . اما تعجب آور بود بعضی آنها بسویم می آمدند و میگفتن : دیدی گفتم .

بچه ها هیچ وقت معنی سراب را از من نپرسیدن . اما زمانی که کودکی از مادرش سئوال میکرد : مامان سراب یعنی چه ؟ و مادر با لبخندی  میگفت : عزیزم باید بزرگتر شوی آنوقت میفهمی  . باز هم نمی دانستم مادر معنی سراب را نمی فهمد یا نمی خواهد بگوید.

همان دیدی گفتن ها ، مرا واداشت که  برکردم به عقب  ، حال ،هر چه را که میدیم دریا بود می رفتم بسویش عجب زندگیم شاد شده بود . دریا ها یی که یافته بودم . پراز معنی بودند هرچند گهگداری هم مقصدم سراب بود. ولی این زندگی بهتر از زندگی سراب بود. مدتی سرگرم بودم.

آنقدر اطرافم دریا بود . که وقت دیدن همه آنها را نداشتم . ویک حس جدید هم برایم بوجود آمده بود ، آخر رسیدن به ساحلی که عده ای قبل ازمن آنجا پا گذاشته بودند . و اغلب بهتر از من آنرا میدیند و تعریف میکردند. نمی توانست راضیم کند .

راه جدیدی را برای خودم پیدا کرده بودم . من میتوانستم بنشینم و حرفهای دیگران را بشنوم با اینکار دیگر زمانی را که در دیدن سرابها صرف میکردم را از دست نمیدادم و از طرفی با گویش های و بیان های ذهن انسانها هم آشنا میشدم . زندگیم شادتر شده بود .  اما یک نقطه منفی هم داشت و آن این بود که همه شنیدها آنچه که من می خواستم بشوم نبود . و بعضی از آنها بقول دوستانم موثق نبودن . باز گوی بعضی ازاین شنیده ها گاهی باعث درد سرهایی برایم می شد. آنقدر که در بعضی مواقع زیر سئوال میرفتم . با این مشکل تا اندازه ای کنار آمده بودم . سعی کردم شنیده هایم رابه عده ای محدود نمایم .

مدتی به این منوال گذشت در صحبتها یم با دیگران این بار از طرف دیگری مورد تهاجم قرار گرفتم . آنها اینبار مشتاقانه به حرفهایم گوش می کردند . اما من جوابی برای سئوال اینکه از چه دیدگاهی پیروی میکنم . نداشتم . آخر من آنچه از دیگران میشنیدم را به همان افراد نسبت می دادم . و این من بودم که آنها را مثبت یا منفی نمره گذاری میکردم. وهیچگاه دنبال بطن وسرآغاز شنیده هایم نبودم . من معتقدم هیچ چیز کامل نیست . ولی در هر چیزی میتوان  نکاتی را دید که مهم است .

سئوال اخیر مرا به این پرسش در ذهنم میرساند که آیا رفتن به سوی مقصد میتواند کامل کننده یک زندگی مثل زندگی من باشد ؟

در جواب باید بگویم البته که نه ودر ادامه پس باید دنبال چیزی باشم.آن چیست ؟

چگونه آن را باید پیدا کنم ؟

آیا مثل همان سراب است که مدتی مرا سرگرم خود کرده بود؟

آری همین است مدتی کودک شده ام به سوی هرچیز می روم . پس باید روشی نو را برای خود بسازم آن چیست ؟ که بسوی آن نروم و به منظور برسم .

سئوال سختی برایم بود منی که عمری به سوی آنچه میخواستم میرفتم حال پی حلقه ای گم کرده برای کامل کردن  زندگیم بودم .

یک روز تعطیل با خانواده ام رفته بودیم  خارج از شهر، خانه پرمرد کشاورزی که سالی یکی دوباربه او سر میزدیم . انسانهای بسیار خوبی بودن پیرمرد وپیرزن  چندین پسرداشتن نمی دانم چندتا چون هر وقت که می رفتیم یکی دونفر را میدیدم که پیر مرد از آنها انجام کاری را میخواست . آن روز پیر مرد از پسرش که هم سن سال من بود خواست که زمینشان را برود آبیاری کند. من هم خواهش کردم با اوبروم وکمکش کنم .

براه افتادیم حدود ده دقیقه پیاده از چند باغ و زمین بایر گذشتیم تا به زمینی  رسیدیم  آنگاه پسرک به کوشه ای

رفت درب  فلزی جلوی جوی آبی را برداشت و آب درو ن جویهای ساخته شده در آن زمین که حتی نمیتوانستی یک علف را هم ببینی جاری شد . پسرک با بیلش به داخل زمین پرید وچکمه های بلندش را داخل آب وگلها کرد به من گفت تو نمی توانی وارد زمین شوی کفشهایت حیف است خراب شوند من هم سریع کفشها و جوارابهایم را در آوردم شلوارم را بالا زدم و رفتم داخل آب و گلها پسرک با تمام نیرو بیل را داخل زمین میبرد و سدها ی جویها را که مانع وارد شدن آب به آنها می شد خراب میکرد و وقتی آن جوی لبریز آب میشد دوباره سدی میساخت و آب را به جوی دیگر راهنمایی میکرد از او پرسیدم چرا یکدفعه تمام سدها را خراب نمیکنی تا آب داخل کل زمین شود زحمتش کمتر است . پسرک خندید و گفت توکه کشاورزی یاد نداری  این کار من سبب میشود آب هدر نرود و به همه زمین آب برسد . با روش تو اول زمین آب بیشتر میخورد و به آخر زمین آب اصلا نمیرسد ومحصول خراب میشود . این را بدان نباید بیشتر از احتیاج به زمین آب بدهی و نباید کمتر از آن که احتیاج دارد هم آب بدهی اگر محصولی خوب میخواهی . پس مجبوریم سدها را خراب کنیم و دوباره بسازیم . ساختن این سدها زندگی ما را اداره میکند و سبب میشود زنده باشیم . پریدم وپسرک را بوسیدم . داخل زمین پایین و بالا می پریدم ومی گفتم ساختن ، ساختن ، ساختن است که زندگها را کامل می کند . پسرک هاوج وواج مرا نگاه میکرد حتی یکبار که بسویش دوید م دیدم میخواهد فرار کند .

شب که به خانه برگشتیم . زمان خواب از پا درد به خود می چرخیدم . همه اعضای خانواده ام روی سرم بودند کمی که آرامتر شدم . برادر کوچکم که کنارم نشسته بود . گفت چه شده ؟ گفتم هیچ، اشتباه کرده ام پا برهنه داخل آب رفتم تا زمین را آبیاری کنم فکر میکنم سرما خورده برای همین اذیتم میکند.

برادرم گفت تو اصلا نباید با آن پسرک احمق میرفتی . میدانی زمانی که برگشتید و تو رفتی دست و صورتت را بشویی در جواب سئوال مامان که پرسید چی خبرپسرم میتونه یک کشاورزخوب باشه چه گفت .

من پرسیدم : چی گفته که اینقدرتو ازاو ناراحت شده ای .

برادرم گفت : پسریه بی ادب گفت : ببخشید خانم پسرهای شهری همه دیوانه اندو سریع از اتاق رفت بیرون.

برادرم را صدا کردم وگفتم : داداشی شاید آن پسرک درست گفته باشد از او ناراحت نباش واقعا ما شاید دیوانه هستیم که آن آب و هوای خوب را رها کردیم و خود را محدود به چند دیوار تودرتوی بی احساس کردیم .مهم فهمیدن منظور پسرک است نه بی ادبی آن به من ، دفعه دیگر که برویم خانه اشان حتما بااو دوباره خواهم رفت . توصیح میکنم توهم بیایی آخر چیزهای زیادی است که می شود از او بیاموزیم . در دلم قبطه می خورد به پسرانی که قبل از من لقب دیوانه را گرفته بودند پس باید بیشتر سعی کنم تا به آنها برسم.

بله زندگی ساده است و آموختن سادهتر است اگر من وشما بخواهیم . این نظر من است و اصلا دوست ندارم با دیگران در اینباره مجادله کنم . هر چه شما بگویید درست است ولی بدانید آنچه من به دست می آورم به ساده ترین روش است نگاه به استعدادخود وتوانم در انجام کارها ، بیشتر از آن هم توقعی ندارم . اگر شما آموخته هایتان را باسختی به دست می آوردید یا زندگی را سخت میدانید. مرحبا به پشت کارتان  و همت تان . اما این را هم بگویم من ازتو بهترم وتو این را زمانی میتوانی نقذ کنی که چیزی را به من بیاموزی  که  به سویت بدوم و بخواهم ببوسمت و تو مرا دیوانه خطاب کنی .

آری هدف گمشده من همون ساختن است ، من عادت کرده بودم فقط مبارزه کنم ونتیجه رابخواهم اما آنروزیادگرفتم نتیجه خوب به غیرازدویدن ومبارزه  وخراب کردن هرآنچه که باعث پیشروی من است. به ساختن وتامل بیشتر دربازسازی  آنچه که برای پیشرفتم خراب کردم وابسته است.



 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

دیگر چشمهایم را نخواهم بست

 

به نام تو

دلم صدا میزند تو را

 در کوچه باغ های فراموشی
 دوباره گم شده ای
 مثل سال های کودکی

ازچشم به هم گذاشتن میترسیدم
 و آن روز نوبت من بود
 چشم هایم را بستم
 یک.دو..سه...و باز کردم
 تو گم شده بودی
 و من پی تو میدویدم

 هنوز من...بی تو هستم
 وقتی پیدایت کنم
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست.
 دیگر چشمهایم را نخواهم بست 


 عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند...

این ها همه و همه از تجلیات عشق است...

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم...

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم .

زانوانم خسته اند. خسته. از راهی که پیموده ام. بی گمان می گویی از کجا. از کویر. از سراب. به دنبال سرزمین خود می گشتم. به دنبال مدینه. همان که وعده اش می دادند. گمان می کردم در این جاست. خامی کردم و آن را در زمین جستجو کردم.
زانوانم نا ندارند. طبیبم برایم داروهای زمینی داده است تا شفا یابم! گفته است کمتر راه برو بلکه خوبتر شوی! خنده ام می گیرد به طبابتش، اما درد من چیز دیگری است. گفتم خسته‌ ام، اما زانوانم از راه رفتن نیست که این گونه بی نوا شده اند، از خمودی است، از کم کاری است، از بی نفسی و بی عشقی است. خودم را درون ویرانه محبوس کرده بودم، و گمان می بردم همه دنیا مال من است، همه خوشبختی از آن من است. تا این که پرنده ای بر شانه ام نشست. گفتم که شاخه درخت لانه توست نه شانه های من.
گفت: آه می بخشی شانه ات را با شاخه های سرو اشتباه گرفتم. گاهی پیش می آید.
نگذاشت بر تعجبم افزوده شود.
گفت: گاهی مواقع شانه انسانها را با شاخه های درخت اشتباه می گیرم، آخر خیلی شبیه هم هستید.
و این را با اندوهی جانکاه گفت و خیلی زود از شانه هایم پر کشید.
بر گوشه پنجره اندکی تامل کرد و گفت: راستی بالهایت کو.
گفتم بالهایم؟
گفت: آری، مگر نگفتم گاهی مواقع شانه هایت را با شاخه ها اشتباه می گیرم. خیلی شبیه آسمانی، شبیه درختسرو و پرندگان.
و باز گفت: بالهایت؟ و رفت...
و من چون ... گمان کردم خوابدیدهام ...

 

  
نویسنده : آفرین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧

جبران خلیل جبران

 

به نام تو

 

جبران خلیل جبران ونوشته هایش را برای دو چیز دوست دارم ابتدا ساده نویسی اش که هر کسی ودر هر حالی با نوشته هایش ارتباط برقرار میکند .دوم مثل اکثر نویسنده ها از خواننده طلب مقصودی را نمی کند نوشته ای که یک نقد یا یک داستان است برای یک نفر، برای دیگری دنیایی از آموخته هاست که به استعدادخود میتواند از نوشته هایش کشف کند .

٭ نغمه ستایش!
آن گاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت:
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید،
اگر چه راهش دشوار و نا هموار است.
و چون بالهایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید، اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند.
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند. هم چنان که می پروراند، هرس می کند.
هم چنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند،
به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد.
شما را می ساید تا سفید کند.
شما را می ورزد تا نرم شوید،
و آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید، بر خوان مقدس خداوند.
همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خورد را بدانید و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید،
پس آن گاه بهتر آن است که تن برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید،
و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.
مهر تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.
هنگامی که مهر می ورزید مگویید «خدا در دل من است.» بگویید «من در دل خدا هستم
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید، زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند:
آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید؛
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگری برای مهرورزی؛
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر؛
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان؛
و آن گاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب.
                                                                                       
جبران خلیل جبران

 

 

  
نویسنده : فواد ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد